... ... پشت دریا... آن سو...
هر کجا راهی هست
هر کجا قایق تو خواهد رفت
ذهن من می آید...

بخدا چینی تنهایی من هم افتاد
تک به تک پژمردند
روشنی من، گل، آب...

قفسی را که در آن کرکس نیست
من ندانسته گرفتار شدم...
بین مردم ماندم؛

بی گمان پای چپر های همه شیطان است
و خدا دورتر از آنکه زمین می تابد

دست هر کودک ده ساله ی شهر
ساختار تبری است
سبزه ها را یک یک می شکنند

راست می گفتی تو؛
دور باید شد از این خاک غریب...

آب دریا هم تا گل نشده...
باید رفت...

با تو هستم سهراب
من صدایت کردم؛
قایقت جا دارد؟؟؟