نامه ای برای امام رضا (ع)

باز هم در سحرهای سکوت و تنهایی و بی صدایی دلم یاد قلم کرد و نوشتن برای آقایم.
همان آقایی که از اعماق وجودم دوستش دارم.
آقای مهربانم
میخواهم حرفهایی را برایت بنویسم که مدت هاست بر روی دلم سنگینی میکند .
همان حرف هایی که در نیمه شبهای تنهایی میزنم.
آقای من هنگامی که در حرم پراز نورت گام برمیداشتم غرق در نور حضور مهربانت می شدم و
یاد حرم خواهر عزیزت میافتادم و سلام میدادم.
و در این هنگام صدایی آشنا در خیابان احساسم می پیچید. .
ولی هر چه کبوتر آرام فکرم را پرواز میدهم نمیتواند امواج آشنایی از همان صدا راپیدا کند
همان صدایی که اولین بار از اعماق حرم زیبایت شنیدم دلم باز پر میکشد.
ای امام اطلسی ها اطلس وجودت را بر چهره ی بی لبخند من پیوند بزن تا با وجود تو روحی
تازه پیدا کنم . از پشت پنجه ی دلتنگی ها به دنبال تو می گردم .
برق ضریح طلائیت ، چشمم را دگرگون می کند و اشک های بهاری مرا سرازیر می سازد .
ای سایه سار همیشه من . آرزو دارم دست های مهربانت ، همچنان دست های کوچک مرا بگیرد
و به آسمان ها و بالاتر از ابرها و سیاهی ها پرواز دهد .
وقتی ابر صمیمی می شود و با آسمان پیوند باران می بندد
من با یک واج صمیمی زیر باران نگاهها تو را صدا می کنم.
وقتی نیمه شب ها در خلوت دعاهایم اشک می ریزم.
زیر باران پلک هایم تو را دعا می کنم.
وقتی از رطوبت صداها ی نمناک دیگران خیس می شوم آنگاه احساس می کنم
تو تنها آشیانه ی آشنا ی دلم هستی!
شاید این فرصت آخر باشد.
شاید این آخرین باران ستاره ها باشد که سزاوار آمدن برای قدم های عزیز زهرا هستند.
بگو از کدام آسمان طلوع می کند؟
که خودم را از هیچ برهانم و تنها واژه ی آمدنش را بر روی سطر های دفتر نیلوفری ام هک
کنم.
شاید این فرصت آخر باشد!
و اكنون از تو ميخواهم كه ما را مهدوي كني تا لياقت انتظارش را بيابيم؛ و آنگاه كه با
حضورش، بهار مهمان دلها ميگردد؛ ما در ركاب او باشيم و تو دلشاد از اين خدمت.
آمين يا رب العالمين