دختر فاحشه
چند روزیس که دستم به نوشتن نمی آید
الفبای کیبورد کامل است
اما
انگاری کلمه کم می آورم
نمی دانم کدام درد درد تر است
مانده ام بین هزاران صدا
از چه بنویسم مخاطب بیشتر دوست دارد
انگارهرچه بیشتر می نویسم بیشتر نا آشنا تر می شوم
باشد از خانه ی تیمی همسایه می گویم

چند روزیست که فهمیدم سقف این خانه مهمام کسانی است
که هرزه می شنود هرشب
هی .................هی
شرمنده ام که بگویم فاحشه هم این روز ها داستانی دارد
5نفر بیشتر نیستند.......5 دختر فاحشه را می گویم
نام یکی زهرا ست
که لقبش ریتا نام است
اگر از دردش بگویم دردت می گیرد
پدرش امین محله بود
هرشب بجای نصیحت دانه های تصبیحش را به صورت ریتا می کوبید
می دانی جرمش چه بود؟
ریتا را می گویم مرد جمعه ها.......
هیچ ..........
دلش هوای کفش مارک دار قرمز کرده بود
حاج صالح قرمز را قرطی می دانست

بگذریم دیگری نامش لیلا است
دردش تنها اعتیادش بود..........اولین بار سیگار را دوستش به دستش داد
جرمش را بگویم؟
هیچ لیلا پک اول را رهایی از هرزه گری مادرش می دانست
شب ها کابوسش شده بود تن فروشی مادرش برای جور کردن پول دیالیز برادر کوچکترش

سومی سارا است
تا چشم باز کرد
پدرش را فقط بخاطر پانصد هزار تومان پشت میله ها ی زندان دید
مادرش دو سال بعد زن مردی شد که سارا را به عنوان فرزند قبول نداشت
خیلی وقت است که سارا برای جورکردن پول زندگی اش تن فروشی می کند

سحر را بگویم که دردش بیشتر است انگار
پدرش خمار می شود
مادرش زیر کمربند های خمار بودن همسرش جان می دهد
و خواهر کوچک ترش در آرزوی عروسک رقصان ویترین فروشگاه افسرده می شود

بهار را نمی دانم
تنها به نقطه ای خیره می شود.......
نگاهش را از شیشه ی باران زده ی خانه بر نمی دارد
دوست هاش می گویند
تنها فاحشه ی آرام است بهار

دلم نمی آید که بگویم
چند روزی است
گوش هایم را می گیرم
چشم هایم را می بندم
می دانی چرا؟
همین دیروز بود که سی دی بهار را در قاب جادویی هزار رنگه مردم دیدم
تازه فهمیدم
بهار گرم می کند بازار فروش فیلم های مستهجن را
او بیمار است
تازه فهمیده HIV دارد
این یادگار اولین ترنسی گری او است
می دانی مرد جمعه ها
فاحشه ام این روزها داستانی دارد

