تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست

از تو می گویم  

تو نیستی که ببینی

چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی

چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه

بال گسترده است

تو نیستی که ببینی

دل رمیده ی من

به جز تو

هیچ چیزی نمی خواد

ولی آنقدر شوق در آغوش

کشیدنت را دارم

که تمام سختی ها را به جان میخرم