اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی


و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد


و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد


و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی


آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد


بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

 امیدوارم سگی را نوازش کنی


به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره


گوش کنی


وقتی که آوای سحرگاهی‌اش را سر می‌دهد


چرا که به این طریق


احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم


که دانه‌ای هم بر خاک


بفِشانی


هرچند خُرد بوده باشد


و با روییدنش همراه شوی


تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.



و در پایان، اگر مرد باشی


آرزومندم زن خوبی داشته باشی


و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی


که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان


باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


 

 اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد


دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...



ویکتور هوگو