من و سیاوش و زندگی قسمت2
-هيسسسسسسس ديوونه الان ميشنوه
فاطمه كه هيچوقت ازش خوشم نميومد و اونم ازمن خوشش نميومد گفت:من موندم اين چه طوري اومده ساناز و خواسته
زهرا:وا مگه ساناز چشه همه واسش سر و دست ميشكونن،به نظر من كه ساناز از خوشگلي خيلي ازين آقا سرتره مگه نه بچه ها؟
نيلوفر:آره بابا ساناز خيلي خوشگلتره ،اصلا خاك توسرت تمام آينده من بهم ريختي تو
-وا چرا؟
نيلوفر:محض ارا،تازه ميخواستم درسم كه تموم شد بيام خاستگاريت ضعيفه خودت لگد زدي به بختت
حالت ناراحت به خودمم گرفتم گفتم:الان بايد بگي ؟اين همه سال منتظر يه اشاره از طرف توبودم ميدوني چه شبايي كه با گريه سر به بالين ميذاشتم نه تو هيچي نميدوني
تو اين همه بدبختي يكجا نيومده سراغت
نيلوفر:من به احساس تو شك داشتم وگرنه زودتر ازينا پا پيش ميذاشتم يهو پريد بغل زهرا و اداي گريه كردن در آورد
نيلو:آه مادر ديدي چه بر سرم آمد همينطوري داشت چرت ميگفت كه با صداي سياوش به خودش اومد
-ساناز؟
-بله؟
-اون لپ تاب منو مياري واسم؟
-خودت بيا بردار
-لباسامو در آوردم بيار ديگه
-پوفففف باشه
-راستي اون شربترم بيار
آروم گفتم كارد بخوره تو اون شيكمت
زهرا:چي گفتي؟
-نه
لپ تابشو از روي ميز برداشتم يه ليوان شربتم براش بردم
-بيا
-مرسي
بعدم اومدم آشپزخونه تا ميوه ها و شيرينيارو بچينم كه زهرا اومد كمكم
-سانازي از زندگيت راضيي هستي؟
-ميبيني كه تازه يه دعواي هيجاني باهم ظهر داشتيم،نبين الان اينجوري شنگولم به خدا دارم ديوونه ميشم همش فيلمه جلوي شماها
-چرا باز چيكار كردي؟
-هيچي بابا داشتم ياهو چت ميكردم يهو اقا سر رسيد
-باكي؟
-با شاهين
-خاك توسرت من اگه بودم از خونه بيرونت ميكردم
-وا مگه چيكار كردم؟
-ديگه ميخواستي چيكار كني؟ساناز تو الان يه زن شوهر داري ديگه مجرد نيستي كه هركاري بخواي بكني،اون بدبختم سيب زميني نيست كه غيرت نداشته باشه خوشت مياد اونم همينكارو كنه
-نه كه نميكنه؟
-يعني چي؟
-يعني اينكه آقا واسه خودشون زيادي معشوقه دارن
-اون دختره شراره و رو ميگي؟
-آره
-خوبه خودتم ميدوني كه اون اويزون سياوش بود سياوش اصلا تحويلش نميگرفت
تازه اون دخترخاله سياوشه نميشه كه بهش چيزي بگه
-ا،نميشه؟چرا نميشه؟
-سانازجان اصلا بيخيال گلم،بعدا راجبش باهاش حرف بزن اوكي؟
-باشه
غزل:شماها كجا رفتين بياين ديگه بابا
زهرا-اومديم،پاشو بريم كه الان بچه ها ناراحت ميشن
بعدم خودش ظرف شيريني و برداشت و برد
رو يه مبل كنار هم نشستيم -خب بچه ها ديگه چه خبر؟
درسا -سلامتي شما يه خبر نگيري از ماها
-نكه شما خيلي خبر ميگيرين
نازنين-حرف حساب جواب داره
خيلي نازي و يو دوس داشتم خيلي ماه بود
بعد يه نيم ساعت بچه ها قصد رفتن كردن منم رفتم سياوش و صدا زدم بياد هداحافظي كنه
در اتاق و كه باز كردم رو تخت نشسته بود و پاهاشم دراز كرده بود لپ تابشم رو پاهاش بود
-سياوش بيا بچه ها ميخوان برن
-خب برن من بيام چيكار
-بيا خداحافظي كن
-توم از طرف من بكن من نميام
-به جهنم،بعدم درو محكم بستم و به بچه ها گفتم-داره تلفن حرف ميرنه بچه ها شرمنده
-عيب نداره عزيزم
همينطوري تعارف تيكه پاره ميكرديم كه سياوشم اومد بيرون
پسره ي خر به من ميگه نميام اومد دستشو حلقه كرد دو ره كمرم و من و چسبوند به خودش
سيا-خيلي لطف كردين
زهرا- بازم تبريك ميگم آقا سياوش ايشاا... به پاي هم پيرشين
سيا-خيلي ممنون
نيلوفرم صداش و كلفت كرد و گفت-هي عمو درسته كه از چنگم درش اوردي ولي اگه اذيتش كني من ميدونم باتو شيرفم شد؟
سياوش بدبخت هاج و واج داشت به اين نيلوفر خل و چل نگاه ميكرد كه همه با ديدين اين قيافش زديم زيرخنده
كه نيلو باخنده گفت:ببخشيد ايشاا... به پاي هم پيرشين اين دوست مارو اذيت نكنين ها
سياوشم باهمون حالت گنگ تشكر كرد خلاصه همه تبريك گفتن و رفتن واسه خودشون
منم اومدم تو و سياوشم درم بست
-اين دوستات همه كم دارن ها،يكي از يكي منگل تر
برو بابا ديگه حوصله كلكل با تو رو ندارم محلش ندادم و رفتم جلوي tvراحت لم دادم
-به اميد خدا زبونت موش خورده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-ساكت شو سياوش حوصلتو ندارم
-اگه نشم؟
جوابشو ندادم اونم كه ديد محلش نميدم راش و كشيد و رفت حموم
ساعت
7 بود هشت به گفته ي جناب آقا بايد ميرفتيم رفتم تو اتاق تا واسه خودم
لباس پيدا كنم كل اتاق و كمد و بهم ريختم واي خدا حالا بايد يه ساعت
اينجارو مرتب كنم آخرشم يه مانتوي كوتاه استين سه رب مشكي با دامن بلند
سفيدم با شال سفيد انتخاب كردم كلا هر رنگي به من ميومد ولي سفيد خيلي
خوشگلم ميكرد
داشتم از خودم تعريف ميكردم كه يهو سياوش اومد داخل
-چه خبره اينجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-هيچي
-جمع كن سريع اينارو
منم
تموم لباسارو برداشتم و دوباره گذاشتمشون تو كمد و درشو بستم بعدشم نشستم
جلوي ميز توالتم حالا وقت چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟اره وقت اين بود كه خودمو خوشمل
كنم
پنككمو كه زدم بعدش رژگونه صورتيم زدم بعدشم رژلب صورتيشو آخرم يه
خط چشم كشيدم و تقريبا اماده بودم موهاي بلندو خرمايي رنگمم بايه كيليپس
مهار كردم و ازجلوم فرق كج زدم ساعت يه رب به 8 بود لباسامم پوشيدم رفتم
بيرون سياوش داشت موهاش و سشوار ميكشيد وايييييييييييييييييي خدا مرگم بده
يادمون رفت واسشون چيزي بگيريم
-سياوش
-چيه؟
كلا قهرو فراموش كردم
-ما كه چيزي نگرفتيم بده دست خالي بريم خونشون
-من گرفتم
-چي گرفتي؟
-شكلات Maxinmخوبه؟
-اوهوم عاليه
ديگه حال نداشتم
بپرسم كي خريدي ،سياوشم رفت اماده بشه،بعد چند دقيقه از اتاق اومد بيرون
اونم با من ست كرده بود تيشرت سفيد چسب با كتان مشكي پوشيده بود
اي قربون خودمم برم با اين وهر خوشملم ناخداگاه ازين كارش يه لبخند زدم كه اونم جوابمو داد
-بريم؟
-آره
اومديم بيرون و من درو بستم هنوز با واحداي ديگه آشنا نشده بوديم
-سلام خيلي خوش اومدين
خانوم صداقت بود پشت سرشم يه دختر حدودا 20 ساله با يه پسر اونم حدودا 24 25 ساله كه احتمالا دختر و پسر خانوم صداقت بودن
-سلام ببخشيد تورو خدا زحمت داديم
-خواهش ميكنم عزيزم بفرماييد تو
اول سياوش رفت منم پشت سرش به اون دونفر كه رسيديم خانوم صداقت اونارو معرفي كرد
-دخترم پريا و پسرم پژمان
با هردوشون سلام عليك كرديم ومنم جعبه شكلات و دادم دست پريا ورفتيم داخل
-دستتون درد نكنه ،بفرماييد بشينيد
-ممنون
رو يه مبل دونفره كنار سياوش نشستم
پريا كه معلوم بود دختر باحاليه كنارم رو اون يكي مبل نشست گفت:خب چه خبر عروس خانوم؟
-خبر خاصي نيست سلامتي
-وقتي مامان بهم گفت تو 16 سالت همچين هنگ كردم كه نگو اصلا باورم نميشد
جوابشو با لبخند دادم
-پريا بيا اينا رو ببر مادرجان
-چشم اومدم
پريا
پاشد رفت تو آشپزخونه ازون طرفم پژمان و سياوشم داشتن باهم صحبت ميكردن و
راجب به كنكو رو اينا آخه سياوش امسال كنكور داده بود ازون بچه خرخونا بود
كه پزشكي رو شاخش بود يادمه هميشه آرزو داشت دكتر بشه حالا خداكنه به آرزوش
برسه
-بفرمايين
-ممنونم
خانوم صداقت-خب خوبي دخترم
-ممنونم خانم صداقت واقعا بايد ببخشيد زحمت داديم
-اولا به من نگو صداقت من فريده ام دوما زحمت چيه دختر خوب قراره تا وقتي اينجاييم با هم در رفت و آمد باشيم
-بله موندم چي بگم خيلي ازش خوشم اومده بود خيلي خانوم محترمي بود البته بچه هاشم خيلي خوب بودن
بعد
يه ساعت ديگه خيلي باهم جور شديم پريا من و برد اتاقش و نشون داد پژمان و
سياوشم داشتن فوتبال ميديدن خوب شد هم من هم سياوش يه دوست خوب پيدا كرديم
تو اشپزخونه نشسته بوديم و خاله فريدم داشت غذاهاش و اماده ميكرد منم
ماجراي ازدواجمون و بهشون گفتم البته خلاصه فقط دليلشو گفتم به نظرم اومد
ميتونم بهشون اعتماد كنم اونام خيلي ناراحت شدن
خاله-الان از زندگيت راضي هستي دخترم؟
-ميگزرونيم ديگه
-يعني دوسش نداري
يه
نگاه به سياوش كردم كه غرق بازي بودسنگيني نگام و حس كردو برگشت طرفم يه
لبخند بهش زدم و اونم جوابمو داد بعدم سرم و چرخوندم طرف خاله و پريا وجواب
دادم
-چرا چرا عاشقشم خيلي دوسش دارم
-پس چرا ميگي ميگذرونيم
-راستش من و سياوش تو دور كل كل افتاديم نميتونيمم يكيمون كوتاه بياد همش دعوا داريم
-اونم دوست داره؟
-خودش كه ميگفت آره
-ميگفت؟
-آره من وسياوش از بچگي همو دوست داشتيم
-واي خداي من پس الان كه بايد خوشحال باشين نه ناراحت
-راستش ماهم و ميخواستيم نه اينكه اين خواستنمون منجر بشه از خانواده هامون طرد بشيم
-باهم رابطم داشتين دخترم
وايييييييييي از خجالت سرخ شدم
-خجالت نكش عزيزم
-نه نداشتيم
پريا-وا مامان اينا ميگن مثل سگ و گربه ميپرن به هم بعد تو ميگي باهم رابطه داشتين
-وا
پريا خوب سوال كردم ،دخترم سياوشم يه مرده گناه داره الان چند روزي ميشه
كه شماها باهم ازدواج كردين بعدم تو به اين خوشگلي و لوندي اون طفلكم حتما
داره خيلي خودشو كنترل ميكنه كه باهات كاري نداشته باشه همين پژمان من با
اينكه 2سال عقده با دختر خالش سر سه روز نتونست تحمل كنه،واقعا سياوش خيلي
اقايه،تازه اينطوري زندگيتونم بهتر ميشه يكم بهش فكر كن
-چشم بعدم يه لبخند بهش زدم
خاله-خب زيادي حرف زدم دخترم سرتم به درد اوردم راستي تو آرايشگاه نميري
-نه واسه چي برم
-همين الان داشتم كلي نصيحتت ميكردم
نميدونستم بهش چي بگم همينطوري الكي پروندم
-سياوش دوست نداره
-وا مادر مگه ميشه الان خودم اجازه ميگيرم فردا من وقت گرفتم براي خودم و پريا توم باهامون بيا
واي خداي من اين و ديگه كجاي دلم بذارم؟
خاله-اقا سياوش
-بله
-پسرم ميخواستم فردا خانومت و ببرم ارايشگاه ولي ميگه سياوش دوست نداره حالا شما اجازه ميدين
سياوش اول با تعجب بهم نگاه كرد بعدش لبخندي بهم زدو رو به خاله گفت
-اشكال نداره فقط موهاش و كوتاه نكنه
-حالا اونم يه ذره كوتاه كنه چه عيبي داره
-نه ديگه من دوست ندارم
-اوه اوه باشه بابا كوتاه نميكنه
سياوش هيچي نگفت و با لبخند به خاله نگاه كرد خالم برگشت طرف من و بهم گفت اينم از سياوش ديگه چي؟
ديگه مونده بودم چيكار كنم آها فهميدم،
-خاله جان من تقريبا دوماه ديگه مدرسه هام باز ميشه نميتونم از خيرش بگذرين
خاله-اوووووووووووو كو حالا تا مهر ،تا اون موقع دوباره ميشه مثل اولش
پريا-راستي ساناز تو مدرستو چيكار ميكني؟
-نميدونم
،به احتمال زياد ديگه نميتونم برم تو اون مدرسه سياوشم كاري نميكنه،خواهرم
دبير زيست دبيرستانه اگه اون بتونه واسم كاري بكنه وگرنه بايد برم شبانه
خيلي ناراحت شدم اصلا تو فكر مدرسه ها نبودم حتما بايد با سياوش امشب صحبت كنم
اگه ميرفتم شبانه كلا نميتونستم درس بخونم خيلي بد ميشد
خاله-خوب نظر تو چيه؟
با صداي پريا به خودم اومدم
-ببخشيد حواسم نبود چي گفتي؟
-حواست كجاست دختره؟
-داشتم فكر ميكردم
-اونو كه فهميدم به اقاتون فكر ميكردي؟
اه به توچه چقدر فضوله اين دختر با اين كه خيلي دختر خوبيه ولي خيلي فضوله
-نه بابا داشتم به مدرسه فكر ميكردم ديگه پيش دوستام نميتونم باشم،ولش كن حالا توچي گفتي؟
-گفتم تو به خواهرت بگو اگه نتونست كاري كنه خاله من مدير دبيرستانه به اون بگيم شايد تونست كاري كنه
-اوهوم باشه
خاله-خب ديگه حرف زدن بسه پريا پسرارو بگو بيان شام
-باشه
داشتم باكمك خاله ميزو ميچيدم كه اونام اومدن تو
سياوش-دستتون دردنكنه افتادين تو زحمت
خاله-بشين پسر اينقدم تعارف نكن
پژمان-بشين بچه ،راستي ساناز خانوم قراره فردا شوهرت و باخودمون ببريم ددر اجازه هست؟
-اگه قول بدين مراقبش باشين اشكال نداره
پژمان-از چه لحاظ ؟سرو گوشش زيادي ميجنبه؟
-اگه اونجوري بود كه زندش نميذاشتم
سياوش-حالا پژمان توهي كاري كن مارو به جون هم بندازي،من تا وقتي زن به اين ماهي دارم چرا بايد سرو گوشم بجنبه
بااين حرف سياوش همه لبخند زديم ولي تو دل من كه كلا عروسي بود
بعد شام پسرا رفتن تو اتاق پژمان،مام رفتيم تويه سالن نشستيم و شروع كرديم حرف زدن
-خوب پريا خانوم شما نميخواين از خودتون بگين؟امار مارو كه در اوردين
يه پشت چشمي نازك كردو گفت:خوب چي بگم عزيزم؟
-راستي حلقه دستته نامزد داري؟
-اوهوم چه عجب شما سوال كردي داشتم ازت نااميد ميشدم
-چرا؟
-اخه اصلا چيزي در مورد خانواده ما نپرسيدي
-خب حالا
-اوهوم
من تقريبا 7 ماهه با پسرخالم رامين عقد كردم پژمانم با دخترخالم
رهاهمونطور كه مامانم گفت دو ساله باهم عقدن،كلا يه خاله دارم ،بابام و
شوهرخالم واسه كاري رفته بودن تبريز كه هواپيماشون سقوط ميكنو هر دوتاشون
فوت ميكنن
-اه خداي من،خدا بيامرزتشون
-مرسي،كلا دوتا عمو دارم با يه عمه با يه عالمه بچه عمو ،بچه عمه!ديگه چي بگم برات؟
خاله-بسه پريا سرش و خوردي بعدم رفت پسرارو صدا بزنه بيان واسه ميوه
سياوش خودشو پرت كرد كنار من و دستشو انداخت پشت گردنم و اروم گفت
خوبي خانومم؟
-اوهوم
پژمان-بابا سياوش يكم رعايت كن اينجا بچه نشسته شايد دلش بكشه بعدم به پريا اشاره كرد
پريام
كه داشت انگور ميخورد پريد تو گلشو به سرفه افتاد همه به خنده افتاده
بوديم پژمانم ازون ور اينقدر محكم ميزد پشتش كه بيچاره ديگه داشت جون ميداد
اون شبم خيلي شب خوبي بود خيلي خوش گذشت قرار بود فرداش ساعت 10 با خاله برم ارايشگاه .........
-ساناز خانومي بيدار شو ساعت نهه
-سياوش توروخدا فقط 5 دقيقه
-نه زود باش منم دارم ميرم بيرون
يهو سيخ نشستم سرجام وبه سياوش نگاه كردم،اون بدبختم ازين كار من هنگ كرد
-كجا به سلامتي؟
-ها؟
-ميگم ميخواي كجا بري؟
-چقد تو خنگي ناناز،خوبه ديشب پژمان بهت گفت قراره بريم بيرون
-ها يادم اومد !بعدشم دوباره خودم و محكم پرت كردم رو تخت و گرفتم خوابيدم
-ساناز پاشو ديگه من برم كسي نيست بيدارت كنه ها
-سياوش توروخدا خوب خوابم مياد
-قلقلكت ميدم ها
-نهههههههههههههههه
-پس پاشو دختر خوبم
-اه باشه بابا ديوونم كردي اصلا تو ديشب ميمردي اجازه نميدادي
-خب بابا من فكر كردم حتما خودتم دوس داري بري
-من به ريش بابام ميخندم ،واي خيلي درد داره
-وا مگه ميخواي بري اتاق زايمان؟
-پاشو برو بيرون نمك نريز نمكدون
-زود باش من گرسنمه
-به من چه برو يه چيز بخور
-تا من ميرم دوش بگيرم مثل يه خانوم خوب و خوندار برو صبحونه رو اماده كن
-نچ عمرا
-جون من ،اذيتم نكن ديگه باشه ناناز؟
-اوفففففففف باشه برو
بعد اينكه سياوش رفت حموم منم لباس خوابمو در اوردم و يه تاپ و شلوارك قرمز پوشيدم عاشق رنگ قرمز بودم
بعدم
رفتم مثل يه زن نمونه بساط صبحونه رو اماده كردم بعدم نشستم پشت ميزو
منتظر اقامون شدم ،ميخواستم يه امروز از كلكل صرف نظر كنم و باهاش خوب باشه
به هرحال اون تنها كسي بود كه واسه مونده بود داشتم فكر ميكردم
-به به عجب كدبانويي چه صبحونه اي ،حالا ما صبحونه بخوريم يا خجالت بانو
-بشين صبحونت و بخور
-چشم
-بعدم اومد صندلي كناري من و كشيد بيرون و پشتش نشست و شروع كرد به خوردن
-سياوش؟
-جونم؟
-مدرسه من چي ميشه؟حالا كه ازدواج كردم نميتونم ديگه برم اون مدرسه
-نميدونم
-از الان بايد به فكر مدرسه بود بعد ممكن وقت ثبت ناما بگذره قبولم نكنن،منم شبانه نميرم،بعدم بغض كردمو سرم وانداختم پايين
-بغض نكن عزيزم شده هركاريم بكنم نميذارم شبانه بري ،منم ميرم دنبال كار
-نه سياوش بذار خودشون خرجيمون و بدن مگه اونا بدبختمون نكردن
-تو الان بدبختي بامن؟
-نه....ولي.....
-ولي چي؟
-دوس نداشتم اينجوري بهم برسيم
-باشه گلم امروز زنگ ميزنم به سحر ببينم ميتونه تو مدرسشون كاري كنه ثبت نامت كنن
-راستي خواهر خاله فريدهم مدير دبيرستانه خاله گفت اگه سحر نتونست كاري كنه بهش بگيم تا با خواهرش حرف بزنه
-خب اينكه خوبه ،حالام بدو اماده شو كه نيم ساعت ديگه وقت نداري
-باشه تموم شدي؟
-اره تو برو من خودم جمع ميكنم
-نه خودم جمع ميكنم
-اومممممممممم
چه خانوم خوبي،بعدم اومد لپمو بوسيدو رفت بيرون،من به سرعت برق و باد ميزو
جمع كردم و رفتم اماده شدم يه مانتو مشكي با شلوار لي سبزم با شال سبز رنگ
تيپمو تشكيل ميداد عينك افتابيم كه فرم سبز داشت برداشتم تيپم با كفشاي
عروسكي مشكيم تكميل شدو يه برق لب با رژگونم زدم و اماده رفتم بيرون سياوشم
تيپش تكميل بود ست مشكي زده بود
-به به خانوم خوشگله شماره بدم؟
-نوچ اقا من شوهر دارم
-خوب منم زن دارم
-من شوهرمو خيلي دوست دارم و بهش خيانت نميكنم
-اوممممممم خوبه خوب منم زنمو دوست دارم
-مشخصه
-لباتو اونجوري نكن ميخورمت ها
-باشه بعدم لبامو غنچه كردم
-ا،خوب ديگه بريم اخر كار دستت ميدم ها
-مگه توم مياي باما؟
-نه ديگه پژمان پايين منتظرمه
-باشه بريم
تا ما در خونرو باز كرديم در واحد خاله اينام باز شدو پريا باكله اومد بيرون
مادوتا رو كه ديد سوت بلندي زدو گفت
-به به زوج خوشبخت،اوه اوه چه تيپيم زده خانوم بابا بيخيال بااين تيپ تو كه كسي به مانگاه نميكنه
همون موقع پژمان محكم از پشت زد تو سرش
-چشمم روشن بذار اگه به رامين نگفتم
-بگو فكر كرده ازش ميترسم
همون موقع اسانسور باز شدو يه دختر و پسر جوون ازش اومدن بيرون
پژمان-به به زن خوشگل من چطوري تو؟
بعدم رفت سمت همون دختره كه الان فهميدم رهاست بوسش كرد
-برو گمشو اونور نامرد ،هي زنم زنم نكن اگه واقعا زنت بودم كه يه هفته بي خبرم نميذاشتي از خودت
بعدم صورتشو سمت ديگه برگردوند
-به جون اين رامين هميشه حالتو ازش ميپرسم مگه نه رامين؟
رامين-نه دروغ ميگه باور نكن
پ-ا
اينجورياس پريا خانوم اين اقا رامين شما اينقده با اين خانوم بهرامي گرم
گرفته كه نگو اگه من اونجا نبودم كه الان دختره با يه بچه بقل ميومد جاتو
اشغال ميكرد
رامين-ببند بابا مگه من مثل توم
پريا-اه ساكت شين بابا سرم رفت رها جون بيا داداش و با ابجي جديدم و بهت معرفي كنم
رها-اره اره كجان؟خيلي مشتاقم ببينمشون
هنوز مارو نديده بودن پشتشون به ما بود
پريا-پشت سرتن
يهويي رها برگشت سمت ما و گفت :واوووووو عجب ابجي خوشگلي داري
رها-دافي جون شماره بدم؟
بهش لبخند زدم و سلام كردم
-سلام به روي ماهت عزيزم
خلاصه داشتيم باهم سلام عليك ميكرديم كه خالم اومدو به اون دوتا سلام دادو گفت:بهتره ديگه راه بيفتيم دير ميشه
به هر زحمتي بود خودمون و تو اسانسور جا داديم ظرفيت اسانسور 4 نفر بود
پژمان-مامان ما رفتيم كاري باما ندارين؟
-نه برين به سلامت واسه ناهار مياين؟
-اره
سياوش-خاله سپردمش به شما مراقبش باشين،كاري با من نداري؟
من-نه مراقب خودت باش
-توم همينطور خداحافظ
رامين-اه بيا بابا زن ذليل
بعدم اون و پژمان دستاش و گرفتن و كشيدن سمت ماشين
قرار بود ما با ماشين پژمان اينا بريم پريام راننده بود
-خوب پيش به سوي شوهر كشون
رفتيم تو ارايشگاه خاله به خانومه سلام دادو به من گفت بشين عزيزم رو اون صندلي
-سحر خانوم موهاشو كوتاه نكنين فقط اصلاح صورت داريم
سحر-چشم ولي اگه يه خورده جلوي موهاشو كوتاه كنم خوب ميشه ها
من-مثلا چقدر
يه اندازه اي بهم نشون داد بدم نميگفت ديگه جلوش زيادي بلند شده بود
-باشه اشكال نداره
خاله-مادر جان شوهرت بفهمه ناراحت ميشه ها
-نه خاله زياد كه نيست
پريا و رهام رنگ كردن مو داشتن با اصلاح صورت موهاي من خودش خوشرنگ بود ديگه نيازي به رنگ كردن نداشت
ووييييييي
اصلا نميتونم بگم تو اون موقع چه حالي داشتم بار اولم بود پدرم دراومد
خيلي درد داشت وقتي كار ارايشگر تموم شد جلوي موهام و فرق ريخت تو صورتم و
يه گيره خوشملم بهش زد وگفت:ماه شدي عزيزم،تموم شد
-مرسي
از رو صندلي بلند شدم و برگشتم سمت خاله كه پريا و رها شروع كردن دست و سوت زدن
رها-بابا جيگر بودي جيگرتر شدي،ميگم بيا از سياوش جداش و زن من شو
-وا ديوونه
عد
نيم ساعت كه كار اونام تموم شد خالم يه دستي به صورتش كشيدو خودشو خوشمل
كردو گفت:بچه ها تازه دوازدهه مياين يه چرخيم تو بازار بزنيم؟
رها-واي اره خاله من هي ميخوام برم مامان ميگه حوصله ندارم باهات بيام
خاله-باشه پس مشكلي ندارين شما دوتا
پريا-نه بريم
پيش به سوي بازار
سياوش صبح عابرشو بهم داده بود
خريدمون تا ساعت دو طول كسيد ديگه جوني واسم نمونده بود خريدمم يه تي شرت مشكي جذب واسه سياوش و يه تاپ شلوارك سفيدم واسه خودم بود
خاله-بچه ها بريم ديگه الان پسرام ميان ناهار نداريم
پريا-بيخي مامان الان از رستوران سر كوچه ناهار ميگيريم
جلوي رستوران كه نگه داشت پرسيد كه چي ميخوريم،اخر تصميم گرفتيم سه تا برگ و دوتا جوجه و دوتام سلطاني بگيريم
گوشيم زنگ خورد،سياوش بود
-جانم؟
-سلام خانومي خونه اي؟
-سلام نه سر كوچم
-باشه مام تا نيم ساعت ديگه ميايم
-باشه كاري نداري؟
-نه فعلا
-خداحافظ
خوب اينم غدا ديگه چيزي نميخواين؟
خاله -نه ديگه بريم مادر
با خنده داشتيم از ماشين پياده ميشديم با چيي كه جلوم ديدم خريدا از دستم افتاد.......
خاله-ساناز چي شد عزيزم؟
-هيچي خاله بريم
بعدم
خم شدم وسايلم و از رو زمين جمع كردم ،مسعود و شراره با پوزخند داشتن نگام
ميكردن نميدونم اين دوتا اينجا چيكار ميكردن بدون توجه به اونا از كنارشون
رد شدم كه صداي شراره رو شنيدم-ميبينم خيلي زندگي جديدت بهت ساخته
برگشتم سمتش با ارامش ساختگي گفتم-تا چشت دراد
همچين قرمز شد كه گفتم الان از گوشاش بخار درمياد
شراره-بله بايد بهت خوش بگذره فقط ميخواستي شوهر من از چنگم دربياري دختره ... عوضي ميخواستي گند كاري كه كرديو گردن سياوش بندازي
ديگه داشت گنده تر از دهنش حرف ميزد همونطوري كه اشكام ميريخت دستمو بردم بالا و محكم زدم تو صورتش
-... تويي خانوادت دختره بيشور تو اين مسعود كثافت زندگي من و به گند كشيديد
خاله-ساناز جان اروم باش دخترم،حرف دهنت و بفهم دختره ....لا اله الي لا پاشو جمع كن برو ديگم نبينم اينورا پيدات بشه
شراره-به توچه ربطي داره زنكه هروقت دلم بخواد ميام اينجا تو دخالت نكن
رها-درس صحبت كن كاملا از طرز حرف زدنت مشخصه چيكاره اي
تو
همين موقع صداي خنده پسرا اومد وقتي متوجه ما شدن با تعجب بهمون نگاه كردن
وقتي نگاه سياوش بهم افتاد ديگه نتونستم خودم و كنترل كنم و دوويدم طرفشو
اونم بغلم كرد تو بقلش زار ميزدم نميدونم چرا اينجوري شدم با ديدن سياوش
خيلي روحيه گرفتم انگار تمام دنيا رو بهم داده باشن
سياوش-نانازم اروم
باش عزيزم گريه نكن بعدم سرم و بوسيدو همينطور كه توبقلش بودم من و برد سمت
خاله اينا رو به اون دوتا گفت:اينجا چه غلطي ميكنين؟
مسعود-اومدين زندگي خوشبخت شمارو ببينيم لابد
سياوش-حالا كه ديدين هريييييييييي
شراره-دختره .....خوب خودشو بهت غالب كرد عمرا بذارم اب خوش از گلوش پايين بره
-دهن نجست و ببند و القاب خودتو حق نداري به زن من بدي گمشيد وگرنه ميدونم چيكارتون كنم
مسعود-حالا
همچين نيومديم ريخت نحس شمارو ببينيم بعدم يه كارت ار لاي كيف پولش در
اورد و گرفت طرفمون وگفت :اومديم اينو بهتون بديم خوشحال ميشيم ببينيمتون
البته دايي اگه بفهمه كلي قشقرق راه ميندازه
سياوش كارت و ازش گرفت و گفت-مام همچين مشتاق نيستيم اين خانواده ومجلس مزخرفو ببينيم خوش امدين
هردوتاشون در حالي كه با پوزخند بهم نگاه ميكردن رفتن
شراره-خدا بهت صبر بده
منظورشو نفهميدم يعني چي
كارتو از سياوش گرفتم و يه نگاه كردم با ديدن اسم عروس و داماد سرم گيج رفت و ديگه هيچي نفهميدم
وقتي چشمام و باز كردم تو اتاقمون بودم و سياوش و خالم بالاي سرم بودن با تعجب بهشون نگاه كردم
سياوش-نانازم خوبي؟چرا يهويي اينجوري شدي
دوباره ياد كارته عروسي افتادم زدم زير گريه
-سياوش بابام
من تو بغلش كشيد و گفت-اروم باش عزيزم چرا خودتو اينقده عذاب ميدي؟
-دارم
ديوونه ميشم سياوش اخرم خالت كار خودشو كرد اخه چرا؟هنوز يه سال از رفتن
مامانم نميگذره چرا بابا ميخواد اينكارو باهام بكنه؟ديگه نميتونم اخه چرا
خدااااااااا؟
خاله-مادرجان اروم باش فشارت پايين باز حالت بد ميشه ها
بعدم صداي پريا كردو گفت يه ليوان اب قند بياره
پريا-بهوش اومدي؟توكه مارو كشيدي دختر
جوابشو ندادم و خاله بزور اب قند تو حلقم فرستاد خيلي شيرين بود جلوي دهنم گرفتم بدو رفتم سمت دستشويي
بچه ها كه تو هال نشسته بودن با اين حركت من بلند شدن
رفتم دستشويي و با تمام وجود بالا اوردم ديگه هيچي تو معدم نمونده بود حالم كاملا بد بد كه سياوش در زد
-ساناز خوبي؟ساناز در و باز كن خانومم
دست
و صورتمو شستم و با بي حالي رفتم بيرون همه در دستشويي منتظر من بودن و با
چشاي نگران نگام ميكردم خودم پرت كردم روزمين زانوهام و بقل كردم و سرم و
گذاشتم رو پاهام
سياوش -ساناز پاشو بريم دكتر
-خوبم نميخواد
-پاشو ميگم بعدم دستم و گرفت و بلندم كرد
بابيحالي سعي داشتم دستمو بكشم بيرون
-ولم كن گفتم خوبم
خاله-عزيزم
سياوش راست ميگه با اين وضعي كه تو داري بايد بري زير سرم،پاشو گلم لجبازي
نكن،منم باهات ميام ،بچه ها شمام برين خونه ناهارتون و بخورين تا ما بيايم
سياوش-نميخواد خاله شمام بريد خونه زياد بهتون زحمت داديم من خودم ميبرمش
خاله
يه اخمي كردو گفت وگفت:لازم نكرده مگه شما با بچه هاي من چه فرقي دارين
ديگه نبينم ازين حرفا بزني ها،حالام برو ماشين و روشن كن تا مام بيايم
-چشم
پريا-مامان لازم نيست ما بيايم
-نه دخترم گفتم كه برين
-مطمئني؟
-اره ديگه برين به سلامت.بعدم دست من و گرفت گفت-بريم عروسكم
تو ماشين همه ساكت بوديم به درمونگاه كه رسيديم سياوش رفت سمت پرستاري
من و خالم رو صندلي ها نشستيم
سياوش-من ميرم سرمو امپولشو بگيرم ميام باشه؟
-برو پسرم
سياوش رفت و بايه كيسه پر امپول و سرم برگشت يه نايلون ابميوم تو دستش بود
سرم و بهم وصل كردن دوتام امپول توش خالي كردن،
وسطاي سرم رسيده بود كه سياوش واسم نكتار پرتقال و باز كردو گفت-بيا بخور
-واي نه سياوش الانشم دارم ميتركم بزور دارم خودم نگه ميدارم
سياوش كه خندش گرفته بود گفت-ميخواي بريم دستشويي؟
-با سرم
-اره بيا من واست ميگيرمش و برو
اداش و در اوردم گفتم لوس بي مزه
خاله كه بيرون بود اومد تو اتاق و با ديدن قيافه من و صورت خندون سياوش اروم زد پشت سياوش گفت-باز كه تو دختر منو اذيت كردي
سيا-من غلط بكنم گفت دستشويي دارم منم گفتم بيا ببيرمت
خاله -اره مادر ؟بيا من خودم ميرمت
-نه خاله شوخي ميكنه
سياوش-اگه اينجوريه پس بيا اين ابميوه رو بخور بهش ام كردم و صورتمو كردم طرف خاله
-وا مادر تعارف نداريم كه بلند شو عزيزم
-وا مادر تعارف نداريم كه بلند شو عزيزم
خلاصه به هر
بدبختي بود رفتم دستشويي برگشتم بعد نيم ساعت مرخص شدم اخه الان احساس
ميكردم حالم خيلي بهتر شده،ديگه به قضيه ازدواج بابام فكر نكردم بااين كار
عصبي ميشدم و بازم حالم رو به موت ميرفت
سياوش-الان بهتري؟
-اوهوم
سياوش-خوب خدارو شكر،چيزي ميخواي واست بگيرم؟
-نه،فقط خوابم مياد ميخوام زود برسيم بخوابم
خاله-چرا مادر مگه ديشب كم خوابيدي؟
-نه خاله جون امروز خيلي خسته شدم ،ديگه جون ندارم سرپا واستم
خاله-پس سياوش مادر يكم سريعتر برو
سياوش-چشم
پا و رو گاز فشار داد اينقد سريع رانندگي ميكرد كه من از ترس چشام و بسته بودم
-سياوش تو رو خدا اروم رو دارم سكته ميكنم
سياوش-من كه دارم خوب رانندگي ميكنم
بعدم نامرد چندتا لايي كشيد كه صداي جيغم درامد
خاله-نكن سياوشش ميبيني ميترسه
سياوش-مگه من ميذارم بترسه بعدم دستم و گرفت تو دستش و گذاشت رو دنده و از سرعتش كم كرد
سياوش-خوب ديگه حالا كه اروم ميرم چشات و باز كن
تا خود خونه سياوش اذيت كرد كه ديگه اخراش داد خالم در اومده بود
وقتي رسيديم سياوش رفت ماشين و بذاره تو پاركينگ و خالم كمكم كرد تا برم تو خونه
خاله-خوب بيا مادر داخل
-نه خاله ميخوام برم خونه خودمون
خاله-تنهايي؟-نه خاله تنها كه نيستم سياوشم كه هست
سياوش-چي داشتين ميگفتين در مورد من؟
برگشتم نگاش كرم كه نيشش باز شد
-چته؟
سياوش-هيچي مگه بايد چيزيم باشه؟
-نه
خاله-سياوش من به ساناز ميگم بيا بريم خونه ما ميگه نه ميرم خونه خودمون
سياوش-راست
ميگه خاله مام بريم خونه خودمون از وقتي كه اومديم هميشه خونه شما انداخته
ايم ديگه يكم بريم خونه خودمون بينيم اوضاع از چه قراره
-باشه هرجور ميلتونه منم ديگه اصرار نميكنم
با خاله خداحافظي كرديم و رفتيم خونه 10 دقيقه بعد زنگ و زدن پريا بود
اومده بود ناهارو همراه با خريدام بهم بده كه سياوش رفت درو باز كرد
سياوش-خوب خوشگل خانوم بيا ببينم چيا خريدي
لباسام و در اوردم و رفتم كنار سياوش كه دستم و گرفت و منو نشوند رو پاهاش
-ااا سياوش نكن پات درد ميگيره
سياوش-حالا نكه شما خيلي سنگيني واسه همين پام درد ميگيره
هيچي
بهش نگفتم و نايلون خريدارو از دستش گرفتم و تي شرتي كه واسش گرفته بودم و
دستش دادم خيلي خوشش اومد از رو پاش بلند شدم اونم اومد دست من و گرفت
گفت:توم بايد لباساي خوشگلايي كه خريديو واسم بپوشي؟
-الان؟
سياوش-اره پس كي؟
با ناز و عشوه صورتمو كردم طرفشو گفتم اول بايد برم حموم دوش بگيرم بعد خودم و خوشگل كنم
سياوش-ا اينجورياست
-بلهههههههه
سياوش-پس باهم ميريم دوش بگيريم.....
-نه ديگه من تنها ميرم شما بعد مياي
سياوش-نخيرم منم باهاتون ميام
-سياوش اذيت نكن ديگه باشه عشخم؟
-ننوچ
-اصلا منم حموم نميرم
-مگه دست خودته؟
-اره
-بهت نشون ميدم بعدم اومد بغلم كردو انداختم تو حموم خودشم اومد داخل
-سياوشششششششش برو بيرون،توروخدا
-اي بابا مثلا زنمي ها بهت محرمم
-خوب باش
-اصلا تو مشكلت چيه كه نميخواي باهم بريم حموم
راستش خجالت ميكشيدم از حضورش،جوابشو ندادم
-برو بيرون
-تا نگي نميرم
سرم و انداختم پايين و با مظلوميت گفتم خوب ازت خجالت ميكشم
-ازمن؟
-نه پ از خودم
-به هرحال بايد اين خجالتت بريزه بعدم لباساشو در اوردو دوش و باز كرد به جاي اون من از خجالت سرخ شده بودم و چشام و بستم
-چرا چشات بستي
با خواهش بهش گفتم:سياوش تورو خدا برو بيرون
-نوچ توم زود باش بيا زير دوش وگرنه مجبورم خودم دست به كار بشم
-نميام
بعدم راه افتادم سمت در حموم كه از پشت گرفتم يه حس بدي بهم دست داد
جيغ زدم-سياوش به من دست نزن چندشم ميشه
-بلههههههههههه؟از من چندشت ميشه؟
اوه اوه خراب كردم
-نه نه لختي برو اونور بدم مياد جون من
-گفتم كه نهههههه بعدم من و باهمون لباسا برد زير دوش خيس خيس شدم
بعدم لباسام و در اورد (شرمنده بيشتر ازين نميتونم شرح بدم براتون )
سياوش
زودتر از من رفت بيرون واسم لباسامو اورده بود خودشم لباس پوشيده بود با
خجالت لباسارو ازش گرفتم كه سرم و بند كرد رو لبام و بوسيد گفت-ديگه نبينم
ازم خجالت بكشي ها اوكي؟
-باشه
بعدم در و بست و رفت بيرون منم سريع تاپ شلوارك سفيدمو كه تازه خريده بودم پوشيدم
تاپشو خيلي دوست داشم يه تاپ دكلته كه رو بالاي تاپ نگين كاري بود
رفتم تو اتاق سياوش رو تخت دراز كشيده بود
رفتم جلوي ميز اريشم و شروع كردم به ارايش كردن كه سياوش از پشت بغلم كردو سرش و فرو كرد تو موهام
قلقلكم گرفت شروع كردم به خنديدن
-سياوش نكن قلقلكم مياد
-ااا،كه
قلقلكت مياد؟يهو بلندم كرد و انداختم رو تخت و شروع كرد به قلقلك دادنم
قهقهه ميزدم به شدت قلقلكي بودم از بس خنديدم اشكام ميريختو نفسم بند اومده
بود
-حالا خوب شد؟
-واي سياوس خدا نكشتت داغونم كردي
بهم خنديدو يهويي لباش و گذاشت رو لبام تعجب كردم بعدم همراهيش كردم تو حال خودمون بوديم كه زنگ و زدن
سياوش-اه خر مگس مزاحم
بعدم پاشد رفت تا درو باز كنه.
ادامه دارد........