بچه آدم برفی از مادرش پرسید: مامان، عشق چیه؟

جواب شنید: پسرم این کارها برای ما خطرناک است، حتی خطرناک تر از خورشید!

همین سوال را از پدرش پرسید..پدر حسابی او را تنبیه کرد و گفت: باید بیشتر مراقب این بچه بود..

یک روز بچه آدم برفی با صدای جیک جیک یک پرنده ی کوچک از خواب بیدار شد، قلبش تند تند زد،گرمش شد، ذوب شد، و دیگر نبود....