رمان روزهاي بي كسي قسمت اول
ديگه
ازاون شب به بعد با مادرم در مورد کارجرو بحث نکردم واون با خيا ل آسوده
به سرکاررفت .بعد ازخوردن صبحانه راهي خونه عمو شدم آروم آروم راه مي رفتم
وفکرمي کردم، به زندگي که دارم به وضعييتي که دارم به زندگي مادرم به
سرنوشت اون وبه عشق ازدست رفتش که چه زود مث گل پر پرشده بود وروزگاري که
چه بازيهاي عجيبي دست انسا نها مي داد.انقدمشغول فکرکردن شده بودم که گذر
زمانو حس نکرده بودم چون به نظرم اومد راه رو خيلي زود طي کردم ورسيدم .
زنگ زدم ،بدون اين که بخوان بدونن کي پشت در خونه اس درو باز کردن. ازپله
ها ي ساختمان که بالا مي رفتم ديدم در ورودي سالن بازه وارد شدم و در
روبستم. نگاهي به دورو برم کردم اما انگارکسي خونه نبود چون نه صدايي مي
يومدونه خدمتکاري رفت و آمد مي کرد.تعجب کرده بودم که کي برام بازکرده حالا
جن بوده روح بوده يا دزد خدا عالمه!
رفتم طبقه ي دوم وتوي اتاق خدمتکارا خوشبختانه گلرخ رو ديدم باديدنم سلام کردوگفت :
- شما اومديد خانوم من اصلا متوجه نشدم
–گلرخ من نيم ساعته که اينجائم .دارم تو اين خونه دورميزنم اما مث اين که کسي نيست عمو کجا غيبش زده؟
گلرخ تا مي خواست جوابمو بده ازروي تخت بلند شدوبه بيرون نگاه کرد وگفت :
- سلام آقا
برگشتم که عمو رو ببينم اما برخلاف تصورم ودرحين ناباوري پرهام رو ديدم که پشت سرم ايستاده وداره لبخند ميزنه سلام کردم ،جوابمو داد وگفت :
- تواول صبحي اينجا چيکارمي کني؟
- چي بگم به خدا شما چهارتا برادرکه يادتون رفته پدري دارين که به پرستاراحتياج داره اينه که چون من هم بيکارم روزها ميام پيش عمو وپرستاروهمدل وهمرازشون مي شم!
– ما بايد ازتو ممنوم باشيم بالاخره گرفتاريه نمي شه کاري کرد
تو دلم گفتم :آره جون خودت حتما گرفتارياي تو توي اصفهان کنگر خوردن ولنگرانداختنه اونم حالا که تابستونه!!!!
با پرهام ازپله ها به طبقه اول مي رفتيم که ديدم عمو روي کاناپه درازکشيده وملحفه اي روش کشيده شده ،سکوت رو شکستم وگفتم :
- پرهام عمو چرا اينجا خوابيده ؟
پرهام با خونسردي گفت :
- ديشب که برگشتم خونه ساعت حدودسه نيمه شب بود ،به اتاق پدررفتم که ببينمش اما باديدنش جا خوردم رنگش پريده بود ودستاش يخ کرده بود حال خوشيم نداشت اينه که بردمش بيمارستان ،تاهمين چند دقه پش بود که برگشتيم بابا فشارش بالا بود دارو ها شو هم مصرف نکرده بود اگه ديرتررسيده بودم کاردست خودش داده بود
بادستم زدم پشت دست ديگم :
- واي چرا حالا بهم مي گي ؟
به حالت دو پله ها رو طي مي کردم ،شنيدم که پرهام گفت :
- يه کمي يواش تر،ازديشب تا حالا تازه خواب رفته
آروم رفتم کنار عمو وزل زدم بهش چقدرپاي چشماش گود شده بود وصورتش عين گچ سفيد بود توي دلم احساس کردم عمو رو ازهمه دنيا بيشتر دوس دارم چون پدري نداشتم وعمو با محبتش مهر خودشو توي دلم کاشته بود ودوري اون برام غير قابل تحمل بود .
- من ديشب ازش پرسيدم بهم گفت دارو ها رو مصرف کرده اگه مي دونستم اين نيس خودم به زورهم که مي شد بهش مي دادم همش تقصير منه بي هواسه
–نه لازم نيست خودتو سرزنش کني بابا اصلا به فکر خودش نيست بايد حتما يکي بايد مجبورش کنه وگرنه خودش که توجه نداره
–حالا چرا تو اتاق نخوابيده ؟
- نمي دونم مث اين که هواي اتاق براش خفه کننده اس
فتم آشپزخونه وبه خدمتکارها سفارش غذا دادم . ازآشپزخونه که بيرون اومدم پرهام نبود ، رفتم طبقه بالا وپشت در اتاق پرهام ايستادم درزدم ووقتي جواب داد وارد شدم سلام کردم ،جواب داد.گفتم :
- مزاحم که نشدم ؟
- نه بشين داشتم روي چندتا پروژه کارمي کردم خيلي سنگينه کار زيادي مي بره
– اوه ... چقدرفعال توي ايام تعطيلات هم دانشگاه ميري ؟
- آره ترم تابستونه گرفتم
–پس حتما مزاحم شدم
–نه نه بيا بشين چقدتعارف مي کني
روي مبلي نشستم ،به صورتش که روي ورقه هاي روي ميزخم بود نگاه کردم متوجه شدم که چرا واقعا بعد ازاين همه ملاقات نفهميدم چهره ي پرهام انقدتغيير کرده واقعا مردونه شده بود پرهام جووني بيست وچهارساله بود که سال آخر مهندسي رو مي گذروند ،پسري بود که ازنظر من خيلي حساس وظريف بود درست مث دختراي نازنازي به خودش اهميت مي دادمخصوصا به تيپ وقيافه ش که عالي بود توي عمرش هيچ لباسي رو بيشتراز دوبارنپوشيده بود.پرهام صورتي نسبتا بلند داشت با موهاي خشن وخرمايي وچشماي رنگي وابروان کشيده ولبايي باريک که درکل قيافه جذابي داشت .هواسم روبه قيافه ش سپرده بودم ومتوجه نشده بودم که دارم توي سکوت نگاش مي کنم.شنيدم گفت:
- جن ديدي اين طوری نگام مي کني؟
يادم اومد به صبح که پرهام در خونه رو به روم بازکرده بود ومن درست همين فکرروکرده بودم
ازسکوتم بهره برد وگفت :
- حالا ديگه دلقکم شدم!
خنديدم :
- نه بابا به طرز فکر خودم خنديدم آخه صبح کسي خونتون نبود اما تو دروبازکردي منم وقتي ديدم کسي توي خونه نيس فک کردم جني روحي چيزيه
خنديد...هرهرهر ...مرض ...
- توجه نکردي که اين خونه فقط يه اف اف نداره؟
- خب بابا نمي خواد يادم بندازي من بيشترازتواين خونه رو مي شناسم . ببينم کي وقت داري تا بريم بيرون وکارهاي مقدماتي رو انجام بديم
–راستش نمي دونم درست کي وقت آزاد دارم اما سعي مي کنم تا هفته ديگه دست يه اينا نگيرم وکارا رو روبه راه کنم
– پس من فردا صبح که اومدم اينجا آماده باش بريم
– باشه حتما اما اگه يه وقت نتونستم مي توني بابهنام بري؟
- واي واي واي نگو به خدا اسمش که مياد تنم مي لرزه چه برسه به خودش که عين شپش مي چسبه به آدم
پرهام درحال خنده گفت :
- چراشما مثل کاردوپنيرمي مونيد من به بهنام هم که گفتم باتوبيادگفت:پرهام جون، توروبه ننت قسم منو بااين گودزيلا تنها نذاراون روز زن عمو منو فرستاد تنهايي برم پيشش تا غروب قيا فه ام شده بود عين هزاري چکش خورده !
- بميري بهنام ببين چطورمنو جلو ديگران خراب مي کنه اگه دستم بهش برسه
جريان اون روز رو کامل برا ي پرهام تعريف کردم .صورتش ازخنده به لبو شباهت داشت منتها لبويي که يه ته ريش کوچولو هم داشت !
- پس بااين حساب بايد با زن داداش شهرام بري؟
-زحمتشون نباشه ؟
- نه مطمئن باش خوشحال هم مي شه
–باشه ممنون فقط مواظب باش خودت اززير کارشونه خالي نکني
–چشم امري ديگه ؟
بلندشدم وگفتم :
- اين امري ديگه به اين معنيه که پاشو گورتو گم کن کاردارم
قهقهه خنده اش به هوا رفت وگفت:
- پس بشين اينجا تا به جاي علف درخت سرو زير پاهات سبزبشه
ازاتاق بيرون رفتم وبه طبقه پايين رفتم ،عموبيدارشده بود اما روي کاناپه درازکشيده بود کنارش رفتم سلام کردم وبوسه اي روي صورتش زدم وگفتم :
- فداي تو عمو جون چرا به من نگفتي شب پيشت بمونم
–زبون نريز وروجک من حالم خوبه فقط کمي فشارم زده بالا
–عمو همه چيزرو به شوخي مي گيري ،توروخدا اگه به فکر خودتون نيستيد به فکرمن باشيد که بدون شما مي ميرم
- بازاين نطقش گل کرد!
- مثلا داشتم محبت مي کردم هي بزن توذوق بچه!
–خيلي خب حالا بادمجون بم آفت نداره
– عمو چرا ازبحث علمي مي پري به بحث کشاورزي؟!
- احوال پرسي کردي ممنوم پاشو داروهامو بياربخورم انقدم بلبل زبوني نکن
عمو روبا اصرار به اتاق خودش برگردوندم وداروهاشودادم وسوپي که گلرخ درست کرده بود رو بهش دادم وصبرکردم بخوابه تا بيرون برم . باپرهام وبهنام ناهارخورديم .من قبل ازاون دوتا ازسر ميز بلند شدم وبه اتاق بهنام رفتم ،رو تخت خوابيدم وچشمامو بستم ،چنددقيقه اي گذشته بود که صداي بهنام اومد:
-توجه توجه فقط يک دقيقه ديگروقت باقيست خود را نجات دهيد توجه توجه
چشماموبازنکردم وخودمو به خواب زدم دوباره گفت:
- هم وطن عزيز فقط سي ثانيه تا ريزش سيل باقي مانده خود را نجات دهيد
بازم اعتنا نکردم .فککردم الان يه خورده مسخره بازي درمياره ول ميکنه ميره
- شمارش معکوس ...پنج چهار سه دو يک ...اَ...اُ...
يکدفعه حس کردم تمام صورتم يخ کرد فکرکردم دارم خفه ميشم دستو پا ميزدم وجيغي مي کشيدم .وقتي چشمامو بازکردم ديدم بهنام با يه پارچ آبخوري اما خالي بالاي سرم ايستاده ازعصبانيت دادزدم :
- ديوونه
– خب چيه مگه نمي گم پاشو اما تو مث کنه چسبيدي به اين تخته
–نمي تونستي بري تو يه اتاق ديگه؟ من خواب بودم ديوونه
– اِ اِنقدر جاي من گرم ونرمه که تو سريع خوابت برد عجبا!
– به خدا مي رم با اين سرو وضعم جلوي عمو بهش مي گم تا حسابتو برسه
رفتم طبقه ي دوم وتوي اتاق خدمتکارا خوشبختانه گلرخ رو ديدم باديدنم سلام کردوگفت :
- شما اومديد خانوم من اصلا متوجه نشدم
–گلرخ من نيم ساعته که اينجائم .دارم تو اين خونه دورميزنم اما مث اين که کسي نيست عمو کجا غيبش زده؟
گلرخ تا مي خواست جوابمو بده ازروي تخت بلند شدوبه بيرون نگاه کرد وگفت :
- سلام آقا
برگشتم که عمو رو ببينم اما برخلاف تصورم ودرحين ناباوري پرهام رو ديدم که پشت سرم ايستاده وداره لبخند ميزنه سلام کردم ،جوابمو داد وگفت :
- تواول صبحي اينجا چيکارمي کني؟
- چي بگم به خدا شما چهارتا برادرکه يادتون رفته پدري دارين که به پرستاراحتياج داره اينه که چون من هم بيکارم روزها ميام پيش عمو وپرستاروهمدل وهمرازشون مي شم!
– ما بايد ازتو ممنوم باشيم بالاخره گرفتاريه نمي شه کاري کرد
تو دلم گفتم :آره جون خودت حتما گرفتارياي تو توي اصفهان کنگر خوردن ولنگرانداختنه اونم حالا که تابستونه!!!!
با پرهام ازپله ها به طبقه اول مي رفتيم که ديدم عمو روي کاناپه درازکشيده وملحفه اي روش کشيده شده ،سکوت رو شکستم وگفتم :
- پرهام عمو چرا اينجا خوابيده ؟
پرهام با خونسردي گفت :
- ديشب که برگشتم خونه ساعت حدودسه نيمه شب بود ،به اتاق پدررفتم که ببينمش اما باديدنش جا خوردم رنگش پريده بود ودستاش يخ کرده بود حال خوشيم نداشت اينه که بردمش بيمارستان ،تاهمين چند دقه پش بود که برگشتيم بابا فشارش بالا بود دارو ها شو هم مصرف نکرده بود اگه ديرتررسيده بودم کاردست خودش داده بود
بادستم زدم پشت دست ديگم :
- واي چرا حالا بهم مي گي ؟
به حالت دو پله ها رو طي مي کردم ،شنيدم که پرهام گفت :
- يه کمي يواش تر،ازديشب تا حالا تازه خواب رفته
آروم رفتم کنار عمو وزل زدم بهش چقدرپاي چشماش گود شده بود وصورتش عين گچ سفيد بود توي دلم احساس کردم عمو رو ازهمه دنيا بيشتر دوس دارم چون پدري نداشتم وعمو با محبتش مهر خودشو توي دلم کاشته بود ودوري اون برام غير قابل تحمل بود .
- من ديشب ازش پرسيدم بهم گفت دارو ها رو مصرف کرده اگه مي دونستم اين نيس خودم به زورهم که مي شد بهش مي دادم همش تقصير منه بي هواسه
–نه لازم نيست خودتو سرزنش کني بابا اصلا به فکر خودش نيست بايد حتما يکي بايد مجبورش کنه وگرنه خودش که توجه نداره
–حالا چرا تو اتاق نخوابيده ؟
- نمي دونم مث اين که هواي اتاق براش خفه کننده اس
فتم آشپزخونه وبه خدمتکارها سفارش غذا دادم . ازآشپزخونه که بيرون اومدم پرهام نبود ، رفتم طبقه بالا وپشت در اتاق پرهام ايستادم درزدم ووقتي جواب داد وارد شدم سلام کردم ،جواب داد.گفتم :
- مزاحم که نشدم ؟
- نه بشين داشتم روي چندتا پروژه کارمي کردم خيلي سنگينه کار زيادي مي بره
– اوه ... چقدرفعال توي ايام تعطيلات هم دانشگاه ميري ؟
- آره ترم تابستونه گرفتم
–پس حتما مزاحم شدم
–نه نه بيا بشين چقدتعارف مي کني
روي مبلي نشستم ،به صورتش که روي ورقه هاي روي ميزخم بود نگاه کردم متوجه شدم که چرا واقعا بعد ازاين همه ملاقات نفهميدم چهره ي پرهام انقدتغيير کرده واقعا مردونه شده بود پرهام جووني بيست وچهارساله بود که سال آخر مهندسي رو مي گذروند ،پسري بود که ازنظر من خيلي حساس وظريف بود درست مث دختراي نازنازي به خودش اهميت مي دادمخصوصا به تيپ وقيافه ش که عالي بود توي عمرش هيچ لباسي رو بيشتراز دوبارنپوشيده بود.پرهام صورتي نسبتا بلند داشت با موهاي خشن وخرمايي وچشماي رنگي وابروان کشيده ولبايي باريک که درکل قيافه جذابي داشت .هواسم روبه قيافه ش سپرده بودم ومتوجه نشده بودم که دارم توي سکوت نگاش مي کنم.شنيدم گفت:
- جن ديدي اين طوری نگام مي کني؟
يادم اومد به صبح که پرهام در خونه رو به روم بازکرده بود ومن درست همين فکرروکرده بودم
ازسکوتم بهره برد وگفت :
- حالا ديگه دلقکم شدم!
خنديدم :
- نه بابا به طرز فکر خودم خنديدم آخه صبح کسي خونتون نبود اما تو دروبازکردي منم وقتي ديدم کسي توي خونه نيس فک کردم جني روحي چيزيه
خنديد...هرهرهر ...مرض ...
- توجه نکردي که اين خونه فقط يه اف اف نداره؟
- خب بابا نمي خواد يادم بندازي من بيشترازتواين خونه رو مي شناسم . ببينم کي وقت داري تا بريم بيرون وکارهاي مقدماتي رو انجام بديم
–راستش نمي دونم درست کي وقت آزاد دارم اما سعي مي کنم تا هفته ديگه دست يه اينا نگيرم وکارا رو روبه راه کنم
– پس من فردا صبح که اومدم اينجا آماده باش بريم
– باشه حتما اما اگه يه وقت نتونستم مي توني بابهنام بري؟
- واي واي واي نگو به خدا اسمش که مياد تنم مي لرزه چه برسه به خودش که عين شپش مي چسبه به آدم
پرهام درحال خنده گفت :
- چراشما مثل کاردوپنيرمي مونيد من به بهنام هم که گفتم باتوبيادگفت:پرهام جون، توروبه ننت قسم منو بااين گودزيلا تنها نذاراون روز زن عمو منو فرستاد تنهايي برم پيشش تا غروب قيا فه ام شده بود عين هزاري چکش خورده !
- بميري بهنام ببين چطورمنو جلو ديگران خراب مي کنه اگه دستم بهش برسه
جريان اون روز رو کامل برا ي پرهام تعريف کردم .صورتش ازخنده به لبو شباهت داشت منتها لبويي که يه ته ريش کوچولو هم داشت !
- پس بااين حساب بايد با زن داداش شهرام بري؟
-زحمتشون نباشه ؟
- نه مطمئن باش خوشحال هم مي شه
–باشه ممنون فقط مواظب باش خودت اززير کارشونه خالي نکني
–چشم امري ديگه ؟
بلندشدم وگفتم :
- اين امري ديگه به اين معنيه که پاشو گورتو گم کن کاردارم
قهقهه خنده اش به هوا رفت وگفت:
- پس بشين اينجا تا به جاي علف درخت سرو زير پاهات سبزبشه
ازاتاق بيرون رفتم وبه طبقه پايين رفتم ،عموبيدارشده بود اما روي کاناپه درازکشيده بود کنارش رفتم سلام کردم وبوسه اي روي صورتش زدم وگفتم :
- فداي تو عمو جون چرا به من نگفتي شب پيشت بمونم
–زبون نريز وروجک من حالم خوبه فقط کمي فشارم زده بالا
–عمو همه چيزرو به شوخي مي گيري ،توروخدا اگه به فکر خودتون نيستيد به فکرمن باشيد که بدون شما مي ميرم
- بازاين نطقش گل کرد!
- مثلا داشتم محبت مي کردم هي بزن توذوق بچه!
–خيلي خب حالا بادمجون بم آفت نداره
– عمو چرا ازبحث علمي مي پري به بحث کشاورزي؟!
- احوال پرسي کردي ممنوم پاشو داروهامو بياربخورم انقدم بلبل زبوني نکن
عمو روبا اصرار به اتاق خودش برگردوندم وداروهاشودادم وسوپي که گلرخ درست کرده بود رو بهش دادم وصبرکردم بخوابه تا بيرون برم . باپرهام وبهنام ناهارخورديم .من قبل ازاون دوتا ازسر ميز بلند شدم وبه اتاق بهنام رفتم ،رو تخت خوابيدم وچشمامو بستم ،چنددقيقه اي گذشته بود که صداي بهنام اومد:
-توجه توجه فقط يک دقيقه ديگروقت باقيست خود را نجات دهيد توجه توجه
چشماموبازنکردم وخودمو به خواب زدم دوباره گفت:
- هم وطن عزيز فقط سي ثانيه تا ريزش سيل باقي مانده خود را نجات دهيد
بازم اعتنا نکردم .فککردم الان يه خورده مسخره بازي درمياره ول ميکنه ميره
- شمارش معکوس ...پنج چهار سه دو يک ...اَ...اُ...
يکدفعه حس کردم تمام صورتم يخ کرد فکرکردم دارم خفه ميشم دستو پا ميزدم وجيغي مي کشيدم .وقتي چشمامو بازکردم ديدم بهنام با يه پارچ آبخوري اما خالي بالاي سرم ايستاده ازعصبانيت دادزدم :
- ديوونه
– خب چيه مگه نمي گم پاشو اما تو مث کنه چسبيدي به اين تخته
–نمي تونستي بري تو يه اتاق ديگه؟ من خواب بودم ديوونه
– اِ اِنقدر جاي من گرم ونرمه که تو سريع خوابت برد عجبا!
– به خدا مي رم با اين سرو وضعم جلوي عمو بهش مي گم تا حسابتو برسه
وبلند شدم که ازاتاق بيرون برم
- کجا وايسا ببينم
جلوموگرفت ونذاشت برم
– بروکنار
- لوس بازي درنيارديگه شوخي بود
- شوخي هاي تو آخرمنوسکته مي ده
–جون بهنام نروالهي فدات بشم قربون اون شکل ماهت برم
–برو کنارپدرسوخته انقدرچاخان نکن من تو رو مي شناسم
–بابا غلط کردم بيابريم منو بنداز تو وان حموم آب سرد بازکن روم
باخوشحالي گفتم : بريم ؟
- اِِِِاِاِ....
– پس برو کنار تا جيغ نزدم
– مگه ازروي جناز م رد شي
–خيلي خب
تا خواستم جيغ بزنم جلوي دهنم رو گرفت ودر اتاق رو بست .
- حالا هرچي مي خوايي جيغ بزن
منم دستشو آنچنان گازگرقتم که صداي فريادش بلند شد ،زود فرارکردم:
- آخ ...ايشالله کورشي دختر دندونات خوردشه. ايشالله..آییییییییییییی دست که نموند برام
ازسروصداي ما عمو ازپايين داد زد :
- چي شده ؟!
رفتم پيشه عمو وگفتم :عمو اين بهنام خيلي اذيتم مي کنه نذاشت بخوابم دودقه هم که درازکشيدم تمام موهام شپش گرفت ريخت، آخه بالشش مث خودش شپش داره ...اه اه خارش گرفتم ببينيدچه بلايي سرم آورده
– ميشه شما دودقه کنار هم باشيدو به هم نپريد؟
– عموجون خيالت راحت ازفردا خونتون نيستم با پرهام مي ريم دنبال کارا
- دست گلت دردنکنه عموجون فقط يادت باشه طوري برنامه ريزي کنين که همه چيز تا آخر هفته جور باشه
بهنام بيرون رفت وديگه نديدمش وشب هم شهرام وژيلا (همسر شهرام ) به همراه دختر شش ساله شون اومدن خونه عمو.بهنام رفته بود خونه ي ما ومن راحت بودم .صبح بعد ازکلي سفارش به عموبا پرهام ازخونه خارج شديم. رفتيم پارکينگ تاپرهام ماشينشو برداره .تواون پارکينگ انواع واقسام ماشيناي پسراي عمو ديده مي شد درواقع مي شد گفت که ازنبود جا ومکان براي پارک هرکدوم ماشيناشون رو دراون پارکينگ گذاشته بودند0پرهام ماشين آلبالويي رنگش رو انتخاب کرد ،نمي دونم چرا هميشه تواون مکان حس بدي پيدا مي کردم مث پول پرستي.! اون روز با پرهام بيشتر وسايلي روکه مي خواستيم تهيه کرديم ولباس وپوشاک را براي روزهاي ديگه گذاشتيم .ناهاروهم دررستوران صرف کرديم نوش جونمون !. بعد ازظهر هم يه خورده ازسفارشات رو داديم وکمي هم گشت زديم ،ازجلوي مغازه هاي طلا فروشي که رد مي شديم پرهام خيره خيره نگاه مي کردوگاهي هم مي ايستاد ونگاه مي کردچيزي نگفتم اما مي دونستم خبري شده. همون موقع چشمم افتاد به يکي ازدوستاي دبيرستانيم که جلوي مغازه کناري ايستاده بود ،من که ميخواستم رفتار پرهامو زيره نظر بگيرم رفتم خودمو چسبوندم به دوستم وخودمو مشتاق حرف زدن با او نشان دادم اون بيچاره که ذوق زده شده بود يکسره مي خنديدونميدونست من فقط حواسم به کارهاي پسرعمومه.حرکاته پرهام را زير نظرداشتم بعدازاين که داخل مغازه شد چند دقيقه اي طول کشد وبعد با جعبه اي که دردست داشت برگشت ،ميخواست من نفهمم جعبه رو درکيف سامسونتش گذاشت. پرهام ايستاد بيرون مغازه وبه من نگاه کردمنم نگاهمو برگرفتم وبه دوستم توجه کردم
- کجا وايسا ببينم
جلوموگرفت ونذاشت برم
– بروکنار
- لوس بازي درنيارديگه شوخي بود
- شوخي هاي تو آخرمنوسکته مي ده
–جون بهنام نروالهي فدات بشم قربون اون شکل ماهت برم
–برو کنارپدرسوخته انقدرچاخان نکن من تو رو مي شناسم
–بابا غلط کردم بيابريم منو بنداز تو وان حموم آب سرد بازکن روم
باخوشحالي گفتم : بريم ؟
- اِِِِاِاِ....
– پس برو کنار تا جيغ نزدم
– مگه ازروي جناز م رد شي
–خيلي خب
تا خواستم جيغ بزنم جلوي دهنم رو گرفت ودر اتاق رو بست .
- حالا هرچي مي خوايي جيغ بزن
منم دستشو آنچنان گازگرقتم که صداي فريادش بلند شد ،زود فرارکردم:
- آخ ...ايشالله کورشي دختر دندونات خوردشه. ايشالله..آییییییییییییی دست که نموند برام
ازسروصداي ما عمو ازپايين داد زد :
- چي شده ؟!
رفتم پيشه عمو وگفتم :عمو اين بهنام خيلي اذيتم مي کنه نذاشت بخوابم دودقه هم که درازکشيدم تمام موهام شپش گرفت ريخت، آخه بالشش مث خودش شپش داره ...اه اه خارش گرفتم ببينيدچه بلايي سرم آورده
– ميشه شما دودقه کنار هم باشيدو به هم نپريد؟
– عموجون خيالت راحت ازفردا خونتون نيستم با پرهام مي ريم دنبال کارا
- دست گلت دردنکنه عموجون فقط يادت باشه طوري برنامه ريزي کنين که همه چيز تا آخر هفته جور باشه
بهنام بيرون رفت وديگه نديدمش وشب هم شهرام وژيلا (همسر شهرام ) به همراه دختر شش ساله شون اومدن خونه عمو.بهنام رفته بود خونه ي ما ومن راحت بودم .صبح بعد ازکلي سفارش به عموبا پرهام ازخونه خارج شديم. رفتيم پارکينگ تاپرهام ماشينشو برداره .تواون پارکينگ انواع واقسام ماشيناي پسراي عمو ديده مي شد درواقع مي شد گفت که ازنبود جا ومکان براي پارک هرکدوم ماشيناشون رو دراون پارکينگ گذاشته بودند0پرهام ماشين آلبالويي رنگش رو انتخاب کرد ،نمي دونم چرا هميشه تواون مکان حس بدي پيدا مي کردم مث پول پرستي.! اون روز با پرهام بيشتر وسايلي روکه مي خواستيم تهيه کرديم ولباس وپوشاک را براي روزهاي ديگه گذاشتيم .ناهاروهم دررستوران صرف کرديم نوش جونمون !. بعد ازظهر هم يه خورده ازسفارشات رو داديم وکمي هم گشت زديم ،ازجلوي مغازه هاي طلا فروشي که رد مي شديم پرهام خيره خيره نگاه مي کردوگاهي هم مي ايستاد ونگاه مي کردچيزي نگفتم اما مي دونستم خبري شده. همون موقع چشمم افتاد به يکي ازدوستاي دبيرستانيم که جلوي مغازه کناري ايستاده بود ،من که ميخواستم رفتار پرهامو زيره نظر بگيرم رفتم خودمو چسبوندم به دوستم وخودمو مشتاق حرف زدن با او نشان دادم اون بيچاره که ذوق زده شده بود يکسره مي خنديدونميدونست من فقط حواسم به کارهاي پسرعمومه.حرکاته پرهام را زير نظرداشتم بعدازاين که داخل مغازه شد چند دقيقه اي طول کشد وبعد با جعبه اي که دردست داشت برگشت ،ميخواست من نفهمم جعبه رو درکيف سامسونتش گذاشت. پرهام ايستاد بيرون مغازه وبه من نگاه کردمنم نگاهمو برگرفتم وبه دوستم توجه کردم
بعدازخدافظي بادوستم ،رفتم پيش پرهام ...گفتم :
- ببخشيد معطل شدي
- اشکال نداره زياد طول نکشيد
اون لحظه فکرکردم چرا دماغش بزرگ نشد،پينو کيو!!! درطول راه رفتن بازم براي اين که امتحانش کنم جلوي ويترين مغازه ها مي ايستادم وطلا ها رونگاه مي کردم اما ديگه توجهي نداشت قفط به خاطر من کنار مي ايستاد.باخودم گفتم:خودتي آقاپرهام آخراززير زبونت بيرون ميکشم .
شب برگشتيم خونه ودوتايي رفتيم اتاق عمو وخبراروگذارش کرديم.کمي بعد پرهام ازاتاق بيرون رفت منم ازعمو عذرخواهي کردم وبيرون اومدم وبه اتاق بهنام رفتنم وازتوي تراس به کنار پنجره اتاق پرهام رفتم ،دزدکي ازکنار پرده اتاقش نگاه کردم ،دلم ميخواست بدونم که چي خريده ،ميدونستم کاردرستي نيست اما خوب مگه اين حس کنج کاوي من دست ازسرم برمي داشت.بالا خره جعبه رو بيرون آوردوروي ميزش گذاشت وخودش نشست روبه روش وبا نگاهي ازتحسين وعشق بازش کرد.یه دستبند ظريف وزيباکه آويزهايي ازستاره بهش وصل بود روازجعبه بيرون آورد.لبخندي زد وچيزي گفت که نفهميدم اما خيلي دوست داشتم بدونم اين خانم خوشبخته کيه که پرهاموشيفته خودش کرده .باخودم عهدکردم :بايد تا آخرشو بخوني وگرنه آهو زرنگه ميشه آهو ملنگه!
به اتاق بهنامبرگشتم وپرده رو کنارزدم وپريدم روي تخت اما شنيدم بهنام گفت:
- يا پيغمبر!
من که ازديدنش هم غافلگيرشده بودم وهم خندم گرفته بودبدم نمي يومد سر به سرش بذارم.بهنام گفت:
- ديگه به اين اتاق اعتماد ندارم بايد کوچ کنم جن گير شدم
- غلط کردي جن خودتي وهفت جدوآبا...
نگذاشت ادامه بدم وگفت:
- هفت جد وآباده من باباتو بابامو باباي بابامو باباي باباي باباي منو توئه مفت زر نزن
من که ميخنديدم گفتم:
- نخیرم تويي نه من ... تو يه دفعه تو اتاق ظاهر شدي
- اگه ميگم عقل نداري نگو نه آخه جنه که ازپنجره وديوارظاهر ميشه نه مث من که ازدر اتاق اومدم داخل
- خيلي خوب حالا برو کنارميخوام برم
–اِ اِ نه ديگه پريدي تو اتاقم .تازه نزديک بود قاتل بشي بعدم ممکن بود من اينجا داشتم پرو ميکردم وتوي بي حيا بي اجازه اومدي تو اتاقم
- چي ميخوايي؟
- اون بيرون چيکارميکردي؟
- خوب معلومه بيرونو تماشا مي کردم
- اووووويييييييي
- زهر مارچته؟
- ببين من چندتا شاخ دارم ؟؟؟
- بهنام اگه نذاري برم باز جيغ ميزنما اصلا تو چرا پيش مامانم نموندي برا چي برگشتي؟
- بابا مگه من مامور امنيته مامانه توي جيغ جيغوئم؟
- پس برو کنار سرم رفت بروکنار
- نه
- نکمه
- اي بابا اين زبونه يا متر ساختمون؟!!
شروع کردم به جيغ زدن وعمو وپرهام رو صدازدن، بهنامم که اوضاع رو خراب ديد با الدنگي ازاتاق بيرونم کرد:
- بيا بيا برو تا رسوا نشدم اين ديگه کيه؟ عجب بي آبروييه
بعدهم بدون اين که شام بخوره رفت خونه ما .پرهام چند روز بعد روهم همراه من بود وبعد ژيلا منوهمراهي کرد. صبح دوباره بيرون رفتيم ومن اين دفعه بيشتربه سمت لباس فروشي ها مي رفتم ورفتار مشتاق پرهامو مي ديدم. عاشق شيدا بودواسه خودش بيچاره !.تصميم گرفتم لباس بخرم وهم اينکه ببينم پرهام چيکارميکنه ،باهم به داخل مغازه رفتيم ومن لباسارو انتخاب کردم ويکي يکي پوشيدم ويه دونه رو که بيشتردوس داشتم انتخاب کردم وبه همراه لباساي ديگه به پرهام دادم تا بره قسمت حسابداري و من بعدازمرتب کردن لباسام بيرون برم .وقتي ازاتاقک پرو بيرون اومدم پرهام گفت:
- خوب بريم؟
- نه کجا بريم پولشو حساب نکردم
– من حساب کردم بريم
- نه ممنونم من خودم حساب مي کردم
– بيا بريم بابا دوتا تيکه لباس قابل اين حرفا رو نداره
به دستش نگاه کردم وتوي دلم گفتم:اي بيچاره به خاطره اون بايد جوره منو هم بکشي چه بلايي سرش آوردم دوتا لباسه گرون قيمت رو دستش گذاشتم تازه ميگه دوتا تيکه لباس. هي بسوزه پدره هرچي عاشقيه!!! .شب با کلي وسايل خريد شده به خونه برگشتيم .من که ميخواستم بفمم اين لباس مال کيه بسته لباس خودمو با اون يکي جابه جا کردم وبسته لباس خودمو توي پله ها گذاشتم چون پرهام به آشپزخونه رفته بود نفهميدوخوشحال لباس رو برداشت ورفت توي اتاقش...اي بدبخت الانه که عين جن زده ها پرش کنه بيرون!يه کم صبرکردم ديدم خير مث اينکه جن زده نشده لباسو به دست گرفتم وبه اتاق پرهام رفتم ،هواسش جاي ديگه اي بود داشت توي قفسه کتابا مي گشت ،ديدم که بسته لباس من بازنشده روي کاناپه اس
- پرها م من که يه لباس ديگه انتخاب کردم چرا اينو خريدي؟
برگشت به طرف من وخواست که حرفي بزنه اما با ديدن اون لباس دست من سکوت کرد،بيچاره کپ کردهمچين رنگش پريده بود که عرق روي پيشونيش نشسته بودآخي ناناسي دلم براش سوخت! ،من من کنان گفت :
- ...اون ...اون...لباس ...اشتباه شده...ماله تونيست
با تعجب مصنوعي گفتم:
- چي؟
- ببين اين لباسو بده به من لباس خودتو روي کاناپه بردار
- چي ميگي مگه من چند دست لباس خريدم ؟؟؟
دلم براش سوخت ،جوابي نداشت که بده وسرشو به زيرانداخت منم که بيشترازاين نميخواستم سنگ روي يخ بشه لباس خودمو برداشتم وازاتاق بيرون اومدم وکلي خنديدم .تا فردا صبح هرموقع که پرهامو ميديدم گرفته به نظر مي رسيد .فکر ميکنم ازجلو چشمم فرارمي کرد.وقتي بازبه خريد رفتيم پرهام دوباره مجبورشد همراه من بياد وتحمل کنه.روز سه شنبه بودکه توي خيابونا مي گشتيم ،ازجلوي مغازه ها ي پوشاک زنانه يا زيورآلات که رد مي شديم من با شيطنت به پرهام مي گفتم :
- نميخوايي چيزي بخري؟ لازم نداري؟
نگاهش که مي کردم آب ميشد ميرفت تو زمين .لبخند ميزدم وچيزي نمي گفتم وفکر کردم به موقع به حرف مياد.تااين که ظهربراخوردن ناهاربه يه رستوراني سنتي رفتيم پرهام غذا سفارش داد و منتظرشديم تا غذارو بيارن درهمين موقع نگاهي به پرهام کردم ديدم کلافه اس انگار ميخواست چيزي بگه اما نميتونست کمکش کردم وگفتم:
- چيزي شده پرهام؟
- گفت:هان؟...نه نه چيزي نيس
وبه اطراف نگاه کرد .چند دقيقه بعد بدون مقدمه گفت:
- تو درمورد من چي فک ميکني ؟
- چي؟
- دارم ميگم تو درموردمن چي فک کردي؟
- درمورده تو ؟راستشو بگم ؟
- آره
– خوب من فک ميکنم ...نه مطمئنم تو يه رواني نود درصدي اون ده درصدم قيافته که همه رو گمراه مي کنه ...اه اه انقدم ازت بدم مياد!
پرهام که خندش گرفته بود سعي کرد خندشوکنترل کنه وبعد گفت :
- دارم جدي حرف ميزنم خواهش ميکنم جدي باش
- منم جدي جدي حرفمو زدم گفتي راستشو بگو منم گفتم چيه نکنه ناراحت شدي؟
- نه ...چطوربگم ...ميخواستم بدونم وقتي اون لباسو ...دیدی چه فکري راجع به من کردي؟
- اي بميري خودشو کشت تا اومد يه جمله بگه بابا من اون لباسو واسه عشقم گرفتم !
دوتايي زديم زيره خنده که من ادامه دادم :
- من اون دستبندو هم ديدم البته ببخشيدا دزدکي فوضولي کردم وامروز به دل مجنونت پي بردم !واي واي عاشق ماروباش بازکن اون نيشاي زشتتو بخند بخند پسرم !
با تعجب نگام کرد وگفت:
- توديگه کي هستي به شيطون گفتي برو که من هستم
اگه خوشتون اومد بگید قسمت بعدی رو هم بذارم
- ببخشيد معطل شدي
- اشکال نداره زياد طول نکشيد
اون لحظه فکرکردم چرا دماغش بزرگ نشد،پينو کيو!!! درطول راه رفتن بازم براي اين که امتحانش کنم جلوي ويترين مغازه ها مي ايستادم وطلا ها رونگاه مي کردم اما ديگه توجهي نداشت قفط به خاطر من کنار مي ايستاد.باخودم گفتم:خودتي آقاپرهام آخراززير زبونت بيرون ميکشم .
شب برگشتيم خونه ودوتايي رفتيم اتاق عمو وخبراروگذارش کرديم.کمي بعد پرهام ازاتاق بيرون رفت منم ازعمو عذرخواهي کردم وبيرون اومدم وبه اتاق بهنام رفتنم وازتوي تراس به کنار پنجره اتاق پرهام رفتم ،دزدکي ازکنار پرده اتاقش نگاه کردم ،دلم ميخواست بدونم که چي خريده ،ميدونستم کاردرستي نيست اما خوب مگه اين حس کنج کاوي من دست ازسرم برمي داشت.بالا خره جعبه رو بيرون آوردوروي ميزش گذاشت وخودش نشست روبه روش وبا نگاهي ازتحسين وعشق بازش کرد.یه دستبند ظريف وزيباکه آويزهايي ازستاره بهش وصل بود روازجعبه بيرون آورد.لبخندي زد وچيزي گفت که نفهميدم اما خيلي دوست داشتم بدونم اين خانم خوشبخته کيه که پرهاموشيفته خودش کرده .باخودم عهدکردم :بايد تا آخرشو بخوني وگرنه آهو زرنگه ميشه آهو ملنگه!
به اتاق بهنامبرگشتم وپرده رو کنارزدم وپريدم روي تخت اما شنيدم بهنام گفت:
- يا پيغمبر!
من که ازديدنش هم غافلگيرشده بودم وهم خندم گرفته بودبدم نمي يومد سر به سرش بذارم.بهنام گفت:
- ديگه به اين اتاق اعتماد ندارم بايد کوچ کنم جن گير شدم
- غلط کردي جن خودتي وهفت جدوآبا...
نگذاشت ادامه بدم وگفت:
- هفت جد وآباده من باباتو بابامو باباي بابامو باباي باباي باباي منو توئه مفت زر نزن
من که ميخنديدم گفتم:
- نخیرم تويي نه من ... تو يه دفعه تو اتاق ظاهر شدي
- اگه ميگم عقل نداري نگو نه آخه جنه که ازپنجره وديوارظاهر ميشه نه مث من که ازدر اتاق اومدم داخل
- خيلي خوب حالا برو کنارميخوام برم
–اِ اِ نه ديگه پريدي تو اتاقم .تازه نزديک بود قاتل بشي بعدم ممکن بود من اينجا داشتم پرو ميکردم وتوي بي حيا بي اجازه اومدي تو اتاقم
- چي ميخوايي؟
- اون بيرون چيکارميکردي؟
- خوب معلومه بيرونو تماشا مي کردم
- اووووويييييييي
- زهر مارچته؟
- ببين من چندتا شاخ دارم ؟؟؟
- بهنام اگه نذاري برم باز جيغ ميزنما اصلا تو چرا پيش مامانم نموندي برا چي برگشتي؟
- بابا مگه من مامور امنيته مامانه توي جيغ جيغوئم؟
- پس برو کنار سرم رفت بروکنار
- نه
- نکمه
- اي بابا اين زبونه يا متر ساختمون؟!!
شروع کردم به جيغ زدن وعمو وپرهام رو صدازدن، بهنامم که اوضاع رو خراب ديد با الدنگي ازاتاق بيرونم کرد:
- بيا بيا برو تا رسوا نشدم اين ديگه کيه؟ عجب بي آبروييه
بعدهم بدون اين که شام بخوره رفت خونه ما .پرهام چند روز بعد روهم همراه من بود وبعد ژيلا منوهمراهي کرد. صبح دوباره بيرون رفتيم ومن اين دفعه بيشتربه سمت لباس فروشي ها مي رفتم ورفتار مشتاق پرهامو مي ديدم. عاشق شيدا بودواسه خودش بيچاره !.تصميم گرفتم لباس بخرم وهم اينکه ببينم پرهام چيکارميکنه ،باهم به داخل مغازه رفتيم ومن لباسارو انتخاب کردم ويکي يکي پوشيدم ويه دونه رو که بيشتردوس داشتم انتخاب کردم وبه همراه لباساي ديگه به پرهام دادم تا بره قسمت حسابداري و من بعدازمرتب کردن لباسام بيرون برم .وقتي ازاتاقک پرو بيرون اومدم پرهام گفت:
- خوب بريم؟
- نه کجا بريم پولشو حساب نکردم
– من حساب کردم بريم
- نه ممنونم من خودم حساب مي کردم
– بيا بريم بابا دوتا تيکه لباس قابل اين حرفا رو نداره
به دستش نگاه کردم وتوي دلم گفتم:اي بيچاره به خاطره اون بايد جوره منو هم بکشي چه بلايي سرش آوردم دوتا لباسه گرون قيمت رو دستش گذاشتم تازه ميگه دوتا تيکه لباس. هي بسوزه پدره هرچي عاشقيه!!! .شب با کلي وسايل خريد شده به خونه برگشتيم .من که ميخواستم بفمم اين لباس مال کيه بسته لباس خودمو با اون يکي جابه جا کردم وبسته لباس خودمو توي پله ها گذاشتم چون پرهام به آشپزخونه رفته بود نفهميدوخوشحال لباس رو برداشت ورفت توي اتاقش...اي بدبخت الانه که عين جن زده ها پرش کنه بيرون!يه کم صبرکردم ديدم خير مث اينکه جن زده نشده لباسو به دست گرفتم وبه اتاق پرهام رفتم ،هواسش جاي ديگه اي بود داشت توي قفسه کتابا مي گشت ،ديدم که بسته لباس من بازنشده روي کاناپه اس
- پرها م من که يه لباس ديگه انتخاب کردم چرا اينو خريدي؟
برگشت به طرف من وخواست که حرفي بزنه اما با ديدن اون لباس دست من سکوت کرد،بيچاره کپ کردهمچين رنگش پريده بود که عرق روي پيشونيش نشسته بودآخي ناناسي دلم براش سوخت! ،من من کنان گفت :
- ...اون ...اون...لباس ...اشتباه شده...ماله تونيست
با تعجب مصنوعي گفتم:
- چي؟
- ببين اين لباسو بده به من لباس خودتو روي کاناپه بردار
- چي ميگي مگه من چند دست لباس خريدم ؟؟؟
دلم براش سوخت ،جوابي نداشت که بده وسرشو به زيرانداخت منم که بيشترازاين نميخواستم سنگ روي يخ بشه لباس خودمو برداشتم وازاتاق بيرون اومدم وکلي خنديدم .تا فردا صبح هرموقع که پرهامو ميديدم گرفته به نظر مي رسيد .فکر ميکنم ازجلو چشمم فرارمي کرد.وقتي بازبه خريد رفتيم پرهام دوباره مجبورشد همراه من بياد وتحمل کنه.روز سه شنبه بودکه توي خيابونا مي گشتيم ،ازجلوي مغازه ها ي پوشاک زنانه يا زيورآلات که رد مي شديم من با شيطنت به پرهام مي گفتم :
- نميخوايي چيزي بخري؟ لازم نداري؟
نگاهش که مي کردم آب ميشد ميرفت تو زمين .لبخند ميزدم وچيزي نمي گفتم وفکر کردم به موقع به حرف مياد.تااين که ظهربراخوردن ناهاربه يه رستوراني سنتي رفتيم پرهام غذا سفارش داد و منتظرشديم تا غذارو بيارن درهمين موقع نگاهي به پرهام کردم ديدم کلافه اس انگار ميخواست چيزي بگه اما نميتونست کمکش کردم وگفتم:
- چيزي شده پرهام؟
- گفت:هان؟...نه نه چيزي نيس
وبه اطراف نگاه کرد .چند دقيقه بعد بدون مقدمه گفت:
- تو درمورد من چي فک ميکني ؟
- چي؟
- دارم ميگم تو درموردمن چي فک کردي؟
- درمورده تو ؟راستشو بگم ؟
- آره
– خوب من فک ميکنم ...نه مطمئنم تو يه رواني نود درصدي اون ده درصدم قيافته که همه رو گمراه مي کنه ...اه اه انقدم ازت بدم مياد!
پرهام که خندش گرفته بود سعي کرد خندشوکنترل کنه وبعد گفت :
- دارم جدي حرف ميزنم خواهش ميکنم جدي باش
- منم جدي جدي حرفمو زدم گفتي راستشو بگو منم گفتم چيه نکنه ناراحت شدي؟
- نه ...چطوربگم ...ميخواستم بدونم وقتي اون لباسو ...دیدی چه فکري راجع به من کردي؟
- اي بميري خودشو کشت تا اومد يه جمله بگه بابا من اون لباسو واسه عشقم گرفتم !
دوتايي زديم زيره خنده که من ادامه دادم :
- من اون دستبندو هم ديدم البته ببخشيدا دزدکي فوضولي کردم وامروز به دل مجنونت پي بردم !واي واي عاشق ماروباش بازکن اون نيشاي زشتتو بخند بخند پسرم !
با تعجب نگام کرد وگفت:
- توديگه کي هستي به شيطون گفتي برو که من هستم
اگه خوشتون اومد بگید قسمت بعدی رو هم بذارم
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:1 توسط omid
|