پیاده شد. ولى من از جام تکون نخوردم. تو لجبازى؟! من از تو یه دنده ترم. وقتى دید قصد پیاده شدن ندارم در سمت منو محکم باز کرد که یعنى بپر پایین! منم بروى مبارکم نیاوردم... - پیاده شو... - منو ببر خونه ى خودمون... دستمو کشید و بزور پیادم کرد. از حرص با پاشنه ى کفشم روى پاش کوبیدم که متوجه شدم حسابى دردش گرفت. نازى! خوبه کفش پاته حالا... - ببین سانى دفعه ى آخرت باشه با من اینجورى ور مى زنى ها! سعى کرد جدى باشه اما نتونست و زد زیر خنده: روناک بخدا تو دیوونه اى! ماتم برد. به من مى گه دیوونه! خودش ناقص العقل بد بخت! یه دفعه عصبانى میشه و یهو مى خنده! روانى... دستمو کشید و برد سمت در. کلید انداخت تو درو بازش کرد. ماشین رو تو نیاورد. حتما مى خواست جایى بره. بره پیش نازن! آخه اینم اسمه؟! نازن! پیف! انگار قحطى اسم اومده! مى خواستم درو باز کنم که یه هو قبل از اینکه من درو باز کنم در باز شد و یه چیزى عین بمب ترکید. یا خدااااااا! رامیار و سینا با خنده به قیافه ى ترسیده ى من نگاه مى کردن. مى خواستم کله شونو بکنم. با داد گفتم: - این ترقه رو از کجا آوردین؟! چهارشنبه سورى که تموم شد! سینا بریده بریده گفت: خیلى باحال بود! واى خدا چقدر ترسیدى! خودمم خنده م گرفت: مرض! اینو از کجا آوردین؟! رامیار: جا مونده بود این! چند تا دیگه هم هست! بعد در حالى که با خنده ى مرموزش به سینا نگاه مى کرد گفت: سانیار! سینا هم خندید و گفت: بزن بریم. تا خواستن سانیارو بترسونن سانیار پخ کرد که خودشون ترسیدن! خندم گرفته بود! امشب همه مى خواستن همدیگرو بترسونن! اون از میلاد و دوستاى مسخره ش... اینم از رامیار و سینا و سانیار! رفتم تو و با خاله که داشت از آشپزخونه مى اومد بیرون روبوسى کردم: - چرا زود اومدى خاله جون؟! شیوا گفت مهمونى تون دخترونه ست و تا صبح برنامه دارین! با حرص گفتم: از پسرت بپرس خاله! سانیار پشت سرم اومد تو و سلام آرومى داد و مى خواست بره سمت اتاقش که خاله صداش کرد: - سانیار! سانیار برگشت: جانم؟! - چرا زود اومدین؟! اخم کرد: روناک خانوم بین اون همه پسر با این وضع مى خواستن تا صبح برقصن! خاله لبشو گزید: سانیار؟! کلافه گفت: بله؟! - این چه طرز حرف زدنه؟! پناه بر خدا... ما که همه ى مهمونى هامون... قبل از اینکه خاله حرفشو تموم کنه بازم صداى انفجار اومد. خاله با عصبانیت گفت: - اى خدا! این بچه ها آبرو نزاشتن واسه ما!چه خبرشونه؟! همه ى همسایه ها رو بیدار کردن! بعد دوید که بره دعواشون کنه! سانیار که انگار از رفتن خاله خوشحال شده بود و مى خواست بره تو اتاقش که صداش کردم. برنگشت. نیمرخ سرخ شده شو مى دیدم! بیچاره چه حرصى مى خورد. انگار قسمت نیست امشب بره تو اتاقش! نفسشو با صدا داد بیرون: - چیه؟! - هیچى! یادم رفت چى مى خواستم بگم! با چشاى عصبانى ش زل زد تو صورتم. خدایى ترسیدم ولى چیزى نگفتم. خیله خب بابا! خاله اومد تو. صداش کرد. دیگه نتونستم جلوى خندمو بگیرم و پق زدم زیر خنده. سانیار بش چاقو مى زدى خون نمى اومد حیوونى! وقتى دیدم مثل گراز داره نفس مى کشه و به من نگاه مى کنه خودمو جمع و جور کردم. سانیار به خاله نگاه کرد: بله؟! خاله: برو یه چیزى به این دوتا بگو... حرف منو که گوش نمیدن... رفت توى حیاط. منم پا شدم و رفتم پشت پنجره و تو حیاطو دید زدم. صداشونو نمى شنیدم. فقط حرکت لب هاى سانیار بود که نشون مى داد دارن حرف مى زنن. سانیار با سینا و رامیار اومد تو و بعدش رفت تو اتاقش... خاله رفت تو آشپزخونه که چایى بیاره! نارون بهم اس زد: کجایى؟! ما جلوى در منتظرتیم. تعجب کردم. اینا چرا زود برگشتن؟ حالا چیکار کنم؟! شراره قرار بود شب پیش من بمونه. جوابشو دادم: چرا اینقدر زود برگشتین؟ صبر کن یه نیم دیگه اومدم! سریع به یه تاکسى زنگ زدم و به رامیار گفتم که بارو بندیلشو ببنده! خاله از آشپزخونه اومد بیرون: کجا خاله؟ چایى دم کردم تازه! - قربون خاله... باید برم... دوستم منتظرمه... سانیار از اتاقش اومد بیرون. داشت دکمه هاى لباسشو که باز کرده بود مى بست: من مى رسونمتون. - لازم نکرده! تاکسى منتظرمه! براق شد: نصفه شبى با تاکسى برى؟! - پ نه پ! با الاغ برم؟! رامیار خندید: نه... با سانیار! - تو یکى خفه! رامیار: برو بابا! اونقدر عصبانى بودم که مى خواستم بکشمش. چقدر از این بشر بدم مى اومد! خاله پا در میونى کرد: زشته... چه خبرتونه نصفه شبى هى همدیگرو گرفتین؟! چتونه امشب شما؟! صداى زنگ اف اف اومد. کیفمو برداشتم و به رامیار اشاره کردم که راه بیفته. قبل از اینکه سانیار خودشو برسونه رفتم و سوار ماشین شدم. راننده یه پسر جوون بود: کجا تشریف مى برین؟! تا خواستم دهن باز کنم سانیار سرشو از شیشه آورد تو: هیچ جا آقا... - روناک جان پیاده شو... رومو برگردوندم: به رامیار بگو بیاد... درو باز کرد و زیر گوشم گفت: مى دونى که من اعصاب درست و حسابى ندارماااا... - به درک... دستمو کشید و منو آورد بیرون. کرایه راننده رو حساب کرد و فرستادش! تقریبا ریاد زدم: تو دیوونه اى! رامیار از حیاط اومد بیرون: چه خبرته؟! مردم بیدار میشن! - من بودم چند دقیقه پیش ترقه مى ترکوندم؟! رامیار خندید: نه... سینا بود... آى خدا رو رو برم! سانیارم ریز ریز مى خندید: درد... به چى مى خندى؟! - قبلا هم گفته بودم... فقط رامیار حریفت مى شه! بهش چشم غره زدم: منم قَدَرَم... تو هم بهتره برى ماشینتو بیارى! با خنده رفت و در ماشینش رو باز کرد و سوار شد. اومد جلوم که از حرصش سرمو برگردوندم که بوق زد... - خب حالا فهمیدم ماشینت بوق داره! ببینم چراغم داره؟! سرشو تکون داد: روناک... روناک...تو منو دیوونه مى کنى آخر. - تو خودت دیوونه اى! و درو محکم بستم. رامیار ریموت رو از دست سانیار قاپید: اون سى دى هه رو گوشیدی؟! سانیار از آینه بهش نگاه کرد و با طعنه گفت: سلیقه هاتون عین همه! خواهرتون داشتن مى گوشیدن! فهمیدم منظورش آهنگ ساسى یه! پس از رامیار گرفته بود. گفتم به تیپ این نمیاد از این آهنگا بگوشه... عقب منوده... تو چى مى فهمی ساسى چیه؟! سانیار: این آهنگا مال بچه هاست عزیزم... با خشم گفتم: هوووووووو... به ساسى... نگام کرد... با خنده گفتم: هر چى مى خواى بگو... خودشم خندید و دنده رو عوض کرد. دیگه کسى حرفى نزد و تا خونه رامیار دیوونه هى آهنگ عوض کرد و آخرشم اونى رو که مى خواست پیداش نکرد. نارون و شراره جلوى در تو ماشین بودن. بدون اینکه از سانیار تشکر کنم پیاده شدم و رفتم سمتشون. درو باز کردم و با صداى بلندى گفتم: پخخخخخخ!
شراره دستشو گذاشت رو قلبش: واى... مرض بگیرى... - خودت مرض بگیرى! شراره با عصبانیت گفت: گه بخور! بی ادب! با خنده گفتم: - تو اگه خوردنى بودى که کنار دیوار نمى خشکیدى! نارون پقى زد زیر خنده! شراره سرخ شد و گفت: کثافت! با خنده گفتم: شرى من دهنم خرابه! پس خواهشا بازش نکن! بهم چشم غره رفت و زیر لب چندتا فحش از اون آبداراش نثارم کرد! نارون پیاده شد و گفت: خیله خب من برم! - تو کجا؟! بمون برسونیمت دیگه! نارون: نه بابا! یه خیابون اونور تره دیگه! پیاده مى رم! - احمق جون ساعتو نگاه کردى؟! سانیار: من مى رسونمت! نارون یکم خودشو لوس کرد! اه! حالم از این لوس بازیا بهم مى خوره! جمع کن خودتو چندش! بلآخره نارون و سانیار رفتن... منم سوئیچو پرت کردم سمت رامیار: - ماشینو بیار تو! رامیار سوئیچو تو هوا گرفت... با اینکه سنش خیلى کم بود اما رانندگى رو خوب بلد بود! منو و شراره داشتیم مى رفتیم سمت خونه که یهو رامیار داد زد: موش... موش... یهو شراره جیغ زد و سه متر پرید از جاش! با عصبانیت رو به رامیار گفتم: رامیار مگه نمى دونى این دیوونه فقط بلده جیغ جیغ کنه؟! مردم همه بیدار شدن! رامیار داشت هر هر مى خندید...شراره هم که دستشو گذاشته بود رو قلبش و هى نفس عمیق مى کشید. حالا انگار چى شده؟! یهو در همسایه رو به رویى مون باز شد و سه تا پسر جوون اومدن بیرون و یکى شون با نگرانى رو به من گفت: - اتفاقى افتاده خانم بخشایش؟! من که اینو نمى شناسم! پس این چطورى منو مى شناسه؟! - نخیر! ببخشید ایجاد مزاحمت کردیم! اوه! یعنى ترکوندما با این حرف زدنم! یه چشم غره نثار رامیار و شراره کردم و روبه پسره یه لبخند پسر کش زدم که یکى دیگه شون گفت: - خواهش مى کنم! این چه حرفیه؟! من هامونم! اینم دوستم شروین و ایشونم که مى شناسید... ( منظورش به همون پسره بود که منو میشناخت! ) مى خواستم بگم نه نمى شناسم که دیدم سه مى شه! - بله...! به هرحال معذرت مى خوام! - خواهش مى کنم! هامون: آیهان معرفى نمى کنى؟! دهنمو کج کردم! اسمش آیهان بود؟! خدایا چه اسمایى که امشب نمى شنوم! این مامان بابا ها نمى دونن دیگه چه اسمایى بزارنا! یکى ش همین مامان باباى خودم! چه اسمى رو این داداش مرده شورى من گذاشتن! آدم سختى ش میاد صداش کنه! شراره هنوز دنبال موشه بود! انگار باورش شده بود واقعا موش این اطراف هست چون هنوز با چشاش دنبال موشه مى گشت و حواسش به ما نبود! آیهان روبه هامون گفت: - ایشون روناک خانومن! برادرشونم آقا رامیار! اوه! رامیار آقا هم شده؟! پس چرا من نفهمیدم؟! آیهان ادامه داد: - ولى ایشون رو نمى شناسم! منظورش به شراره بود. - ایشون دوستم هستن! شراره! شروین: چه اسم قشنگى! نتونستم جلوى خودمو بگیرم و پق زدم زیر خنده! عجب ضایعى بودا! معلوم بود از همون اول تو نخ شراره است! آیهان و هامونم آروم مى خندیدن! دست شراره رو که هى اینور اونور و نگاه مى کرد گرفتم و روبه پسرا گفتم: - از آشنایى تون خوشوقتم! با اجازه! شراره یه نگاه به شروین انداخت و سرخ و سفید شد! خاک بر سر بى جنبه ات! با هم رفتیم تو و درو باز گذاشتم که رامیار ماشینو بیاره تو! رفتیم سمت پله ها! پایین پله ها کفشمو درآوردم! پله ها خنک بود و وقتى پامو مى زاشتم روش یه حس خوبى بهم دست مى داد! شراره داشت بند صندلشو باز مى کرد! منتظر شدم که صندلشو در بیاره! وقتى کارش تموم شد با هم رفتیم تو! دستمو چسبوندم به دیوار لامپا رو روشن کردم! شراره رفت بالا. منم رفتم تو آشپزخونه و واسه خودمون آب پرتغال ریختم و گذاشتم توى یه سینى و بردم بالا! در اتاقو که باز کردم دیدم شراره داره جلوى قفسه ى جونورام خم شده و داره نگاشون میکنه: - روناک؟! درو با پام بستم: هوم؟! - چرا از اینا خوشت میاد؟! خیلى چندشن؟! - این صدمین باره که میپرسى! من فقط دوست دارم تو اتاقم باشن! مى خوام کلکسیونمو کامل کنم! دوسشون ندارم ولى ازشون خوشم میاد! شراره سرى تکون داد: میگم مشکل دارى میگى نه! بعد رفت سمت لپ تاپم و هى باهاش ور رفت! شراره: روناکberange_eshgh کیه؟! اخمام رفت تو هم: یه پسره س ماله اهوازه! بد جور شاخ شده! شراره سرشو تکون داد و گفت: - از اهوازى ها خوشم میاد! بعد مشغول چت باهاش شد!
لباس خوابمو از توى کمد برداشتم و لباسمو عوض کردم. روى تخت کنار شراره دراز کشیدم: شرى؟! نگام کرد: هوم؟! - یه فیلم جدید دارم! دیدى؟! شراره: نابغه! مگه اسمشو گفتى که بفهمم دیدم یا نه؟! - راست مى گى! اسمش شرایطه! - شرایط؟! نه! ندیدم! لپ تاپو برگردوندم سمت خودم و از اینترنت دیس کانکت شدم و پوشه اى رو که مى خواستم باز کردم. - ایناهاش! دوست داشتى ببین! من که خوشم نیومد! - پس من چرا ببینم؟! - چه مى دونم گفتم شاید دوست داشته باشى ببینى! من مى رم مسواک کنم! شراره سرشو تکون داد و فیلمو بازش کرد. رفتم توى دستشویى! تو آینه به خودم نگاه کردم! به شراره فکر کردم! کاش منم مثل شراره خوشگل بودم! روى لبام دست کشیدم! چقدر از لبام بدم مى اومد! قلوه اى! اه! چشام! چشامو دوست داشتم! همیشه وقتى مى رفتم جلوى آینه اولین چیزى که توجه مو به خودش جلب مى کرد چشام بود! توش مرمرى بود و یه نقشایى داشت! مثل پوست مار! یا شایدم پوست پلنگ! نمى دونم! دندونامو مسواک کردم و اومدم بیرون! شراره داشت فیلمه رو نگاه مى کرد! از این فیلمه خوشم نمى اومد! مگه مى شد دو تا دختر عاشق هم بشن؟! شراره به این خوشگلى! خب پس چرا من عاشقش نمى شم؟! شونه بالا انداختم و رفتم سمت تخت و دراز کشیدم. شراره هم کنارم فیلم نگاه مى کرد! چشامو بستم و نفهمیدم کى خوابم برد! نصف شب بود که از صداى شکستن چیزى از خواب پریدم! پاشدم رفتم سمت پنجره چون باز بود باد زده بود و گلدون کریستالى که کنارش بود رو شکونده بود! برگشتم تو تخت... شراره همونجور جلوى لب تاپ خوابش برده بود. سرشو گذاشتم رو بالش و لپ تاپ رو که روى استند باى بود رو خاموش کردم و بستم. دیگه خوابم نبرد. پا شدم رفتم بیرون. در اتاق مامان باز بود. هنوز نیومده بود. نفس عمیقى کشیدم و رفتم سمت اتاق رامیار! مثل همیشه طاق باز خوابیده بود... آروم پتو رو کشیدم روش... یه لحظه خواستم ببوسمش اما پشیمون شدم و از اتاقش زدم بیرون! از خودم بدم مى اومد! از اینکه اینقدر بى احساسم! از اینکه مثل بقیه ى دوستام کسى نیست که دوسم داشته باشه! بابا که کلا ولمون کرده و مامانم که... هه! از اون نگم بهتره! رامیارم که فقط واسه حرص درآوردن خوبه! رفتم سمت آشپزخونه. از آب سرد کن آب برداشتم و مى خواستم بخورم که در خونه باز شد و صداى مامان که آروم با یکى حرف مى زد به گوشم رسید. فکر کردم کسى همراشه! رفتم سمت هال... حالا صداش بهتر به گوشم مى رسید: - شب خیلى خوبى بود... هیچ وقت فراموشم نمى شه... هه! کاش مى شد داد بزنم تا حالا کجا بودى؟! - نه عزیزم... منم دوست دارم... نمى شه! آرنجامو گذاشتم رو اپن و سرمو با دستام پوشوندم... صداى مامان که واسه کسى که پشت خط بود بوس مى فرستاد تو مغزم پیچید! لیوان آب و تا ته سر کشیدم و دویدم سمت اتاقم. وقتى از جلوش رد شدم نگاه پر نفرتمو تو چشاش دوختم. حالم ازش بهم مى خوره! در اتاقو محکم بستم که شراره بیدار شد. شراره: چى شده روناک؟! نفس عمیقى کشیدم و گفتم: هیچى... بخواب... شراره مشکوک نگام کرد. کلافه رفتم سمت تخت و خودمو انداختم روش. سرمو به بالش فشار دادم که بغضم تو گلوم خفه شه! دوست نداشتم جلوى کسى گریه کنم. هیچ وقت. شراره بى خیال شد و خوابید. و شاید هیچ وقت نفهمید من اون شب تا صبح چى کشیدم!
صبح با تن خسه و کوفته بیدار شدم. شراره رو تخت نبود. حتما رفته پایین صبحونه بخوره! چشامو با دستم مالیدم و پا شدم و رفتم تو دستشویى... صورتمو شستم و برگشتم و لباسمو عوض کردم و موهامو شونه نزده با یه کلیپس بستم و رفتم پایین. صداشون از توى آشپزخونه مى اومد. صداى مامان که گفت:"بخور خاله جون... روناکم الان پیداش مى..." منو برگردوند به دیشب! تا وارد آشپزخونه شدم مامان حرفشو نیمه تموم رها کرد. با یه پوزخند رفتم و کنار شراره نشستم. رامیار یه تیکه نون برداشت و روش کره مالید و برد سمت دهنش. - چندش! - خودتى! بهش اهمیتی ندادم و یه تیکه نون انداختم تو دهنم و با حالتی که خودمم چندشم می شد شروع به جویدنش کردم. شراره: این چه طرز غذا خوردنه؟! جوابشو ندادم که دوباره گفت: - روناک دیشب چت شده بود نصفه شبى؟! نگامو دوختم به مامان و در حالی که تو چشاش خیره شده بودم گفتم: هیچى! یکم بدخواب شده بودم! شراره پا شد و رو به مامان گفت: مرسى شیوا خانوم! روناک من میرم وسایلمو جمع کنم... منو مى رسونى؟! دستشو کشیدم و نشوندمش سر جاش: بشین بینیم بابا! واسه من اداى آدماى با شخصیتو درنیار! غروب باهم میریم بیرون! شب میرى! مامان یه نگاه بهم انداخت و آروم گفت: من ماشینو لازم دارم! پوزخند زدم: کارت خیلى واجبه؟! مامان اخم کرد: تو چت شده سر صبح؟! یه نگاه به شراره که با تعجب بهمون نگاه مى کرد انداختم. اگه اینجا نبود مى دونستم چطورى جوابشو بدم!چایى مو سر کشیدم... تمام گلوم سوخت. پا شدم و رفتم سمت هال. شراره هم دنبالم اومد: روناک؟! نگاش کردم: هان؟! - تو چرا با مادرت اینجورى حرف زدى؟! - شرى بیخیال... تو از هیچى خبر ندارى! - هرچى هم که باشه مادرته... کاش منم مادرم زنده بود... - شراره بیخى! دوست دارى امروز کجا بریم؟! - مامانت که گفت ماشینو لازم داره! - اون مهم نیست! سینما خوبه؟! - نه! حوصله شو ندارم! بریم شهر بازى! سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاقم: - دیشب فیلمو دیدی؟! - آره! خیلى مزخرف بود! در اتاقو باز کردم که دیدم صداى گوشیم بلند شد: - کیه؟! کیه؟! کیهههههههههه؟! شراره زد زیر خنده: خاک تو سرت... خودمم خنده م گرفت و رفتم سمت گوشیم. شماره رو نمى شناختم: - بله؟! - حیدر.... حیدر... حیدر دیگه کیه؟! با خنده گوشى رو زدم رو اسپیکر! زنه هنوز داد مى زد: حیدر...حیدر... شراره دلشو گرفته بود و مى خندید... - خانوم... یه لحظه ساکت شد... بعد یهو داد زد: تو کى هستى؟! گوشى شوهر من دست تو چى کار می کنه؟! کثافت... هرزه... به اون حیدر از خدا بی خبر بگو دیگه پاشو تو خونه نزاره... دهنم وا موند! ماشالا اجازه نمى داد من حرف بزنم... - خانوم مثل اینکه اشتباه شده! - چی اشتباه شده؟! حیدر کجاست؟! یه چیزی قلقلکم میداد اذیتش کنم: نمی دونم... اومممم... حمومه... یهو جیغ زد: کثافتا. دختره ی هرزه ی... _____ وقتی دیدم اوضاع بی ریخته سریع گوشى رو قطع کردم... منو شراره یه لحظه بهم نگاه کردیم و بعد هردو زدیم زیر خنده! یه دفعه در اتاق باز شد و رامیار اومد تو: - روناک کامپیوترم خراب شده! - خب به درک! با حالت قهر رفت بیرون. واسه نهار پایین نرفتم... مامان خودش غذامونو واسمون آورد و تو اتاق خوردیم... تا غروب حرف زدیم و هر هر خندیدیم! بعدش زنگ زدم به نارون و گفتم واسه ساعت هفت آماده باشه که میریم دنبالش تا بریم شهر بازى! مانتوى سفید نخى مو که تا پایین باسنم بود... یه شلوار لى تنگ مشکى با یه شال مشکى هم پوشیدم... شراره جلوى آینه آرایش مى کرد... - بسه دیگه شراره! بریم دیر شدا! شراره: خفه بابا! هنوز ساعت شیش نشده! - الاغ من بخاطر خودت مى گم! بابات گیر داد چرا دیر کردى به من ربطى نداره ها! رژ گونه گلبهى رو روى گونه هاش زد و گفت: بریم! تو کفش مونده بودم! شراره به این خوشگلى اصلا احتیاجى به آرایش نداشت! شالمو مرتب کردم. شلوارم از بس تنگ بود بزور گوشى رو انداختم تو جیبش! جلو تر از شراره از اتاق زدم بیرون... مامان سوئیچو گذاشته بود رو عسلى کنار تى وى! با پوزخند برش داشتم و زدم بیرون. کتونى آل استار سفیدمو پوشیدمو و بنداشو بستم... شراره هم چون کفششو نیاورده بود یکى از کتونى هاى منو پوشید... سوئیچو دادم دستش: ماشینو بیار بیرون! رفت و ماشینو برد بیرون. تا از در زدم بیرون آیهان و هامون و شروین هم از خونه ى روبه رویى مون اومدن بیرون... آروم سرمو تکون دادم و رفتم سمت شراره... شراره از ماشین پیاده شد و مثل من واسشون سر تکون داد... هامون: روناک خانوم جایى تشریف مى برین؟! ابله انگار نمى بینه چقدر به خودمون رسیدیم! - بله... میریم شهر بازى! شروین: چه جالب! ما هم داریم میریم شهر بازى! خنده م گرفت! چقدر این شروین برخلاف قیافه ش تابلو بود! شراره سرشو انداخت پایین و آروم خندید... روبه هامون گفتم: - خب دیگه! بیشتر از این مزاحم نمى شیم! شروین یه سقلمه به آیهان زد که آینهان بهش چشم غره زد! ولى هامون سریع گفت: - اگه اشکالى نداره ما هم باهاتون بیایم! سعى کردم عادى باشم: چه اشکالى داره! خوش حال میشیم! فقط ما باید دنبال یکى دیگه از دوستامون هم بریم! هامون: موردى نیست! پس شما بفرمائید ما پشت سرتونیم! سرمو تکون دادم و رفتم سمت ماشین... شراره کنارم نشست و منم نشستم پشت رل! پامو گذاشتم روى گاز و مثل همیشه تیک آف کشیدم... شراره با ذوق گفت: وای خدا! یعنى من خواب نیستم؟! روناک چقدر اینا نازن! دیشب از بس بخاطر اون موشه ترسیده بودم خوب ندیدمشون! چقدر خوشگلن اینا خدا جون! - خاک بر سر ندید بدیدت! خندید: نمى دونی تو که تیک آف کشیدى قیافه هاشون چطورى شد! مخصوصا اون یارو آهانه! - آهان نه شراره! آیهان! - حالا هرچى! اینم اسمه آخه؟!
- حالا هرچى! اینم اسمه آخه؟! دستمو بردم سمت پخش و روشنش کردم... یه آهنگ غمگین پخش شد... من که هیچوقت گریه م نمى گرفت داشت اشکم در مى اومد! شراره معترض آهنگو عوضش کرد: بابا یه چیز شاد بزار! شاید خدا رومونو نگاه کرد و یکى از اینا رو تور کردیم! خندم گرفت: این سى دى همه ش غمه! بعد یه سى دى از لاى سى دى ها پیدا کردم: بیا! اینو بزارش! شراره سى دى رو عوضش کرد! پیچیدم تو کوچه ى نارون اینا... مى خواستم دستى بکشم اما پشیمون شدم... حالا این پسرا فکر مى کنن مى خوام خودى پیششون نشون بدم جو زده مى شن! آروم پامو روى ترمز گذاشتم... این چى میگه بابا؟! من که چیزی بجز " بگو کى مى تونه تو رو ببینه عاشق چشات نشه!" نفهمیدم! صداى" کیه کیه!" گوشى م توى آهنگى که پخش مى شد گم شد! ولى با احساس ویبره ش فهمیدم که داره زنگ مى خوره! حالا مگه مى شه از این جیب تنگ درش آورد؟! به شراره اشاره کردم که بره دنبال نارون! اههههه! این لامصب چرا در نمیاد؟! بلآخره درش آوردم! پیف! - نارون؟ شراره که می خواست پیاده بشه پشیمون شد و نشست! نارون: کجایى؟! - جلوى این خراب شده! ببخشید یعنى خونه تون! نارون: خاکبر سر بى اتیکتت! اومدم! صداى آهنگو که رو اعصاب بود کم کردم! ولى هنوز شنیده مى شد! گوشى رو قطع کردم و از پنجره به پشت سرم نگاه کردم! آیهان که پشت رل نشسته بود زل زده بود به چشام! نگامو ازش گرفتم و روبه شراره گفتم: - به نارون لو نده اینام باهامونن! شراره سرشو تکون داد که نارون از در اومد بیرون! او له له! یه طرف سرش که سه ردیف بافت آفریقایى بود و از اون ور سرشم یکم از موهاشو شلاقى اتو کرده بود و از شالش ریخته بود بیرون! از آرایشم که ماشالا هیچى کم نزاشته بود! به به! نگام بى اختیار کشیده شد سمت بزغاله ها! ( آیهان و هامون و شروین ) هامون که داشت با چشاش نارونو قورت مى داد! نوش جان هامون جان! تقریبا مطمئن بودم نارون مخشو دیلیت کرده! نارون با کرشمه و ناز یه نگاه به پرادو پشت سرمون انداخت و پشت چشمى ناز کرد و در عقبو باز کرد و نشست: سلام! منو شراره با خنده به هم نگاه کردیم و جوابشو دادیم: - سلام! راه افتادم! نارون: واى بچه ها این پرادو ئه که پشت سرمونه رو دیدین؟! سه تا پسر توشن! واى چقدر نازن بى شرفا! شراره آروم آروم مى خندید: راست مى گى؟! بعد مثلا برگشت و پشت سرمونو نگاه کرد: واى راست مى گه روناک! ببین چقدر اینا مامانن! خندم گرفته بود! پیچیدم تو بزرگراه! نارون از بین دو صندلى خم شد جلو: روناک کورس بزار! ترو خدا! از پیشنهادش خوشم اومد! بزار ببینیم این بزغاله ها چند مرده حلاجن؟! پامو روى گاز فشار دادم و لایى کشیدم و دستمو از پنجره بردم بیرون و با انگشت اشاره م جلو رو نشون دادم... آیهان چراغ زد... فهمیدم اونم پایه ست! پامو بیشتر فشار دادم و انداختم تو بزرگراه چمران! یه 206 آلبالویى که سرنشیناش دو تا دختر بودن وقتى دیدن کورس گذاشتیم واسمون سوت زدن! شراره عین این احمق ها به جلو چشم دوخته بود... انگار اومده بود پیست... خنده م گرفته بود! آیهان درست سمت چپم بود و 206 سمت راستم... پامو رو گاز فشار دادم... آیهان انگار نمى خواست ازم جلو بزنه چون فقط مى اومد کنارم. گاز دادم و کشیدم جلوش... نارون ذوق مرگ شد: ایول! مى خواست لایى بکشه که بهش فرمون دادم... از مادر زاییده نشده بود کسى که من بهش فرمون بدم و کم نیاره! اما آیهان خیلى حرفه اى بود! خیلى بیشتر از اونى که من فکر مى کردم! وسط بزرگراه سه بار دور خودش چرخید... با گرد و خاکى که بلند شد نارون جیغ زد: - ایول... ایول... دیدى روناک؟! کم آوردى! بخدا کم آوردى! دهنم باز مونده بود... این دیگه کیه؟! وسط بزرگراه ترافیک شده بود... باید تا پلیس نیومده بود فرار مى کردیم... سریع بهش چراغ دادم و تیک آف کشیدم و گاز دادم... 206 آلبالویى یه اومد سمت چپم و دخترى که بغل دست راننده بود داد زد: - ایول... ولى اون حرفه اى تر بود! واسش سر تکون دادم و سرعتمو زیاد کردم... نزدیک یه پارکینگ بودیم... توى پارکینگ منتظرشون موندم... چند دقیقه نگذشته بود که از کنارمون رد شدن... سرعتشو کم کرده بود که بهش برسم... از سمت راست سبقت گرفتم... هامون که کنار آیهان نشسته بود سرشو تکون داد: خلاف؟! خندیدم: نه اینکه تا الآن خلاف نیومدیم! به راننده تون بگو کارش خیلى درسته! هامون خندید: بگم پر رو مى شه! منم خندیدم: دنبالم بیاین... نارون با تعجب گفت: روناک باهاشون قرار گذاشتى؟! شراره: واقعا که روناک... از تو بعید بود! بعدشم آروم خندید... هامون سرشو تکون داد...یه ربع بعد رسیدیم به شهربازى که مد نظرم بود! رفتیم تو پارکینگ و وقتى پارک کردم هر سه تامون پیاده شدیم... بزغاله هام پارک کردن و پیاده شدن... نارون با چشاش داشت قورتشون مى داد... بهش سقلمه زدم: خوردیشونا! نارون: واى ببین چقدر نازن! - احمق جون راننده هه همسایه روبه رویى مونه! نارون چشاش گرد شد: یعنى مى شناختیش؟! چرا بم نگفتى کثافت؟! خندیدم: چون سرکار بودى! تازه خودمم دیشب باهاش آشنا شدم! باور مى کنى تاحالا ندیده بودمش؟! ولى اون منو مى شناخت!
نارون مثل احمق ها خندید: سلام... من نارونم! هامون: خوشبختم هامونم! نارون یه لبخند پسرکش بهش زد! خاک برسرت! خوبه دوست پسر دارى! واقعا عاشقى اینه؟! آیهان فقط یه لبخند کوچیک زد: آیهان! شروین: منم شروینم... از آشنایى تون خوشوقتم! نارون سرشو مثل غاز تکون داد... هامون: خب دیگه بریم! راست مى گفت! سه ساعت بود واستاده بودیم هم دیگرو نگاه مى کردیم! از پارکینگ اومدیم بیرون که شراره گفت: کاش مى رفتیم فرحزاد! الکى اومدیم شهربازى! بهش چشم غره رفتم... شروین سریع گفت: - منم با شراره خانم موافقم! ولى اینجا هم خالی از لطف نیست! اوه! لفظ قلمت کنج لبم! هامون: ایرادى نداره! هنوز اول شبه! یکم که اینجا موندیم میریم فرحزاد! چه خودشونو آویزوون مى کنن! نارون: منم موافقم! نارون و هامون جلوتر از ما راه افتادن! یعنى فقط موندم تو کف اینا! چقدر زود باهم مَچ و تَچ شدن! رفتیم سمت رنجر! خدایا چرا من عاشق این بازى م؟! هربار که مى شینم بازم مى خوام سوار شم! ولى برعکس من نارون و شراره خیلى ازش مى ترسیدن! با ذوق گفتم: آخ جون رنجر! بریم سوار شیم! هامون خندید: مطمئنى پشیمون نمیشى؟! ابرو بالا انداختم: اگه مطمئن نبودم اصلا اسمشم نمیاوردم! هامون سرشو تکون داد... آیهان رفت که بلیط بخره! شروینم رفت که واسمون بستنى بخره! شروین برگشت... بستنى هامونو داد دستمون... من قیفى دوست نداشتم ولى چیزى نگفتم... یکم ازش خوردم...بدم نیست! خب اینا هم عقل ندارن دیگه! الان بستنى مى خورن نمى گن وقتى سر و ته شدن همه ش میریزه رو سر مردم؟! از فکر خودم چندشم شد... یه نگاه به بستنى م انداختم... داشت آب مى شد... اگه مى انداختمش ممکن بود بهشون بر بخوره! یکم دیگه ازش خوردم! آیهان برگشت و اونم روى یه صندلى سنگى روبه روى من نشست... شروین بستنى اونم داد دستش... اى خدا عجب گیرى افتادما! تو فکر این بودم که چطورى بستنى رو بندازم که یهو توى اون سروصدا، صداى گوشیم باعث شد همه ساکت شن: - کیه؟ کیه؟ کیـــــــــــــــه؟ از یه طرف خندم گرفته بود و از یه طرف دیگه خجالت مى کشیدم... آخ رامیار عوضى... من که امروز اینو عوضش کرده بودم... مطمئن بودم کار خودشه! حتما چون کامپیوترشو درست نکردم! لبمو گزیدم: ببخشید... همه شون خنده شون گرفته بود اما سعى کردن خودشونو کنترل کنن: بخندین بابا... راحت باشین... انگار منتظر همین حرفم بودن چون یهو صداى خندشون رفت هوا... بستنى رو دادم دست شراره: اینو بگیر ببینم کیه! دستمو انداختم تو جیبم و با مصیبت گوشى رو درآوردم... شماره ى بابا بود: - بله بابا؟! از بقیه دور شدم... - یه بار شد تو بگى جونم بابا؟! دهنمو کج کردم! خوبه مى دونست از این لوس بازیا بدم میاد! ولى بخاطر اینکه دلشو نشکونم با همه ى بدبختى اى که داشت گفتم: - جونم بابا؟! خندید: آفرین دختر خوب! روناک کجایى سر و صداس! - شهر بازى م! - آها! زنگ زدم بگم سوم تولد فریده ست! ( زن دومش! ) یادت نره بیاى بابا جون! رامیارم بیار! پوزخندى زدم! هه! بچه هاى زن اولشو واسه تولد زن دومش دعوت مى کنه! نفس عمیقى کشیدم: - چشم بابا جون! میایم! خندید: مرسى بابا جون! راسى... من سر قولمم هستم! گیج گفتم: کدوم قول؟! بازم خندید: یادت رفته؟! مزدا 3! هه! من تو چه فکریم و اون تو چه فکرى! - نه! یادم بود! مرسى بابایى! چقدر سخت بود ازش تشکر کنم! یه نگاه به بچه ها که نگام مى کردن انداختم: - بابا من باید برم! بچه ها منتظرمن! - برو دخترم! خوش بگذره! گوشى رو قطع کردم و رفتم سمت بچه ها! شراره بستنى مو گرفت طرفم: - بیا! همه ش آب شد! دستمم کثیف شد! - آبخورى همین پشته! برو دستتو بشور! بعد بستنى آب شده رو ازش گرفتم... همچین بدم نشد! اینجورى از شر این بستنى یه راحت شدم! پا شدم و رفتم سمت سطل زباله و پرتش کردم توش! شروین سریع پا شد: من برم یه بستنى دیگه بخرم! سریع گفتم: نه نه! ترو خدا! نمى خوام! حالا اینم جو زده شده هى مى خواد بستنى بخره! با کلى التماس راضى ش کردم بى خیال بشه! یه نگاه به آیهان انداختم... با گوشى ش ور مى رفت... وقتى همه بستنى هاشون تموم شد شروین گفت: خیله خب! کیا پایه ى رنجرن؟! همه قبول کردن... مى دونستم نارون و شراره حالشون از این بازى بهم مى خوره ولى بخاطر اینکه جلوى پسرا کم نیارن قبول کردن...
منو شراره و نارون تو یه ردیف... آیهان و هامون و شروینم توى ردیف پشت سرمون نشستن! من وسط شراره و نارون بودم و دعاهاى هردوشونو مى شنیدم! خندم گرفته بود... دستگاه یه تکون خورد که شراره دستمو گرفت... سعى کردم آرومش کنم: - چته شرى؟! هیچى نیست بابا! فقط میریم یه دور تو آسمون مى زنیم برمى گردیم! نارون: خاک بر سرت با این قوت قلب دادنت! دستگاه شروع کرد و نود درجه چرخید... صدا از هیچکى در نمى اومد... یه دفعه با شدت صد و هشتاد درجه برگشت عقب ... حالا وقتش بود... سیصد و شصت درجه چرخید و سر و ته شدیم... خدایا من دارم تو هوا فقط درجه ها رو حساب میکنم! شراره داشت حنجره شو جر مى داد! نارونم که ماتش برده بود! عادتش بود! وقتى مى ترسید لال مى شد! منم که مثل همه ترسیده بودم ولى هیچى نمى گفتم! بیشتر از خودم نگران شراره بودم که یهو گلوش زخم نشه! شراره: روناک بخدا این میله ها خرابه ببین چجورى صدا مى ده! خندم گرفت: شراره اینا همیشه همینجوریه! خیلى کنجکاو بودم ببینم پسرا در چه حالین! ولى حیف که پشت سرمون بودن! بلآخره واستاد! منو و شراره پیاده شدیم... ولى نارون همونجور خشک شده بود! با تعجب صداش زدم: نارون؟! ولى نارون تکون نمى خورد! شالش از سرش افتاده بود رو شونه اش... بازم صداش زدم: نارون؟! پسرا هم اومده بودن و داشتن نگاش مى کردن... سریع رفتم تو و کنارش نشستم و تکونش دادم... با ترس جیغ زدم: - حالش بده! نارون... نارون... نارون اما تکون نمى خورد...سعى کردم بلندش کنم... هامون اومد جلو و دستشو گرفت و بردش بیرون...کاش پیشنهاد بازى رو نمى دادم! واى خدا غلط کردم... هامون نارون رو روى دستاش بلند کرد و بردش سمت یه نیمکت و خوابوندش... آیهان سریع یه بطرى آب معدنى بهش داد... شراره که دیگه سکته کرده بود... داشت گریه مى کرد... این چرا زر زر مى کنه این وسط؟! رفتم نزدیک نارون! هامون چند بار آروم به صورتش سیلى زد... هامون: کمک کن بشینه! بلندش کردم و تکیه شو دادم به نیمکت... آب معدنى رو از دست آیهان گرفتم و چند قلوپ بهش دادم که حالش بهتر شد! همه نفس راحتى کشیدن... چشامو بستم: تو که ما رو کشتى دختر! نارون سرشو انداخت پایین و آروم گفت: ببخشید بچه ها! هامون: خودتو اذیت نکن! بعد از کنارش پا شد که من سریع نشستم و در گوش نارون گفتم: حالت خیلى بده؟! اونم در گوشم گفت: احمق... همه ش فیلم بود! دهنم باز موند! - چى؟! - هیس! عجب مارمولکى بود اینا! - نارون... تو... - آره بابا! ندیدى چقدر هول شده بود! - خاک بر سرت! منو بگو نگران کى شدم؟! - برو به شراره بگو خودشو جمع کنه! با حرص از کنارش پا شدم و رفتم سمت شراره و آروم زیر گوشش گفتم: - زیاد زر زر نکن! همه ش فیلم بود! شراره داد زد: نه! - مرگ! آروم تر! شراره: ناکس! عجب فیلمى هم اومد! نارون با ناز گفت: مى شه یکم زودتر بریم فرحزاد؟! هامون: آره... آره... بچه ها بریم! همه مون زدیم زیر خنده! بعدشم همه راه افتادیم سمت فرحزاد! که رستوران سنتى خوب میشناختم که رفتیم اونجا! بچه ها پیشنهاد کردن بریم بالا تو هواى آزاد بشینیم! رستورانش یه جورى بود که روى سقفشم تخت گذاشته بودن و هرکى مى خواست میرفت بالا و چون رستوران تو ارتفاع بود مى تونست بعضى قسمت هاى شهرو ببینه! روى یه تخت نشستیم... پیش خدمت اومد و سفارش گرفت... همه از دم سلطانى... فقط من بودم که بختیارى دوست داشتم... ولى من مجبورى براى اینکه تنها نباشم سلطانى سفارش دادم... دلم مى خواست قلیون بکشم ولى خجالت مى کشیدم ... شروین کارمو راحت کرد: - قلیون؟! ذوق زده گفتم: دو سیب! هامون: اوووو! سنگینه ها! شراره پوزخند زد: واسه روناک سبکه! چشم به آیهان افتاد... با پرویى گفتم: - آیهان تو چى؟! آیهان ابرو شو انداخت بالا: تو راحت باش! من زیاد اهلش نیستم! پاستوریزه! شروین با خنده گفت: - ترک کرده! عشقش ترکش داده! آیهان بهش چشم غره رفت...
هامون: آیهان همین یه شب! آیهان اصلا انگار حرفشو نشنید: بچه ها من الان بر مى گردم! و ازمون دور شد و مشغول صحبت با گوشى ش شد! خوش بحال دوست دخترش! معلومه خیلى دوسش داره! یه پسر خوشگل و پولدار و عاشق! مثل تو قصه ها و رمانا! ولى مال ما که نبود! ارزونى صاحابش! غذا رو آوردن و همه مشغول شدن! آیهانم چند لحظه بعد برگشت و مشغول شد! اى خدا! امشب هرچى دوست ندارم بنداز تو سفره مون! اون از بستنى قیفى و اینم از سلطانى! با بى اشتهایى تا ته بشقابو لیسیدم! دروغ گفتم... تقریبا دست نخورده گذاشتمش! شروین: چرا نمى خورى روناک؟! دوست ندارى؟! لبخند زدم: چرا! خیلى هم دوست دارم... ولى بخاطر رنجر و بالا و پایین رفتن یکم اوضاع معده م بهم خورده! شروین سرشو تکون داد و منم مشغول قلیون کشیدن شدم... اه! اینکه کام نگرفته! کاش سانیار بود! همیشه واسم کام مى گرفت! همیشه هم وقتى یه قلیونو چاق مى کردیم ازم قول مى گرفت که بار آخر باشه! منم هر دفعه بهش قول مى دادم! از دیشب ازش خبرى ندارم! اون قزمیتم که یه زنگ نمى زنه! - بچه ها من گلوم مى سوزه! کى واسم کام مى گیره؟! نارون: بدش من! دادمش به نارون و نارون مشغول شد! لا مصب حرفه اى بود! از دایره و مستطیل گذشته بود و معکب مى داد بیرون! خندم گرفت از تعریفم... یه نگاه به هامون که زیر چشمى نارون رو مى پایید انداختم... هامون: نارون خانوم واسه قلبتون خوب نیستا! نارون چشاشو چرخوند! موند چى بگه! خندم گرفت: راست مى گه نارون جون! دیدى قلبت چجورى گرفت؟! واست خوب نیست! سر گیجه م که مى گیرى! بهتره قلیونو کلا فاکتور بگیرى! بجاش از چیزاى دیگه مى تونى استفاده کنى! همه خندیدن که نارون بهم چشم غره رفت! آى قربون اون چشاى شهلات! یکم که قلیون کشیدم بى خیال شدم... هیچ وقت زیاد نمى کشیدم... چون از سرگیجه اى که بعدش درگیرش مى شدم خبر داشتم... رفتم سمت نرده ها و از اون بالا به شهر نگاه کردم... - خوب فرمون مى دى! سرمو برگردوندم: تو هم خیلى خوب لایى مى کشى! دست فرمونت حرف نداره! آیهان: نه بابا! اونجوریا هم نیست! هامون داد زد: غلط کردى! روناک، دروغ مى گه! شغل شریفش رانندگى مسابقات کارتینگ! البته امسال قهرمان شد! با تعجب گفتم: واقعا؟! پس همسایه ى یه ستاره م و خبر ندارم؟! - نه بابا! ستاره ش دیگه خیلى زیادیه! تفننى مى زنم! با خنده گفتم: ولى معتادیا! اونم خندید: استعداد خوبى واسش دارى! با هیجان گفتم: من عاشق رالى م! - خب چرا نمی رى دنبالش؟! - نمى دونم! یعنى تاحالا بهش فکر نکردم! مى شه؟! آیهان دستشو گذاشت رو نرده کنار دستم: چرا که نه؟! ولى باید از کارتینگ شروع کنى! یعنى اینجورى بهتره! سریع گفتم: ولى من ریس (سرعت) رو بیشتر دوست دارم! سرشو تکون داد: خانوما به ریس بیشتر علاقه نشون مى دن... اما چندسالى بود که واسه خانوما ممنوع شده بود! اگه اشتباه نکنم از 74 تا 84 بود! الان مجازه... ولى کم پیش میاد خانومى اینقدر ریسک پذیر باشه! بعد با شک نگام کرد... یعنى خودم مونده بودم تو کف اون همه اعتماد به نفسى که داشتم: - من عاشق ریسکم! خندید: و خیلى عجول! از فرمونى که دادى معلوم بود. خودمم خندم گرفت: مى دونى تاحالا بهش فکر نکرده بودم! ولى توى اولین فرصت مى رم دنبالش! آیهان: فکر کنم باید تا بعد از عید صبر کنى! - آره! راست مى گى! کاش زودتر فهمیده بودم! تو چند ساله کار مى کنى؟! - از وقتى بچه بودم عاشق رالى بودم... ریس رو هم دوست دارم ولى رالى یه دنیاى دیگه س! تقریبا از چهارده سالگى تمرین مى کردم! با تعجب گفتم: چه باحال! مربى ت آشنا بود؟! آخه منظورم گواهینامه و ایناس... - آره! عموم! - ایول! خانوادگى ریسک پذیرین؟! خندید... - ببینم مدرسه ى خوب واسه کارتینگ سراغ دارى؟! - آره! خودم مى برمت! یه جاى خوب مد نظرمه! البته من از اونجا شروع نکردم! - پس مى تونم روى کمکت حساب کنم؟! - چرا که نه؟! یاد ندا افتادم! چرا که نه؟! آیهان به چراغاى شهر نگاه کرد... منم یه بار دیگه به آیهان نگاه کردم... یه پسر بیست و دو سه ساله... یه کت اسپرت مشکى با یه پیراهن سفید که اونم اسپرت بود پوشیده بود! یه شلوار مشکى لى و یه کتونى سفید آل استارم پوشیده بود! چه جالب! تازه فهمیدم مثل هم لباس پوشیدیم! به صورتش زل زدم... چشم هاى عسلى... صورت نه خیلى سفید و نه خیلى برنز! لباى خوش فرم... بینى متناسب... موهاى مشکى و لختشم وحشى روى صورتش پخش شده بود! به راحتى مى تونست دل هر دخترى رو بلرزونه! خوش بحال دوست دخترش!
خوش بحال دوست دخترش! یه دفعه برگشت و نگامو غافلگیر کرد... هول نشدم و عین دختراى خجالتى نگامو ندزدیدم... عوضش بهش لبخند زدم و گفتم: خیلى خوشگل و جذابى... بیچاره انگار هنگ کرد...- مى دونى روناک... تو خیلى عجیبى! خاصى! مثل بقیه ى دخترا نیستى! چیزى که تو ذهنت بودو به زبون آوردى! این واسم خیلى عجیبه! و البته دوست داشتنى!خندیدم: اوه! چقدر صفات خوب دارم که خودم خبر ندارم!اونم خندید: بریم پیش بچه ها! انگار دارن غیبتمونو مى کنن!با هم برگشتیم پیش بچه ها... نارون هنوز قلیون مى کشید... ازش گرفتم و خودم مشغول شدم... دود رو از دهنم دادم بیرون... به مامان فکر کردم... دیشب با کى حرف مى زد... کجا بود؟!... کى باید برم دنبال کارتینگ؟!...کارتینگ بهتره یا رالى؟!... شایدم ریس... واسه تولد فریده چى بخرم؟!...نیم ساعت بعد از رستوران زدیم بیرون... پسرا واسمون بوق زدن و ازمون دور شدن... شراره رو رسوندیم خونه شون... کلى از باباش بخاطر دیر اومدنمون عذرخواهى کردم... شراره هم کلى چاپلوسى و خودشیرینى کرد و بلآخره منو نارون راه افتادیم...- نارى؟!- مرض! اسممو درست بگو! تو اصلا مرض دارى... به سانیار مى گى سانى... به شراره مى گى شرى... به رامیار مى گى رامى... به منم که تازگیا مى گى نارى... یاد اون آهنگ مسخره هه مى افتم که هى میگفت نارى ...نارى نارى... یه گوله اناری ناری!- خب حالا چرا مى زنى؟! نارون خانم؟!- هان؟!- مرض...نظرت در مورد کارتینگ چیه؟!- چى هست؟!- احمق! مسابقات رانندگى با ماشین کوچیک...- نظرى ندارم!چپ چپ نگاش کردم: مى خوام ثبت نام کنم...- آها!عصبانى شدم...- نارون دارى مى میرى؟!- تو پیش مرگم بشى... واسه چى بمیرم؟!- آخه انگار به زور زبونت مى چرخه!- آره... اعصابم خرابه...- واسه چى؟!- هیچى... هامون بهم پیشنهاد نداد...پقی زدم زیر خنده: خاک بر سر پسر ندیده ات! اصلا مگه تو خودش دوست پسر ندارى؟!خودشم خنده ش گرفت: چرا دارم! اما از اینم خوشم اومده!سرمو با تاسف تکون دادم و پیچیدم تو کوچه...- خاک بر سرت که اینقدر منحرفى! یکم از این کارا دست بکش!نارون: برو بابا! از اول راه تا الان هرچى خاک بود ریختى رو سرم... اصلا من دوست دارم با ده تا پسر دوست باشم... به تو چه؟!- به درک! برو... لا اله الا الله! نارون پیاده شو تا دهنمو باز نکردم!نارون با خنده پیاده شد و اومد سمت من... دستشو گذاشت رو سقف ماشینو خم شد رو پنجره!- روناک تو آخرش باید بترشى و بشینى تو خونه! اگرم خیلى خوش شانس باشى یه بچه مى اندازن تو دامنت کهنه بشورى!- احمق وقتى بترشم دیگه بچه کجا بود؟!- تو که میترشى! اون هیچى! من بچه مو بهت میدم کهنه شو بشورى! تو هم آخرش مجبورى با درخت تولید مثل کنى!داغ کردم و داد زدم: نارون؟!خندید و آروم گفت:- زیاد به خودت فشار نیار روناک جون... رسم زمونه همینه! اگه با هزار نفر نباشى بهت مى گن امل!- هه! راست مى گى! اصلا به من چه ربطى داره؟! برو با هرکى مى خواى دوست شو! راسى پیشاپیش عیدتم مبارک!- عید تو هم مبارک گلم...نارون رفت تو خونه... منم دور زدم و چند دقیقه بعد رسیدم خونه... قبل از اینکه درو باز کنم یه نگاه به ساعت انداختم... ساعت یازده و نیم بود...
درو با ریموت باز کردم و ماشینو بردم تو... چراغا همه روشن بودن... حتما مامان و رامیار دارن فیلم مى بینن! در ماشینو بستم و از پله ها رفتم بالا... در هالو باز کردم... همونجور که حدس مى زدم مامان و رامیار تو هال بودن... بدون اینکه به هیچکدومشون سلام کنم راه افتادم سمت اتاقم. مامان اومد دنبالم. - روناک؟! جوابشو ندادم. مى دونستم اگه عصبانى م کنه کنترلمو از دست مى دم! - روناک؟! چشامو بستم و نفس عمیقى کشیدم. داشتم در اتاقو باز مى کردم که دوباره صدام کرد: روناک؟! داد زدم: چیه؟! مثل من داد زد: تا الان کدوم گورى بودى؟! - همون گورى که شماها واسم کندین! رامیار پایین پله ها با نگرانى نگامون مى کرد! - اونقدر بى ادبى که نمى تونم باهات حرف بزنم! داد زدم: آره... آره بى ادبم چون نه مادر خوبى داشتم نه پدر مسئولى... حالم از هر دوتون بهم مى خوره! مخصوصا تو! مى فهمى؟! حالم ازت بهم مى خوره! پس سعى کن کمتر جلوى چشمم باشى! مامان هیچى نمى گفت. ساکت فقط نگام مى کرد. پوزخند بلندى زدم و رفتم تو اتاقمو در اتاقو محکم بستم. رفتم سمت تخت و سرمو تو بالش فشار دادم. من نباید گریه مى کردم! هیچوقت گریه نکردم! چیزى نشده که بخاطرش گریه کنم! هیچى! چند بار آب دهنمو قورت دادم که بغضمو هم باهاش قورت بدم... لپ تاپو روشن کردم و یه آهنگ شاد گذاشتم... هدستو زدم به گوشم و صداشو تا آخر بردم بالا... مسخره بود... ولى با یه آهنگ... با ریتم تند... آروم آروم اشک مى ریختم... با عصبانیت هدستو برداشتم و لپ تاپو خاموش کردم... دو سه قطره اشکى که ریخته بودمو پاک کردم و سعى کردم بخوابم... فردا عیده! هه! صبح با صداى رامیار بیدار شدم: روناک! روناک! بیا پایین الان سال تحویل مى شه! غلتى زدم و بالشمو تو بغلم فشار دادم: تو برو من نمیام! رامیار: روناک ترو خدا! بیا دیگه! با صداى بلندى گفتم: گفتم نمیام! حوصله ندارم! رامیار با لحن غمگینى گفت: خیله خب! نیا! ولى بعدش مى خوایم بریم خونه ى عزیز جون! مامان مى گه باید بیاى! بدم نمى اومد یه سر به عزیز جون بزنم! یکى دوماهى مى شد که ندیده بودمش! مامان مامانم بود! مهربون بود... مثل مامان نبود! با سن بالایى که داشت هیچوقت غر نمى زد! اگرم غر مى زد تو غالب نصیحت بود! جواب رامیارو ندادم که رفت. به ساعتم نگاه کردم. یه ربع دیگه سال تحویل مى شد! اونقوت چى عوض مى شد؟! پا شدم و رفتم تو دستشویى و دست و صورتمو شستم... نشستم جلوى آینه! از پایین صداى رامیار اومد: عیدت مبارک روناک! یه لبخند زدم. اینم دیوونه است! مطمئن بودم بخاطر دیدن فرشته دختر عمه مهتاب اینقدر شارژه! خط چشممو برداشتم و سعى کردم بکشم. اه! خراب شد! با عصبانیت سرشو بستمو مداد مشکى م رو برداشتم و کشیدم تو چشام! ریمل هم که زدم! خب این از آرایشم! در کمدمو باز کردم! حتما سال الان تحویل شده! بازم همون مگسه از جلوم رد شد! دیروز نبود! دستمو تو هوا تکون دادم! آى آى! بلآخره گرفتمش! همچین تو دستم فشارش دادم که صداى له شدنشو شنیدم. چندشم شد و رفتم تو دستشویى دستمو شستم و دوباره برگشتم ...
یه تونیک سرخابى با یه شلوار جین پوشیدم... شال مشکى م هم گذاشتم سرم... باید منتظر مى موندم رامیار بیاد دنبالم! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدام کرد! منم مانتومو پوشیدم و رفتم پایین! رامیار: عیدت مبارک! سعى کردم لبخند بزنم: عید تو هم مبارک! با هم رفتیم پایین. یه نگاه به مامان انداختم. چرا من بخاطر ازدواج بابا ناراحت نبودم ولى بخاطر مامان ناراحت بودم؟! بهتره بى خیال بشم... اونم حق زندگى داره! ولى نه! اون زمانى که شوهر داشت هم از این کاراش دست نمى کشید! حالا اینکه به اسم سماخانوم تا نصفه شب با عشقش بیرونه واسم گرون تموم مى شه! مامان: قدیما رسم بود کوچیکترا سلام مى کردن و عرض ادب! جوابشو ندادم و از خونه زدم بیرون. بالاى پله ها نشستم و مشغول بستن بند کفشام شدم! رامیار اومد کنارمو نشست: روناک چرا با مامان دعوا کردین؟! - به تو ربطى نداره! رامیار که سوئیچو از مامان گرفته بود دوید که ماشینو از پارکینگ بیاره بیرون. بلآخره راه افتادیم. خونه ى ما سعادت آباد بود و خونه ى عزیز محمودیه! واسه همین مسافت طولانى بود و من سرمو به شیشه تکیه دادم که بخوابم! رامیار طبق معمول داشت آهنگا رو عوض مى کرد! خیابونا از بس شلوغ بود مطمئن بودم چند ساعتى تو راهیم! تو فکر کارتینگ بودم! باید با بابا حرف بزنم! پس فردا تولد فریده است! باید واسش کادو هم بخرم! یه نگاه به رامیار انداختم: رامیار پس فردا تولد فریده اس... دعوتیم! مامان انگار که اصلا حواسش نبود! شایدم واسش مهم نبود! رامیار: آخ جون! دلم واسه آرشام تنگ شده! هه! منم دلم تنگ شده! - زیادت خودتو زجر نده! امروز مى بینیش! بلآخره رسیدیم! طبق معمول شلوغ بود! همه توى فامیل به عزیز احترام مى زاشتن! حتى بابا هم روز اول عید مى اومد پیش خاله اش یعنى همون عزیز! گفتم که مامان بابام دختر خاله پسر خاله بودن! رامیار با دیدن ماشین هاى خاله شایسته و عمه مهتاب در پوست خود نمى گنجید! اول بخاطر فرشته عشقش... بعدشم بخاطر سینا هم بازیش! پیاده شدم و از حیاط بزرگ و سرسبز عزیز گذشتم. ماشین بابا رو دیدم! پس زودتر از ما اومدن! آرشام یه گوشه ایستاده بود و به اطرافش نگاه مى کرد! معلوم نبود دنبال چیه! خم شدم که بند کتونى مو باز کنم که صداى فتانه دختر عمو مو شنیدم: - سلام... بیو مى دى آشنا شیم؟! - عزرائیل... 19... سعادت آباد! - اوه! عجب ازرائیل با کلاسى! اونوقت چرا اینجا؟! - اومدم جونتو بگیرم دیگه! - جان نثاریم! - اه! اه! جمع کن بابا لوس بازیاتو! خندید: چرا دیر کردین؟! با تعجب نگاش کردم: فتانه یکم به فکر آینده ت باش! اون عقلو از آک دربیار! نکنه عضو اون انجمن عقب مونده هاى ذهنى شدى؟! عزیزم امروز عیده! واسه همین خیابونا شلوغ بود! خندید: زر نزن بابا بیا تو! با هم رفتیم تو! با صداى بلند سلام دادم...
همه ى سر ها برگشت سمتم. - چیه بابا؟! نکنه باور کردین عزرائیلم؟! عمه مهتاب: سلام عمه جون! خوش اومدى! عیدت مبارک! - سلام عمه جونى خودم! عیدیمو رد کن همین الان با بچه ها بریم از بقالى سر کوچه لواشک بخریم... عمه خندید: بیا عزیزم... رفتم سمتشو صورتشو بوسیدم و عیدى رو ازش گرفتم... بعدش رفتم سمت عزیز و اونم دستشو بوسیدم: - سلام به عزیز جون خودم! عزیز جون اگه تونستى سه بار پشت سر هم بگى: چسب، چیپس، سس! من ازت عیدى نمى گیرم! با پولى هم که عمه بهم داد واست پفک نمکى مى خرم! قبول؟! عزیز خندید: تو هنوز دست از شیطنت هات برنداشتى دختر؟! - عزیز مگه چى گفتم؟! دارى بحثو عوض مى کنیا! بگو چسب، چیپس، سس! عزیز خندید: برو دخترجون! کمتر سربه سر من پیرزن بزار! بیا اینم عیدى ات! خندیدم و عیدى رو از عزیز گرفتم و بوسیدمش: عیبى نداره عزیز... این روزا همه چیز با پول حل مى شه! پولو گذاشتم تو جیبم و رفتم جلوى تک تکشونو بزور ازشون عیدى گرفتم! حتى به سانیارم رحم نکردم! وقتى از همه عیدى گرفتم نشستم کنار فتانه: بریم لواشک بخریم؟! در گوشم گفت: یکم که نشستیم جیم بزنیم! بابا سوئیچو داده به من! میریم دربند! - کله! این شلوغى که هیچى... بعدشم مى دونى از اینجا تا دربند چقدر راهه؟! من به همین بقالى سر کوچه راضى ما! - اااااااا! چرا گیر دادى به بقالى؟! - حالا هرچى! سانیار و فرزاد برادر فتانه سمت چپم نشسته بودن و با هم حرف مى زدن! سرمو بردم نزدیک تر که صداشونو بشنوم! من که چیزى از این حرفاشون نمى فهمم... - سانیار؟! برگشت: بله؟! - مى خوام توى کارتینگ ثبت نام کنم! سانیار که داشت چایى مى خورد یه دفعه پرید تو گلوش: چى؟! کارتینگ؟! تو؟! - واااا! مگه من چمه؟! - هیچى... اما فکر خطراشم کردى؟! فرزاد: حالا چرا کارتینگ؟! - آخه ماشیناشو دوست دارم! فرزاد سرشو تکون داد: عجب استدلالى! خودمم خندم گرفت. سانیار: چى شد یهو فکر کارتینگ افتادى؟! همه ى چیزایى که دیروز اتفاق افتاده بودو واسش تعریف کردم! سرشو تکون داد و گفت: نمى دونم! بهتره با پدرت مشورت کنى! فرزاد: ما هم میایم واست سوت مى زنیم... - فرزاد من هنوز ثبت نامم نکردم! باید دوره ى آموزشى م تکمیل بشه بعد! فرزاد: دوره ش چند ماهه اس؟! - فکر نکنم زیاد طولانى باشه! بین دوره ها مسابقات داخلى هم برگزار مى شه! یکم که با هم حرف زدیم منو فتانه یواشکى از خونه ى عزیز زدیم بیرون...ماشین عمو رو برداشتیم و به قول فتانه جیم زدیم... قید در بندو زدیم و جلوى یه رستوران نزدیک خونه ى عزیز پیاده شدیم. داشتم مى رفتم داخل رستوران که یه دفعه به یکى خوردم. سرمو بلند کردم و به دخترى که با لبخند نگام مى کرد نگاه کردم: - ببخشید... متوجه... حرفمو تموم نکرده بودم که گفت: خواهش میکنم عزیزم...پیش میاد گلم... لازم به عذرخواهى نبود! خودمم حواسم پرت شده بود! چه مهربون! صداى یه پسرو از پشت سرش شنیدم: هلیا چى شد؟! سرمو که چرخوندم یه چهره ى آشنا دیدم! ولى هرچى فکر مى کردم یادم نمى اومد این کیه! همون دختره که ظاهرا اسمش هلیا بود برگشت و روبه پسره گفت: - چیزی نیست... من و این خانوم خوردیم به هم. پسره یه نگاه به من کرد و هر دومون همزمان گفتیم: تو؟! واى خدا! روزم خراب شد! تازه یادم اومد همون پسره توى مهمونى یه! چی بود اسمش؟! اسمش عجیب غریب بود! چى بود؟! نوک زبونم بودا!
فتانه اومد جلو: روناک معرفى نمى کنى؟! این چى مى گه؟! فکر کرده ما با هم دوستیم! فتانه دهنشو باز کرد و روبه پسره گفت: سلام... من فتانه م! دختر عموى روناک! پسره خنده ش گرفته بود: خوشوقتم... منم برسامم! آها! اسمشو یادم اومد! برسام! فتانه: چه اسم جالبى! تا حالا نشنیده بودم! برسام یه لبخند زد... هلیا روبه فتانه گفت: شماهم اسم جالبى دارین! معنى ش چى میشه؟! فتانه: یعنى فتنه انگیز به دلیل زیبایى! البته این درمورد من صدق نمیکنه! هلیا:واى نه! چرا اینو میگین... اسمتون خیلى هم بهتون میاد! خب ما دیگه بریم! حالم از این همه تعارف داشت بهم مى خورد! بعد رو به من گفت: خوشحال شدم دیدمت روناک جان. فعلا خداحافظ! سرمو تکون دادم و اونام رفتن! به برسام چشم غره رفتم...از حیطه ى آدمیت به دور بود! رو به فتانه گفتم: - مى مردى حرف نمى زدى؟! تو اصلا از کجا مى دونستى من این یارو رو مى شناسم؟! - واااا! سه ساعت بود داشتین باهم حرف مى زدینا! راه افتادیم تو... ببین روز عیدى با اعصاب آدم چیکار مى کنن! من چرا باید روز اول عید چشم به این عتیقه بیفته؟! ساعت حدودا پنج بود که بعد از کلى ولگردى تو خیابونا با فتانه برگشتیم خونه ى عزیز. تقریبا خلوت شده بود و فقط ما و خاله اینا بودیم. خونه ى خانوم جون یعنى مامان بابام هم یکم اون طرف تر از خونه ى عزیز بود که پیاده پنج دقیقه بیشتر طول نمى کشید... روبه فتانه گفتم: - بریم خونه ى خانوم جون! عزیز: کجا میرین شما؟! بیاین یه چیزى بخورین! فتانه: مرسى خاله جان! ما میریم پیش خانوم جون! نمى دونم چرا فتانه به عزیز مى گفت خاله جان! حتما چون خاله ى باباش بود! نمى دونم! اما سانیار و سینا به خانوم جون نمى گفتن خاله و مثل من مى گفتن خانوم جون! داشتیم مى رفتیم سمت حیاط که سانیار صدام زد: - روناک؟! برگشتم: بله؟! - اینو یادت رفته بود! گوشى مو از دستش گرفتم: مرسى! - روناک!؟ - دیگه چیه؟! - هیچى مى خواستم اذیتت کنم! با حرص یه لنگه از صندل مامانو برداشتم که فرار کرد! فتانه کنار ماشین عمو ایستاده بود و با خنده نگامون مى کرد. رفتم سمتشو گفتم: اینو بیخیال! پیاده بریم! سرشو تکون داد و باهم راه افتادیم... بابا اینا خونه ى خانوم جون بودن... فریده با زن عمو هانیه حرف مى زد... کنار بابا نشستم... بحثو کشوندم به کارتینگ و رالى و آخرشم بهش گفتم که قصدم چیه! همونطور که انتظارشو داشتم بابا هیچ مخالفتى نداشت! کلا با همه چیز موافق بود! شایدم مى خواست زودتر منو از سر خودش باز کنه! قرار شد بابا ماشینو خودش واسم جور کنه! مى گفت یکى دوتا آشنا دارم!
سوم بود که با رامیار آماده شدیم واسه تولد فریده! رامیار یه پیراهن مردونه پوشیده بود و کراوات زرشکى زده بود! عجب تیکه اى شده بود واسه خودش! موهاشم به قول خودش " فشن شخصیتى" درست کرده بود که خیلى بهش مى اومد! منم یه پیراهن مشکى که یقه ش لب شترى و بسته بود پوشیده بودم! لباسم آستیناش سه ربع بود و از کمر یکم گشاد مى شد و تا زانوم بود! آرایشم هم که طبق معمول توى یه مداد و ریمل خلاصه مى شد! جلوى خونه ى بابا نگه داشتم... یه نگاه به ماشین ها انداختم. مثل اینکه خیلى هم شلوغ نیست! یا شایدم هنوز کسى نیومده! رامیار پیاده شد و منم کیفمو برداشتم و شالمو جلوى آینه مرتب کردم و پیاده شدم که دیدم گوشیم داره ویبره مى زنه! از توى جیب مانتوم درش آوردم و یه نگاه به شماره انداختم. نارون بود. - بنال! - ما...ما... خندم گرفت: سال جدید خیلى بهت ساخته! صدات ظریف تر شده خانوم گاوه! فقط یه کوچولو باید روى عر عر کردنت هم کار کنى! - مرض! کدوم گورى هستى؟! - گور بابام... ببخشید یعنى جلوى خونه ى بابام! - اونجا چرا؟! - تولد دوست دخترشه! نارون خندید: هامون امروز بهم زنگ زد! - تو که گفتى بهت پیشنهاد نداد! - آره اما شماره مو گرفت! - خب! چى کارت داشت؟! - هیچى دیگه! قرار گذاشتیم واسه پس فردا! - خب این چه ربطى به من داره؟! - هیچى دیگه! شمارتو ازم گرفت... مى خواست بده به آیهان... واسه همون کتینگ... - نارون کارتینگ! - همون! - ببینم افشین ( دوست پسرش) کجاست؟! - اونم سلام داره خدمتتون! سرى به حالت تاسف تکون دادم: - اوکى... خوش باشى... فعلا... - باى! گوشى رو قطع کردم. در باز شده بود و فریده جلوى در منتظرمون بود!رو هوا بوسیدمش! یعنى فقط گونه مو مالیدم به گونه هاى آرایش شده اش! رفتیم تو... به اولین کسى که چشم خورد شاهین قزمیت بود! خواهر زاده ى فریده! اى خدا چرا به بعضیا اینقدر اعتماد به نفس کاذب مى دى؟! رفتم پیش بابا و اونم رو هوا بوسیدم. رامیارم انگار اونجا غریبى مى کرد و چسبیده بود به من و ولم نمى کرد. نشستم روى یه مبل! رامیارم کنارم... شاهین اومد و خودشو انداخت روى مبل کنارى م. محلش ندادم... شاهین: چرا اینقدر اخم کردى روناک جون؟! یعنى این بشر آخر اعتماد به نفس بود! رامیار: خب تو اگه کنار منم بشینى اخم مى کنم چه برسه به روناک؟! خندم گرفت! شاهین با دهن باز به رامیار نگاه کرد و گفت: - تو برو پیش هم سن هات بچه! رامیار: مگه تو ازم بزرگترى؟! به طرز حرف زدنت که نمى خوره! یعنى خدایى بود که شاهین نمى زد رامیارو چپ و راست نمى کرد! شاید بخاطر شدت تعجبش بود! شاهین: برو پیش آرشام! تنهاست! رامیار: اون که همیشه تنهاست! همبازى شو از دست داده! شاهین با مسخرگى گفت: هم بازى ش کیه اونوقت؟! رامیار: تویى دیگه! نکنه دچار بحران شخصیتى شدى! بلند زدم زیر خنده! شاهین مى خواست یه چیزى به رامیار بگه که با نگاه تند من روبرو شد! با حرص نفسشو داد بیرون و پا شد و رفت! به رامیار چشمک زدم: ایول داداشى! به یه دردى خوردى بلآخره! رامیار: مخلصیم آجى جون! مستخدم واسمون آب پرتقال آورد! بابا اینجا بود و من نمى تونستم مشروب بخورم! تا حالا جلوش مشروب نخورده بودم! پس مطمئن نبودم بهم اجازه بده یا نه! هرچند اصلا واسش فرقى نمیکنه! اما بهتره به همین آب پرتقال رضایت بدم. برش داشتم و گذاشتمش روى عسلى کنارم که دیدم بابا داره صدام مى زنه! داشت با دو نفر حرف مى زد! یکى شون موهاى جوگندمى داشت و مسن بود! یکى شونم که پشتش به من بود هیکل رو فرمى داشت و خیلى خوش تیپ بود!پا شدم و رفتم سمتشون. بابا با دیدنم روبه مرد مسن ِ گفت: - روناک دخترم! - س... تا دهن باز کردم پسره برگشت و چشام به چشاى مشکى ش افتاد! نمى دونم قهوه اى... مشکى! یه چیز تو همین مایه ها بود دیگه! بى اختیار اخمام رفت تو هم! لعنتى! این اینجا چه غلطى مى کنه!؟ حرفمو کامل کردم: - لام... بابا: بردیا جان اینم دخترم روناک خانوم! بردیا یه نگاه خریدارانه بهم انداخت. از نگاش بدم نیومد! مهربون بود! بردیا: ماشالا چه دختره خوشگل و خانومى دارى بخشایش! بابا با غرور سرشو تکون داد. من هنوز اخمام تو هم بود!
بابا با غرور سرشو تکون داد. من هنوز اخمام تو هم بود! بردیا: دخترم ایشون هم پسرم برسام! مى خواستم بگم خب به من چه ولى سعى کردم فقط الکى لبخند بزنم. برسام: از آشنایى تون خوشوقتم... هرچند که قبلا به حضورتون مشرف شده بودم! اوه! یعنى من دو سال طول مى کشه فقط حرفاى اینو معنى کنم! سرمو مثل غازى که هیچى نمى فهمه تکون دادم: - منم همین طور! یه لبخند مضحک نشسته بود رو لبش! بردیا: برسام جان بگو واسه روناک خانوم نوشیدنى بیارن! گیج شدم! هرچى باشه اینجا خونه ى بابامه! اون وقت برسام باید واسم سفارش بده؟! آدم چه چیزا که نمى شنوه! برسام ناچار رفت و واسم نوشیدنى آورد! با تعجب دیدم که ابسولوت آورده! سریع نگامو به بابا انداختم. اما انگار واسش هیچ اهمیتى نداشت. دستمو بردم جلو و گیلاسو ازش گرفتم. یه جورى نگام مى کرد انگار مى خواست ضایع م کنه و بگه که مثلا نمى تونم بخورمش! منم که دیدم بابا اهمیت نمى ده نامردى نکردم و همه شو تا ته سر کشیدم! با اینکه طعم موز بود ولى تلخى ش تمام گلومو مى سوزوند و اذیت مى کرد... لامصب سک بهم داده بود! متوجه نگاه متعجبش شدم... سعى مى کرد خودشو عادى نشون بده! انگار فکر مى کرد من حالا یه جورى مى پیچونم ولى نمى دونست پر رو تر از این حرفام! با تمسخر گفت: - یه گیلاس دیگه مى خواى؟! با اینکه داشتم داغ مى شدم اما نمى خواستم نشون بدم! بابا و بردیا رفتن پیش فریده و زن بردیا که اسمشو نمى دونستم! نشستم روى یه مبل که نزدیکم بود و با لحنى که سعى میکردم معمولى باشه گفتم: - بدم نمیاد! یه تاى ابروشو انداخت بالا و رفت و این دفعه با یه شیشه و دو تا گیلاس برگشت! دلم داشت از دهنم درمیومد! مى دونستم اونقدر بى جنبه ام که اگه یه گیلاس دیگه بخورم باید تو آسمونا سیر کنم! حالا این رامیار کجاست که به بهونه ى اون جیم بزنم؟! دماى بدنم داشت بالا مى رفت! حالا خوبه یه گیلاس بیشتر نزدم! برسام کنارم نشست که یه دفعه صداى جیغ و هورا بلند شد و خواننده شروع کرد به خوندن یه آهنگ شیش و هشت جدید... همه ى چراغ ها خاموش شد و با استیم همه جا رو پر از بخار کردن... فقط هالوژن هاى سالن روشن بود و فضا رو خیلى احساسى کرده بود. خدایا! مى خواستم پا شم و برقصم. برسام با مسخرگى نگام مى کرد! هر لحظه منتظر بود که من پاشم برقصم و بعد مسخره م کنه که چقدر زود داغ کردم! ولى نباید کم میاوردم! دستمو بردم جلو و واسه خودم ویسکى ریختم. گیلاسو بردم سمت دهنمو و بازم یه جا همه شو سر کشیدم! اینبار کمتر تلخى شو احساس کردم! برسام دستشو گذاشته بود زیر چونه شو به من خیره شده بود! شاهینو مى دیدم که دست یه دخترو گرفته و دارن باهم مى رقصن! می خواستم برم دختر رو هل بدم و خودم باهاش برقصم! اون لحظه احساس مى کردم پر از انرژى پتانسیل م که باید یه جورى خالى ش کنم! ولى عقلم که هنوز یه کوچولو فعال بود مى گفت که نباید تکون بخورم! برسام واسه خودم و خودش ویسکى ریخت و گیلاسو داد دستم و مال خودشم برد سمت دهنش! یه نگاه بهش انداختم. چقدر خوشگل بود! دماغش چقدر خوب عمل شده بود! مثل این خوکى ها نبود! یادم باشه بپرسم دکترش کى بوده! اینبار همه شو سر نکشیدم و فقط مزه مزه ش کردم. ولى اینجورى حال نمى داد! اونم سر کشیدم! از بس خورده بودم در حال انفجار بودم. دستمو بردم جلو که بازم واسه خودم بریزم که دستم تو هوا متوقف شد! به دست برسام که روى مچم بود نگاه کردم و بعدش تو چشاش زل زدم!
برسام: نمى خواد بیشتر از این پیش برى! معلومه حسابى داغ کردى! پوزخندى زدم و گفتم: نمى خواد نگران داغ کردن من باشى! من با یکى دوتا پیک مست نمى کنم! ( آره جون خودم! ) دستشو از روى دستم برداشت و پوزخندى زد و گفت: معلومه! تو جات ویبره مى رى! بهش اهمیتى ندادم و واسه خودم ریختم. پیک آخرو که زدم بالا دیگه کنترلم دست خودم نبود! ازجام کنده شدم و رفتم وسط. بین اون همه آدم که تو هم مى لولیدن تنها مثل دیوونه ها اینور و اونور مى رفتم. رقص نورى که مى زد چشامو اذیت مى کرد! از یه طرف مى خواستم بخوابم و از یه طرف دیگه مى خواستم اونقدر برقصم تا جونم دربیاد! یه نفر دستمو کشید که خودمو انداختم تو بغلش! اما اون صاف واستاده بود و فقط به من نگاه مى کرد! حوصله نداشتم سرمو بلند کنم ببینم کیه! سرم تا شونه ش بود... توى بغلش خودمو تکون مى دادم. دستشو گرفتم و گذاشتم رو کمرم که سریع دستشو برداشت. سرمو بلند کردم که دیدم برسامه! حوصله ى جرو بحث باهاشو نداشتم. تو اون لحظه فقط مى خواستم تو بغل یکى باشم و گرماى تن یه نفرو حس کنم! صداى موزیک داشت کرم مى کرد... دست برسامو کشیدم و بردمش یه گوشه. همه جا تاریک بود! نمى دونستم دارم چیکار مى کنم. دستمو از زیر گردنش تا سینه ش کشیدم که سریع دستمو پس زد و با عصبانیت گفت: - چیکار مى کنى احمق؟! صداى آهنگ هنوز تو گشوم بود: قول بده کسى اومد جلو گل بده یا که خواست تلفن بده بگى یکى اونو هول بده دستمو بردم جلو و گذاشتم رو لبش! دستمو پس زد: تو مریضى دختر! بعد به شدت تکونم داد: وقتى جنبه ى چیزى رو ندارى مجبور نیستى خودتو اینجورى درگیر کنى! بعدش هولم داد و ازم دور شد! قول بده منو تو فقط مال هم باشیم قول بده منو تو همراه هم باشیم اگه دنیا خراب بشه رو سرمون قول بده منو تو دنیاى هم باشیم همونجا رو زمین نشستم. شاید اگه من پدرم بى خیال نبود و بهم اجازه ى مشروب خوردن نمى داد الان مست نبودم! شاید اگه مادرم ازم مى پرسد کى برمیگردى؟! چى مى پوشى؟! من لباس باز نمى پوشیدم! مى دونستم مقصر خودمم! ولى اونا هم از تقصیراتم مبرا نبودن! صداى رامیارو شنیدم که گفت: - روناک اینجا چیکار مى کنى؟! سرمو بلند کردم و نگاش کردم. دستشو گرفتم و بلند شدم. رامیار: بیا بریم شام بخوریم! یه نگاه به اطراف انداختم... خلوت خلوت شده بود و همه واسه شام رفته بودن به پذیرایى! اونقدر مست بودم و حالم خراب بود که نتونستم هیچى بخورم! حالت تهوع داشتم و سرم هنوز گیج مى رفت! بعد از شام فریده کیک رو برید و شمعو فوت کرد. با بى حالى هدیه مو دادم به رامیار که ببره و بهش بده! بعدشم بهش گفتم که حالم خوب نیست و برگردیم! مونده بودم چطور باید رانندگى کنم! توى خیابون اصلى هم که رامیار نمى تونست برونه چون گواهینامه نداشت!
بابا هم که اصلا انگار نه انگار ما وجود داریم! فقط موقعى که داشتم ازش خداحافظى مى کردم یه چیزایى در گوشم گفت که هیچى ازش نفهمیدم! فقط سرمو تکون دادم! الآن که دارم فکر مى کنم مى بینم هیچى یادم نیست! اون شب بابا راننده شو فرستاد که ما رو برسونه و بعدش خودش برگرده! صبح با صداى زنگ گوشیم بیدار شدم! آهنگشو عوض کرده بودم... دلم واسه" کیه کیه " گوشیم تنگ شده بود! شماره رو نمى شناختم. خواب آلود جواب دادم: - کیه؟! یعنى بله؟! - سلام. آیهانم! - آیهان دیگه کیه؟! خندید: همسایه روبه رویى تون! چند ثانیه فکر کردم! آها! آیهانه! - ببخش ببخش نشناختم! - مهم نیست! زنگ زدم بگم اگه دوست داشته باشى مى تونیم بریم پیست! ابروهامو گره کردم!من که هنوز ثبت نامم نکردم!اینکه گفت بعد از تعطیلات! نزاشت زیاد فکر کنم و گفت: - با عموم صحبت کردم! گفت مى تونى این چند روزه برى واسه تمرین! ذوق زده گفتم: ایول! کى بریم؟! - امروز ساعت سه آماده باش! - حتما! مرسى... - خواهش... کارى ندارى؟! - خداحافظ! - خداحافظ! گوشى رو قطع کردم و بازم خوابیدم! ولى دیگه خوابم نبرد! تو فکر دیشب بودم! کاش مست نمى کردم! همیشه از آدماى مست بدم مى اومد! خوب شد کار دست خودم ندادم! همه ش تقصیر این پسره بود! ولى اگه جلومو نمى گرفت معلوم نبود چى میشد! خدا رو شکر اون انگار از من عاقل تر بود! پا شدم و رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم پایین! رامیار داشت صبحونه شو مى خورد و مامانم طبق معمول خونه نبود! بازم یادداشت! بدون اینکه بخونمش مى دونستم چى نوشته! شب دیر میام! پیش سما م! تا ظهر هر جورى بود خودمو سرگرم کردم و بعدش آماده شدم! همون یه ذره آرایشى هم که مى کردم بى خیالش شدم و توى هال منتظر آیهان شدم تا خودش بیاد دنبالم! سر ساعت سه زنگو زد! درو باز کردم و زدم بیرون! آیهان: سلام... بریم؟! سرمو تکون دادم و باهاش هم قدم شدم! نمى دونم چرا حالم یه جورایى بود! دوست داشتم به صورت آیهان زل بزنم! نمى دونم! یعنى هنوز مست بودم؟! توى پرادوى آیهان نشستیم و آیهان راه افتاد! یه لحظه فکر کردم! چرا مثل بقیه ى دخترا خونوادم نمى دونن من کجام؟! اگه آیهان منو نبره پیست و ببره یه جاى دیگه کى مى فهمه چه بلایى سرم اومده؟! سرمو تکون دادم و به بیرون خیره شدم! آیهان در مورد پیست و کارتینگ و اینکه مى خوام ماشینو بخرم یا کرایه کنم صحبت مى کرد! اطلاعاتش خیلى زیاد بود و تقریبا همه ى چیزاى مهمو بهم مى گفت! وقتى رسیدیم به چشام شک کردم! یه پیست خیلى بزرگ! یه جاده ى دایره اى شکل که وسطش مارپیچ بود! یعنى یه جورایى چندتا جاده تو هم! دور جاده ى اصلى یعنى همون دایره هه رو با لاستیک هاى زرد و آبى پوشونده بودن! دور جاده ى داخلى ش رو هم همین طور! داشتم همه جا رو مى پاییدم که آیهان گفت: - وقت واسه دیدن زیاده... فعلا بیا بریم! همونطور که دنبال آیهان کشیده میشدم همه جا رو زیر نظر داشتم! یه قسمت مربوط به تماشا چیا بود که الان خالى خالى بود! یه مرد حدودا سى و چهار پنج ساله بهمون نزدیک شد! آیهان: روناک ایشون عموم هستن! - خوشبختم آقاى... فامیلى آیهان چى بود؟! اه! یادم رفت که! - حق شناس! سرمو تکون دادم! با آیهان و آقاى حق شناس رفتیم سمت پیست. توى یه قسمت چند تا کارت خیلى خوشگل از اونا که من عشقشو داشتم قرار داشت... آیهان بهم کلاه ایمنى و یه چیزى که اسمشو نمیدونستم بهم داد که دور گردنم بستم! - باید لباسم هم عوض کنم؟! - الان لازم نیست! با این راحت نیستى؟! - چرا! راحتم! خب! دنبالم بیا! رفت سمت یه کارت قرمز مشکى! خدا جون منو بگیر! کمک کرد بشینم... فضاى کارت طورى بود که انگار باید دراز میکشیدم... یعنى زانوهام چسبیده بهم کمى خم میشد! همین طور دستام نسبت به ماشین هاى معمولى از آرنج کمتر خم میشد! حق شناس یه پرچم شطرنجى دستش بود! - آیهان این همه تشریفات واقعا لازمه؟! - از الان باید عادت کنى بهشون! توى مسابقه اگه تشریفات شروع رعایت نشه شرکت کننده 15 ثانیه جریمه میشه! ابرو انداختم بالا: اکى! حالا چند دور؟! - دو دور واسه گرم کردن لاستیک ها برو از دور بعد تایم میگیریم! سرمو تکون دادم و آروم راه افتادم!
توى پیچ اول وقتى وارد پیچ شدم ترمز کردم که کارت یه چرخ کوچیک زد که خیلى جالب بود! دو دور لاستیکارو به قول آیهان گرم کردم و بعدش حق شناس بهم اشاره کرد که شروع! قرار شد که زمان بگیرن و ببینن اصلا مى تونم برونم یا نه!یه جورایى استرس داشتم! توى این ماشین کوچیک احساس چندان خوبى نداشتم! نمى دونم شاید چون اولین بارم بود که با این کارت رانندگى مى کردم.بلآخره یه دور تموم شد و دقیقا روى خط ترمز کردم!با صداى دست زدن حق شناس به خودم اومدم و پیاده شدم!حق شناس: عالى بود... مى تونم بگم واسه بار اول فوق العاده بود!با خنده گفتم: واقعا؟!آیهان: آره! فوق العاده بود!عین دیوونه ها پریدم: ایول! بزن قدش!آیهان با خنده مشتشو زد به مشتم!حق شناس: بهت قول مى دم اگه خوب پیش برى خیلى راحت مى تونى پاتو جا پاى آیهان بزارى!آیهان خندید: ا! اینجوریاس حمید؟!حمید یا همون حق شناس خندید و دستشو گذاشت رو شونه ى آیهان و گفت: یه دور بزن!آیهان: حسش نیست!با ذوق گفتم: ترو خدا! مى خوام ببینم دست فرمونتو!آیهان: به شرطى که تو هم بیاى؟!سریع قبول کردم و دوباره سوار شدم! آیهانم کتشو درآورد و گذاشت روى یه نیمکت و سوار یه کارت شد.حق شناس سوت زد و هردومون راه افتادیم! واقعا حرفه اى بود! عمرا من بتونم پامو بزارم جا پاى این!سر یه پیچ بهش فرمون دادم! طورى دور زد که چشام داشت از حدقه در مى اومد و نزدیک بود بکوبم به لاستیکاى کناره هاى پیست! با چشاى از حدقه در اومده دیدم که ازم جلو زد! پامو روى گاز فشار دادم... اما آیهان از خط پایان عبور کرده بود! با حالت منگى پیاده شدم و بهش خیره شدم:- من حرفى واسه گفتن ندارم!حق شناس خندید: خیلى مراعاتتو کرد!آیهان: حالا نمى خواد اینقدر بازار گرمى کنى!حق شناس خندید و گفت:- روى پیچ به سمت چپ بیشتر تمرکز کن! یه مدت کارت خوب بود اما باز یکم روش گیر دارى!یا خدا! وقتى واسه آیهان ایراد گرفته ببین واسه من دیگه چه ایرادایى که نگرفته! رو به من گفت:- از لاین خودت نباید بزنى بیرون و فرمون دادن خلافه! دوبار بیشتر بشه پرچم مشکى!دهنمو کج کردم: بدون فرمون که حال نمیده!خندید: قوانین باید رعایت بشه!قرار شد هشتم و دهم برم واسه تمرین چون یکى از مسابقات داخلى قرار بود بیست و پنجم برگزار بشه و اگه من بعد از تعطیلات مى رفتم اونقدر نمى تونستم آماده باشم که توى مسابقه شرکت کنم. واسه همین قرار شد چند جلسه دیگه هم قبل از تموم شدن تعطیلات برم تا یکم آمادگى م بیشتر بشه!توى راه برگشت روبه آیهان گفتم:- ببینم تو گفتى از اول عموت مربى ت بود درسته؟!سرشو تکون داد: آره! چطور؟!- آخه عموت خیلى جوونه! وقتى تو از چهارده پونزده سالگى شروع کردى یعنى عموت اون موقع باید خیلى جوون بوده باشه!- درسته! اون موقع عموم خودش تحت تعلیم بود و با منم کار مى کرد!سرمو تکون دادم که گفت: کارت عالیه! ولى جاى تمرین زیاد دارى! باید روى قسمت کناره گیرى بیشتر تمرکز کنى! باید بتونى کارتو کنترل کنى!سرمو تکون دادم. راست مى گفت. توى قسمت پیچ گیر مى کردم! واسه همین بود که وقتى داخل پیچ شدم ترمز گرفتم!به خونه که برگشتم رامیار با دوستش توى اتاقش بود! حوصله م سر رفته بود! زنگ زدم به فتانه که بیاد پیشم! اما اونم با دوست پسرش قرار داشت! خدایا چرا همه دوست پسر دارن فقط من بى نصیبم؟! یعنى اینقدر زشتم؟!
روز هشتم بود که باز با آیهان رفتیم پیست! آیهان: اگه بتونى تو این مسابقه مقام بیارى یعنى کارت حرف نداره و با اولین مسابقه خودتو نشون دادى! اونوقت خیلى ها هستن که روت سرمایه گذارى مى کنن! البته تو ایران به خانومها کمتر توجه مى شه! اما باز جاى امیدى هست! - من مشکل مالى ندارم! دوست دارم انرژى مو وقتمو صرف کارى کنم که دوست دارم... پس چه کارى بهتر از کارتینگ؟! آیهان: مى دونم مشکلى مالى ندارى... اما طبیعتا وقتى یه نفر روت سرمایه گذارى کنه یعنى کارت خوب بوده! اینجورى مى تونى به شهرتى که دنبالشى برسى! ومطمئنم این همون چیزیه که دنبالشى! هان؟! راست مى گفت! از شهرت بدم هم نمى اومد... با ماشین داخل پیست شدیم. از دور دو نفرو مى دیدم که بهمون نزدیک مى شدن. یه دختر تقریبا تو سن هاى خودم بود با حق شناس... آیهان جلوى پاشون نگه داشت و پیاده شدیم و بهم سلام کردیم... حق شناس: این خانومى که امروز اومده اسمش نادیا ست! یکى از بهترین کار آموزهاى منه... ازش خواهش کردم امروز بیاد که چندتا تکنیک رو بهت یاد بده! با عرض پوزش منو آیهان باید بریم یه جایى! سعى مى کنیم زود برگردیم! سرمو تکون دادم و به نادیا نگاه کردم. دختر خوبى به نظر مى رسید. یه لبخند دائمى گوشه ى لبش بود که چهره شو دوست داشتنى نشون مى داد! حق شناس و آیهان رفتن و نادیا رو به من گفت: - سلام روناک جون! من نادیا م! آقاى حق شناس خیلى ازت تعریف مى کرد! مطمئنم که مى تونیم دوستاى خوبى باهم باشیم! لبخند زدم: باعث افتخاره عزیزم! با نادیا رفتیم سمت ماشینا... فکر کردم مى گه سوار شیم اما دیدم که شروع کرد به حرف زدن: ببین خانومى، آقاى حق شناس مى گفت که روى فرمون گرفتن یکم ایراد دارى! امروز روش کار مى کنیم! باید تا مسابقه آماده بشى! سرمو تکون دادم که ادامه داد: اول یه سرى مقررات رو بهت میگم... چون تازه واردى و قراره تو اولین مسابقه شرکت کنى باید فشرده کار کنى! حق شناس هیچوقت تو چند جلسه ى اول اجازه ى مسابقه رو به کسى نمیداد! الانم فکر کنم تو کمیته کارتینگ یه آشنا داره و واسه کار تو رفتن! یه جورایى مطمئنه که مقام میارى! خب... میرسیم به امتیازات و اینا... یه سرى توضیحات بهم داد و منم خوب همه رو گوش دادم که آخرش گفت: - یه چیز مهم که یادم رفت اینه که وسط دور اگه کارت خاموش شد روشن شدنش بستگى به داور داره! پس باید خوب حواستو جمع کنى که کارتت خاموش نشه! دیگه داشتم از توضیحاتش خسته میشدم! آخرشم گفت که با هم یه دورى بزنیم... سوار همون کارتى که روز اول شدم،شدم و نادیا هم سوار شد و راه افتادیم. نادیا مثل آیهان مراعاتمو نمیکرد و میخواست از همون اول سخت باهام کار کنه! فکر نمى کردم اینقدر سخت باشه! خوبه دو تا ماشین بیشتر نیستیم! یعنى من مى تونم توى مسابقه شرکت کنم؟! نادیا زود تر از من به خط پایان رسید... با ناراحتى از ماشین پیاده شدم که نادیا گفت: - بخدا کار سختى نیست! باید قبل از چرخوندن فرمون سر پیچ... ترمز بگیرى! اگه وسط پیچ بگیرى درسته شکل خوبى ایجاد میکنه و تماشاچى خوشش میاد اما خیلى وقتا جواب نمیده! سرمو تکون دادم که گفت: - یه دور دیگه مى زنیم! توى دور بعد بهتر تونستم از پسش بر بیام! وقتى پیاده شدیم دیدم که حق شناس و آیهانم برگشته بودن! آیهان: نمى گم عالى بود! اما بدم نبود! حق شناس: درسته! اما با یه کم تمرین مى تونى به عالى هم برسى! ازش تشکر کردم و یه نگاه به آیهان انداختم که گفت: - بهتره بریم! سرمو تکون دادم که نادیا گفت: - روناک جون مى تونم شماره تو داشته باشم؟! - چرا که نه عزیزم! شماره مو بهش دادم و اونم تک زد که شماره ش بیفته! با آیهان ازشون خداحافظى کردیم و سوار ماشین آیهان شدیم... آیهان: موافقى شامو باهم باشیم؟! تو دلم گفتم تو خونه که کسى منتظرم نیست! پس از بیکارى بهتره! - بدم نمیاد! آیهان: رستوران خاصى مد نظرته؟! - نه! هرجا خودت راحتى! - پس بریم فرحزاد! و مسیرشو عوض کرد!جلوى همون رستورانى که دسته جمعى با هم اومده بودیم نگه داشت و پیاده شدیم! رفتیم تو و رفتیم بالا. داشتیم مى رفتیم سمت همون تختى که اون دفعه نشسته بودیم که دیدیم دو نفر نشستن. داشتیم برمى گشتیم که یه دفعه هر دومون باهم برگشتیمو به اون دو نفرى که اونجا نشسته بودن نگاه کردیم... به به! نارون و هامون! تک سرفه اى کردم و گفتم: سلام عرض شد! نگاشون چرخید سمت ما! هر دوشون علامت تعجب شده بودن! نارون: سل... اصلا تو اینجا چیکار مى کنى؟! - سلامتو کامل کن عزیزم! تو اینجا چیکار مى کنى؟! هامون: روناک خانوم پیست خوب بود؟! آیهان به طعنه گفت: فکر کنم اینجا بهتره! هامون چپ چپ نگاش کرد که آیهان خندید و کنارش نشست. منم کنار نارون نشستم و از پاش نیشگون گرفتم که داد زد: - آخ! هامون: چى شد؟! نارون: هیچى... پام یکم خوابیده! ریز خندیدم. واسمون قلیون آوردن و مشغول شدیم. بازم آیهان نکشید! رو بهش گفتم: نمى کشى؟! آیهان: خوش باشى! نه! - چرا؟! چشاشو ریز کرد: دوست دخترم خوشش نمیاد! یه تاى ابرومو انداختم بالا: معلومه خیلى دوسش دارى! سرشو تکون داد: خیلى زیاد! غذا رو آوردن و همه مشغول شدیم! با اینکه اینبار غذاى مورد علاقه م بود اما زیاد نخوردم! بعد از شام آیهان منو رسوند خونه! یعنى باهم رسیدیم خونه!
درو با کلید باز کردم و داخل شدم. مامان همونجور که روى کاناپه دراز کشده بود و ناخن هاشو سوهان میزد گفت: - تا حالا کجا بودى؟! - بیرون! - خیله خب اینا مهم نیست... هه! اگه مهم بود تعجب مى کردم. اصلا چرا پرسید؟! - پدرت زنگ زد! در حالى که به طرف پله ها مى رفتم بى حوصله گفتم: - چیکار داشت؟! - مى گفت در مورد همون قضیه که باهات حرف زده نظرت چیه؟! نگاش کردم: کدوم قضیه؟! شونه انداخت بالا: چه مى دونم؟! به من که نمى گه! از پله ها رفتم بالا... گوشى مو درآوردم... دو تا میس کال از بابا داشتم که چون گوشیم رو سایلنت بود نفهمیده بودم. شماره شو گرفتم که بعد از چندتا بوق جواب داد: - الو بابا! - سلام روناک جان! - باهام کارى داشتى؟! - آره دخترم! بردیا گفت که از تو خیلى خوشش اومده! با تعجب گفتم: بسم الله... مردیکه ى هیز! مگه خودش زن نداره؟! بابا بلند خندید: روناک بردیا تو رو واسه پسرش در نظر گرفته! گیج گفتم: یعنى چى؟! - یعنى تو باید عروس خونواده ى بردیا بشى! با صداى بلند گفتم: چـــــــــى؟!؟!؟!؟!؟!؟! - چته دختر؟! چرا داد مى زنى؟!مگه برسام چشه؟! در اتاقمو باز کردم: بابا خواهشا این بحثو همین الآن تمومش کن! من به اندازه ى کافى از اون پسره ى مزخرف دماغ عملى بدم میاد! دیگه نمى خوام اصلا درموردش حرفى بزنم! - اما روناک من روز تولد فریده باهات صحبت کردم تو هم قبول کردى! من به بردیا قول دادم! با صداى بلندى گفتم: من مست بودم بابا جون! اگه غیرت داشتى نمى زاشتى دخترت مست و پاتیل از خونه ت بزنه بیرون و تازه وقتى مست باشه ازش قول بگیرى واسه ازدواج! بابا با صداى عصبى گفت: روناک صداتو بیار پایین! خیلى دور برداشتى! من اگه بهت چیزى نگفتم بخاطر این بود که مى خواستم آزادت بزارم... هه! با اسم آزادى سر اشتباهاتشون رو مى پوشونن! - هرچى! من سرم بره با اون پسره ازدواج نمى کنم! بابا: خیلى هم راحت ازدواج مى کنى! من همه ى حرفامو با بردیا زدم... پس بحثى باقى نمى مونه! داد زدم: بردیا دیگه کدوم خریه؟! من با اون ازدواج نمى کنم... نه اون نه هیچ خره دیگه اى! و بعد گوشیو قطع کردم! مامان اومده بود تو اتاق: - روناک چه خبرته؟! رامیار بیدار شد! داد زدم: به درک! برو بیرون! مامان سرشو تکون داد و رفت بیرون! سرمو بین دستام گرفتم و لبه ى تخت نشستم. من سرم هم بره با اون عوضى توى یه خونه نمى رم! تنها حسى که بهش داشتم انزجار بود! تعطیلات مسخره ى عیدم تموم شد و بازم مدرسه ها! صبح آماده شدم و رفتم پایین! ایستاده یه لقمه واسه خودم گرفتمو انداختم تو دهنمو با دهن پر گفتم: - امروز باید بیاى مدرسه! مامان: باز چى شده؟! - مثل همیشه! برزگر گیر داده! دختر خاله ى جنابعالى یه دیگه! مامان کلافه گفت: روناک کى مى خواى دست از این کارات بردارى؟! بى توجه به حرفش رفتم بیرون و پیاده راه افتادم. نیم ساعت بعد رسیدم مدرسه! بین بچه ها هیا هویى به پا بود! همه از تعطیلات حرف مى زدن! کاش منم خاطره ى خوبى داشتم! همیشه با حسرت به حرفاشون گوش مى کردم! وقتى که مى گفتن با خانواده شون مى رن مسافرت و چقدر بهشون خوش مى گذره! هر چقدرم که بى خیال باشم بازم نمى تونم کمبود هامو بپوشونم و نگاهم اونقدر حسرت بار بود که بیشتر بچه ها رو به حرص دادنم ترغیب مى کرد. کلاساى کارتینگو ادامه مى دادم. آیهانم کم و بیش همراهى م مى کرد! توى اون چند روز نادیا و حق شناس خیلى باهام تمرین کرده بودن... بلآخره روز مسابقه رسید... استرس تموم وجودمو پر کرده بود! با اینکه فقط یه مسابقه ى داخلى بود اما به قول آیهان واسم سرنوشت ساز بود! کلامو گذاشتم... داشتن ماشینو واسم سرویس مى کردن! جمعیت زیادى توى پیست ریخته بود! یه دختر که بیست و سه - چهار ساله مى زد اومد نزدیکم: سلام... تازه واردى؟!



اگه خوشتون اومد بگید قسمت بعدی رو هم بزارم