من و سیاوش و زندگی قسمت1
ساناز دختر 16 ساله ايه از يه خانواده پولدار كه بهش تهمتاي ناجور ميزنن واونم مجبور به .............
ديگه حق نداري
پاتو تو اين خونه بذاري فهميدي؟ -اخه چرا حرفمو باورنمیکنین؟چرا دارین با
ابروم بازی میکنین؟به خدا من وسیاوش هیچ کاری نکردیم.این صدای دعوای من
وبابام بودامروز همه
جمع شده بودن كه من و از خونه و زندگيم بيرون كنن
خونه ايكه 16 سال توش زندگي كردم بزرگ شدم،اونم فقط به خاطر تهمتايي كه
مسعود پسرعمم به من و سياوش زده بود !تهمت رابطه نا مشروع!! خيلي سخته وقتي
بي گناهي كسي حرفت و باور نميكنه هم من هم سياوش از خانوادمون طرد شديم
خدااااااااااااا كجايي پس؟
-دهنت و ببند دختره ي آشغال!تو ديگه دختر من نيستي من دختري به اسم ساناز از الان به بعد ندارم
عمو
سعيد باباي سياوش گفت-فردا ميريرن محضر عقد ميكنين بعدم ميرين هر گورستوني
كه خواستين ديگم اينورا پيداتون نميشه من و محسنم هر ماه به حسابتون
خرجيتون ميريزيم تا وقتي كه سياوش بتونه يه جا مشغول كار بشه همه ي
وسايلتونم باخودتون ميبرين لطفي كه بهتون ميكنم اينكه ماشين و خونه اي كه
به اسم سياوش بودم بهتون ميدم
بابام داد زد-حالام برو گمشو تو اتاقت وسايلت و جمع كن نميخوام قيافت و ببينم گمشوو
همون
طور كه گريه ميكردم رو به مسعود گفتم به خدا ازت نميگذرم زندگيم و نابود
كردي بايد جواب بدي و دوييدم تو اتاقم شروع كردم به جمع كردن وسايلم آخه چه
جوري ميتونن باهام اينجوري كنن من كه هميشه عزيز كرده ي بابام بودم هيچوقت
خطايي ازم سر نزده بود حالا ميرفتم با سياوش پسري كه فقط 21 سالش بود
زندگي ميكردم اون ميشد مرد زندگيم؟من وسياوش عاشق هم بوديم ولي دوس نداشتم
اينجوري بهش برسم...
فقط كسايي كه ميدونستن من بيگناهم خواهرم سحر و
خاله فاطمه بودن ولي هيچكس به حرف اونام گوش نميكرد با اون عكسايي كه مسعود
آورده بود خودمم باورم شده بود كه حتما كاري كردم!
يكي در اتاقمو زد بيا تو!سحر بودسحر-سانازم خواهري گريه نكن عزيزم خدا بزرگه همه چي درس ميشه
-آخه چه جوري يعني حرفاي مسعود و قبول ميكنه ولي حرفاي من و نه آخه چرا
سحر-گريه نكن خواهري بيا باهم وسايلتو جمع كنيم خودم هر روز ميام بهت سر ميزنم
باشه گلم؟
-سحر من خيلي بدبختم چرا سياوش كاري نكرد چرا اون هيچي نگفت؟
-عزيزم
اونا حرفاي سياوشم باور نميكنن آروم باش ساناز چرا خودت و اذيت ميكني
حالام وسايلتو جمع كن بعدم بخواب منم امشب پيشت ميمونم خوبه؟
-ميموني واقعا؟
-اره عزيزم ميمونم حالام بدو اينا رو جمع كنيم
بعد دو ساعت همه وسايلم جمع شد از پايينم ديگه صدايي نميامد مثل اينكه همه رفته بودن واسه خودشون از فردا بدبختيام شروع ميشه
سحر-بگير بخواب ديگه خواهري منم همينجا ميخوابم
-باشه
باهمون لباسا روتختم دراز كشيدم هركاري ميكردم خوابم نميبرد داشتم به بدبختيام فكر ميكردم كه صداي زنگ اس ام اسم بلند شدسياوش-سلام خانومي فردا ساعت 8 اماده باش ميام دنبالت
-باشه،سياوش دارم ديوونه ميشم چرا هيچي بهشون نگفتي چرا گذاشتي باهامون اينجوري كنن
-خانومي اخه مگه به حرف من گوش ميدادن؟چيكار ميكردم
ديگه جوابشو ندادم تا خود صبح اشك ميريختم سحركه از خواب بيدار شد من با چشاي سرخ ديد
سحر-سانازززززززز ديشب اصلا خوابيدي؟چرا اينقد گريه ميكني ابجي خوشگلم نگاه چه بلايي سرچشاي خوشگلت آورديحالا پاشو آماده شو پاشو عزيزم
رفتم مانتو مشكيم و با شلوار مشكي و شال مشكيم تنم كردم
-دختر مگه ميخواي بري عذا داري؟پاشو مثلا عروسيته
ي لبخن تلخي بهش زدم كه حالمو درك كرد فهميد اگه حرفي بزنه اشكام فرو ميريزه
-پس خواهري لااقل شالت عوض كن و خودش رفت واسم شال سفيدم و اوردو انداخت رو سرم و موهامم درس كرد
-اين دختره اماده نشد بهش بگين زود باشه ديگه نميتونم تو اين خونه تحملش كنم
بابام بود كه داشت با داد اين حرفارو ميزد.....
سحر-ساناز جان قربونت برم بيا بريم گلكم
-باشه
دلم
واسه مامانم تنگ شده بود 1 سال ميشد كه واسه هميشه تركمون كرده بودو رفته
بود،از دست بابام دق كرد هميشه سر مامانم غر ميزد و باهاش دعوا ميكرد ديگه
تحمل مامانم تموم شده بود آخرشم وقتي يه روز رفت از خونه واسه خريد ماشين
بهش زد و درجا تموم كرد اگه مامانم بود نميذاشت بهم تهمت بزنن نميذاشت
دردونشو اذيت كنن.رفتم
پايين بابام بدون اينكه بهم نگاه كنه رفت سمت در قرار بود خانواده عمو
سعيدم بيان همونجا بابا من و تو ماشين خودش راه نداد انگار داره با يه سگ
رفتار ميكنه با منم همون كارو كرد،منم با اشك رفتم سوار ماشين سحر شدم تا
خود محضر اشك ريختم
عروس خانوم براي بار سوم ميپرسم آيا وكيلم؟
-بله،ديگه
واسم مهم نبود ازشون اجازه بگيرم هيچكس بهم تبريك نگفت به جز خاله و سحر و
سارا خواهر ديگم بابام بهم گفت اميدوارم ديگه هيچ وقت نبينمت بعدم از محضر
رفت بيرون هيچي نگفتم سياوشم بله رو داد و بعد از كارا همه رفتن واسه
خودشون و من موندم و سياوش سوار 206 سياوش شديم و رفتيم سمت خونش،كه الان
خونه منم اونجا بود
-رسيديم پياده شو
بدون هيچ حرفي رفتم داخل سياوش
آسانسورو زد رفتيم طبقه سوم واحد سمت چپ و باز كرد بدون توچه بهش رفتم رو
اولين مبل نشستم و بلند زدم زير گريه واسم ديگه هيچي مهم نبود سياوشم رفت
تو اتاق و درو محكم بهم زد بهم توجه نكرد دلم شكست بيشتر از هميشه داشتم به
بدبختيياي خودم فكر ميكردم كه صداي سياوش و شنيدم كه داشت با يكي حرف ميزد
ديگه واسم جون نمونده بود سرم و گذاشتم رو دسته ي مبل و چشام و بستم و
سريع خوابم برد با صداي زنگ در بيدار شدم اوففففففف فقط نيم ساعت خوابيده
بود خيلي خسته بودم صداي سحر ميومد كه ميگفت كجاست؟هنوزم گريه ميكنه؟
سياوش-از بس گريه كرد رو مبل خوابش برد
-نميدونم چرا اينفده خودش و اذيت ميكنه
چشام و باز نكردم و خودم و زدم به خواب -ساناز خواهري بلند شو
توجهي نكردم
-سانازم تورو به روح مامان بلند شد اين طوري كه داري خودت و داغون ميكني
با چشاي بسته اشك ميريختم ديگه تحملم تموم شد رفتم تو بغل سحر و بلند زدم زير گريه -آروم باش عزيزم
-سحر
ديگه نميتونم تحمل كنم دارم ديوونه ميشم من مامان و ميخوام آخه چرا تو
زمانيكه بهش احتياج دارم پيشم نيست،به خدا ميخوام بميرم ميخوام برم پيش
مامان،من اين زندگي و نميخوام ،من اين زندگي نكبتي و نميخوام
ديگه حرفاي اخرمو داد ميزدم
-گريه كن عزيزم خودت و خالي كن
يه ربع ساعت تو بغلش خوب زار زدم ديگه اشكي نداشتم كه بريزم ،سياوش واسم ْآب آورد
دستش و رد كردم كه ساناز ليوان و ازش گرفت :چرا با اين بيچاره اينطوري ميكني مگه تقصيره سياوشه؟
-تقصيرش
كه نيست ولي چرا وقتي اين همه بهم تهمت زدن كه با سياوش بودم وقتي عكسارو
نشون دادن چيزي نگفت چرا سكوت كرد؟ها چرا هيچي نگفتي؟چرا گذاشتي همه با اين
سكوتت فكر كنن واقعا ما باهم رابطه داشتيم چرا سياوشششششش؟
دلم بيشتر از همه از تو گرفته تو كه الان تنها كسي هستي كه واسم موندي
سياوش-چرا
فكر كردي من هيچي نگفتم ميدوني چقد با بابام تو خونه دعوا داشتم چرا فك
ميكني تو فقط داري ديوونه ميشي!چرا فكر ميكوني فقط تو بد آوردي؟من بد نياوردم؟
مني كه تو سن 21 سالگي از همه كسم جدا شدم ،شدم مردي كه بايد يه زندگي رو
اداره كنه چرا؟ها؟ديگه سياوشم داشت داد ميزد و منم سرم گذاشته بودم رو
پاهام و گريه ميكردم
سحر-چه مرگتونه شما دونفر ؟به جاي اينكه همديگرو
دلگرم كنين دارين باهام دعوا ميكنين كه چي بشه؟چيو ميخواين ثابت كنين؟وقتي
كه بايد جلوي بقيه حرفاتون و بزنين نميزنين زورتون بهم رسيده مياين ميزنين
تو سرهم كه چي بشه؟
سحر-آقا سياوش اگه بفهمم اذيتش كردي من ميدونم و تو فهميدي؟
اوف
سحر خيلي عصباني بود آمپرش زده بود بالا سياوش هيچي نمي گفت به من نگاه مي
كرد منم سرم و انداخته بودم پايين و با ناخونام بازي مي كردم ميدونستم سحر
اينقد عصبانيه كه اگه گريه كنم يا حرفي بزنم يكي خوابونده تو گوشم پس
تصميم گرفتم خفه شم،به هرحال با گريه كاري درست نمي شد بعد چند دقيقه سحرم
پاشد كه بره خونش
سحر-من ميرم ديگه باهم دعوا نكنين ،سياوش اگه اين گريه كرد حق داري بزني تو سرش بعدم باخنده اومد صورتم و بوسيد و رفت خونش
هيييييييييي خدا الان ديگه چيكار كنم حوصله هيچكاري ندارم
-چي ميخوري سفارش بدم
-هيچي
-خودتو لوس نكن حوصله ندارم چي ميخوري؟
-گفتم كه ه ي چ ي
-به جهنم
اروم گفتم بي ادب شنيد گفت خودتي جوجه
بچه پررو به من ميگه جوجه،پاشدم رفتم در يكي از اتاقارو باز كردم و رفتم توش در محكم كوبيدم بهم
-هوييييييي چه خبرته؟
-هوي تو كلات بيشور
-مواظب حرف زدنت باش ميام ميزنم تو دهنت ها
-تو غلط كردي با بابات پسره ي احمقيهو در محكم خورد به ديوار يا ابوالفضل اينو نگاه
-چه گهي خوردي؟
-تورو نخوردم
يكي محكم خوابوند تو گوشم كه دهنم بسته شد باز دوباره اشكام سرازير
-برو گمشو بيرون ازت بدم مياد ،ازت متنفرم آشغال عوضي برو بيرون
-صدات و تو خونه ي من نبر بالا فهميدي حالام خفه شو
بعدم
رفت بيرون و در محكم بست نشستم رو زمين و از ته دل زار زدم تو همون حال
اماده شدم برم بهشت زهرا دلم خيلي گرفته بود ميخواستم خودمو خالي كنم از
اتاق اومدم بيرون
-كجا به سلامتي؟
محلش ندادم كفشام پام كردم ،در و باز كردم كه دستم و گرفت باتو بودم كدوم گوري داري ميري؟
-به تو ربطي نداره
-ااا،مثل اينكه يادت رفته من كيم؟ميخواي يادت بيارم عزيزم؟
-ولم كن عوضي
-تا نگي كدوم گورستوني ميري ولت نمي كنم
-ميخوام برم پيش مامانم ولم كن
فكر كنم دلش به حالم سوخت چون دستم و ول كرد
-واستا اماده شم باهم بريم
-نميخوام ميخوام تنها باشم حوصلتو ندارم
-يا باهم ميريم يا حق نداري پاتو بذاري بيرون
ميدونستم وقتي حرفي ميزنه حتما بهش عمل ميكنه و نميذاره برم از بچگي همين طوري بود همه ميدونستن پس منتظرش موندم تا آماده شه
سر 5 min اماده شد و سوييچ و برداشت -بريم
درخونه
رو بست و رفت ماشين و از پاركينگ بياره،تا خود بهشت زهرا باهم حرف نزديم
وقتي ترمز كرد با سر اومدم پايين و رفتم سر خاك مادرم ولي سياوش از ماشين
پياده نشد احتمالا چون گفتم ميخوام تنها باشم نيومد
يه گلاب گرفتم و نشستم كنار قبرش
-مامان
خوبم،خوبي؟دلم واست يه ذره شده،چرا تنهام گذاشتي؟چرا اينقد زود از پيشمون
رفتي مگه نميدونستي بري تنها ميشيم،مگه نميدونستي بدون تو دلخوشي نداريم
،پاشو بين چه بلايي سر سانازت آوردن ،پاشو ببين چه تهمتايي كه بهش
نزدن،يادته بهم گفتي بابات سحر و سارا وخيلي اذيت كرد نميذارم تو يكي رم
بدبخت كنه
يادته واسم ميخوندي به كس كسونت نميدم به همه كسونت نميدم
حالا ببين چه بلايي سرم اوردن،باهام مثل يه حيوون نجس رفتار ميكنن هيچ وقت
نمي بخشمشون مامان
سياوش اوني كه ادعا ميكرد عاشقمه اوني كه ميگفت دوسم
داره ،داره آتيشم ميزنه باهام سرد رفتار ميكنه ديگه نميتونم ماماني ديگه
تحمل رفتاراي سياوش و ندارم ميخوام بيام پيشت بهت قول ميدم زود زود ميام
پيشت كه ديگه نه تو تنها باشي نه من....
-بسه ديگه بلند شو خودشم نشست
سر خاك و فاتحه فرستاد بعدشم دست من و گرفت و بردم تو ماشين ....تا خود
خونه اشك ميريختم چشام ميسوخت ....
به ساعت نگاه كردم اوفف ساعت 6 عصر بود دوساعت بود كه از خونه زده بوديم بيرون ديدم
ماشين از حركت واستاد نگاش كردم بدون توجه بهم رفت پايين ديدم رفت تو يه فست فود
اوف
عجب شكمويي اين بشر البته حق داشت از صبح تا حالا هييچي نخورده بود بعد
نيم ساعت با دوتا جعبه پيتزا اومد بيرون فقط خداكنه واسه من قارچ گرفته
باشه خندم گرفته بود اخه رو كه نيست سنگه پايه،همينم كه واست گرفته زياديته
ساناز خانوم
اومد تو ماشين نشست و پيتزا و مخلفاتش و داد دست من و كمر بندش و بست اوهوووو بابا مقرراتي بيخيال
رسيديم
خونه سيا رفت ماشين و بذاره تو پاركينگ منم رفتم بالا درو باز كردم
پيتزاهارو گذاشتم رو اپن و رفتم سمت اتاقي كه واسه خودم صاحبش شده بودم
لباسام و عوض كردم و يه تاپ صورتي خوشمل كه پشت گردن بسته ميشد با شلوارك
سفيدم پوشيدم و رفتم بيرون سياوش وقتي من و با اين تيپ ديد يكم تعجب كرد
بعدم رفت تو اتاقش كه ميشد اتاق مشتركمون،منم رفتم تو دستشويي يه آبي به
صورتم زدم داشتم از گرسنگي قيلي ويلي ميرفتم نشستم پشت صندلي و جعبه رو باز
كردم اه از نهادم در اومد اين كه مخلوط بود اه چقد خوشحال بودم من سياوشم
با يه شلوارك مشكي آديداس همراه با تاپ مشكيش كه تنش كرده بود اومد تو
اشپزخونه نشست پشت ميزو در جعبه شو باز كرد اي كثافتتتتتتتتتتت واسه خودش
قارچ خريده بود همين طوري ذل زده بودم به غذاش كه يهو پيتزايي كه دستش بود
انداخت تو جعبه و گفت:چرا نميخوري؟
-آخه ....
-آخه چي؟
-من مخلوط دوس ندارم
با تعجب بهم نگاه كرد از بس تند گفتم نفهميد
-چي؟
-من مخلوط دوس ندارم قارچ ميخوام
-خب چرا از اول نگفتي كه من واست قارچ بخرم؟
با ترشرويي گفتم:مگه پرسيدي كه من بهت بگم
-خب حالا ميگي چيكار كنم بشين همينو بخور يا زنگ بزن واست بيارن
اي بيشور حدااقل يه تعارف نزد كه بيا از يكي من بخور خيلي آشغالي سياوش
نگاش كردم اشك تو چشام جمع شده بود پاشدم از آشپزخونه بيام بيرون كه دستم و گرفت خب حالا بيا باهم ميخوريم
-ممنون سير شدم خودت بخور
-بيا ديگه خودت و لوس نكن
-گفتم نميخورم دستم و ول كن
-نه ديگه نانا قهر نكن بعد دستم و كشيد و من نشوند رو پاش محكم گرفتم
-ااا اينقد وول نخور ديگه حالا دهنت و باز كن نانازي
صورتم و اون ور كردم گفتم ولم كن نميخورم
-يا دهنت و باز كن يا خودم به زور بازش ميكنم
اينقد جدي گفت كه ترسيدم و دهنم و باز كردم اونم پيتز رو كرد تو دهنم بعدم خودش يه گاز بهش زد
وا
اين چرا اينجوري ميكنه سرش به جايي نخورده احيانا نه به يه ساعت پيشش كه
نميشد با يه عالمه عسل خورش نه به الانش ديونس اين به خدا تا آخر شام مسخره
بازي كرد و من خنديدم بعدشم گفت :پاشو ديگه خرس گنده هي هيچي بهت نميگم
پام شيكست ماشاا... هيكل كه نيس
اينقد با اين حرفش عصباني شدم كه ليوان
ابي كه دستم بود و ريختم تو صورتش و شروع كردم به خنديدن يه قيافه اي پيدا
كرده بود به اين صورت -دعا كن دستم بهت نرسه
-حقته من كجام چاقه
-به خدا ميكشمت ساناز
بلند شد اومد طرفم بدو رفتم تو اتاق درم بستم
-باز كن اين درو ساناز من ميدونم باتو
-به من چه خوب تقصير خودته
-تو كه مياي بيرون؟
-تا اون موقع تو يادت ميره مگه نه؟
-آره عزيززم
بعد
يه ساعت حوصلم سر رفت رفتم بيرون سياوش لپ تابش رو پاش بود پاهاشم رو ميز
دراز كرده بود هنزفريم تو گوشش كرده بود تا من و ديد چشاش برق زد به روي
خودم نياوردم ريلكس رفتم كنترل tvو برداشتم و زدم من وتو اوففففففففف اينم
كه هيچي نداشت زدم فارسي وان،اوه اوه اين كه +18 داشت نشون ميداد چشام گرد
شده بود و داشتم نگاه ميكردم كه يهو سياوش زد زير خنده و كنترل و ازم گرفت و
زد يه شبكه ديگه منم همچنان تو شوك بودم اونم همچنان ميخنديد
-زهرمار رو آب بخندي
-كوچولو اين برنامه ها به درد تو نميخوره
-لابد به درد تو ميخوره
-نه
من كه نيازي به اينا ندارم خوشم نمياد بشينم اينارو نگاه كنم و حرص بخورم
توم بهتره اگه دلت كشيد بياي به خودم بگي باهم زندشو برگزار ميكنيم بعد
بلند زد زير خنده
پسره ي بيشور كثافت خجالتم نميكشه بيشوررررررررر
پاشدم رفتم لپ تابش و برداشتم و بدو رفتم تو اتاقم كه از پشت دستم و گرفت
-بدش به من ساناز
-خوب حوصلم سر رفته ميخوام برم يكم بگردم
-نوچ نميشه بدش به من
يكمي خودم و لوس كردم و گفتم -سياوش جونم
-مرض بده ببينم تا عصبانيم نكردي
-بيا بگيرش گداي خسيس بدم درو محكم زدم بهم
-خب بابا بيا بگيرش فقط نيم ساعت بعد ميام ازت ميگرمش ها
-هورااااااااااااا بدش من
-خراب نكنيش اصلا بلدي باهاش كار كني؟
چپ چپ نگاش كردم -خب بابا توم
بعدم
رفت بيرون نشستم رو تخت و رفتم اهنگ دانلود كردم آخ جون حميد عسگري عاشق
اهنگاش بودم يه اهنگ خونده بود به اسم براي خونه دلتنگم،سريع دانلودش كردم
و گذاشتمش ..........
واييييييي براي خونه دلتنگم
نه اينجا جاي موندن نيست نه ميتونم كه برگردم
واييييي چه دردي داره دلتنگي
يه لحظه عاشقي اما براش يك عمر ميجنگي
دارم حس ميكنم تنهام،ميون اين همه آدم
چرا اينجام؟نه ميتونم خودم باشم
نه اوني كه نميشناسم كه همراشم
چه پشت هم بد آوردم
چه زخمايي كه از تو بي صدا خوردم
دقيقا وصف حال من بود يهويي ززدم زير گريه
دارم حس ميكنم تنهام ميون اين همه ادم چرا اينجام؟
نه ميتونم خودم باشم نه اوني كه نميشناسم كه همراشم
چه پشت هم بد اوردم چه زخمايي كه از تو بي صدا خوردم
وايييي براي خونه دلتنگم،نه اينجا جاي موندن نيست نه ميتونم كه برگردم
واي چه دردي داره دلتنگي يه لحظه عاشقي اما براش يه عمر ميجنگي
-خب نيم ساعتت تموم شد بده من اين لپ تابمو
اااااااااااا،تو كه باز داري گريه ميكني؟اوفففففففف پاشو ديگه دراي ميريني تو اعصابم پاشو ديگه
-نميخوام تو خيلي بدي
-جووووونننن؟من بدم؟اوكي پس بمون همينجا گريه كن منم رفتم بيرون
به جهنم برو كه ديگه بر نگردي اينارو اروم با خودم گفتم
-من رفتممممممم باي باي
5
دقيقه بعد ازينكه سياوش رفت زنگ و زدن هه هه بچه پررو خيط شد فكر كرد الان
ميام ميگم تورو خدا نرو،به خيال اينكه سياوشه در و باز كردم ولي سريع
بستمش
بدو رفتم يه مانتو با يه شال پوشيدم و اومدم جلوي در
-سلام دخترم خوبي؟
-سلام ممنون ببخشيد درو بستم فكر كردم سياوشه
-عيبي نداره عزيزم فخب عزيزم من واحد روبه روييتون هستم شنيدم يه تازه عروس دوماد اومدن ،خواستم يه خوشامدي بگم
-خيلي ممنون بفرماييد تو
-نه دخترم اگه ميشه برو بگو عروس خانوم بياد به ايشونم يه تبريك بگم
هااااااااااااا؟به نظرت من الان چيم اينجا؟
-خودم هستم
-كي خودت هستي؟
اوفففففففف اين يارو چه قدر پرت بود
-عروس و ميگم خودمم
يهو خانومه دهنش وا رفت اه ببند بابا ته حلقتم ديدم
-شوخي مي كني؟
-نه حاج خانوم شوخيم چيه
-مگه چند سالته تو؟
به توچه آخه مگه تو مفتش محله اي
-16
ديگه بدبخت فكر كنم سكته ناقس و زد
-خانوم خوبين؟
-خانومممممممممم؟
-ها اره اره خوبم ،ببخشيد دخترم تعجب كردم
-اشكالي نداره
-ماماننننن ،كجا موندي پس بيا ديگه
-صداي دخترمه پريا
-خدا حفظشون كنه
تو
همين موقع سياوش سوت زنان از تو آسانسور اومد بيرون،با ديدن من و اون
خانومه يه نگاه مشكوكي بهمون كرد كه فهميدم الاناس كه گند بزنه
-ايشون همسرم هستن سياوش،ايشونم همسايه روبه رويي خانوم
-صداقت هستم دخترم
-بله خانوم صداقت
-خيلي خوشبختم خانوم بفرماييد تو
-مرسي پسرم مزاحم شدم
-لطف كردين
-بااجازه خداحافظ
-به سلامت
اي سياوش مارمولك رفته بود واسه خودش چيپس و پفك گرفته بود منممممممم ميخوام
اومد تو درم پشت سرش بست
-به سلامتي تموم شد؟
با تعجب بهش نگاه كردم:چي؟
-گريه زاريتون و ميگمفغم آخرتون باشه
-خفه بابا بكپ
-بلههههههههههه؟
-ها يعني منم پفك ميخوام
-بله متوجه شدم،به من چه برو واسه خودت بخر
-نخواستم
شونه هاش و انداخت بالا يه سي ديم تو دستگاه گذاشت و نشست پفك و خوردن بدون اينكه يه تارفم به من بكنه اي كارد بخوره تو شيكمت سياوش
تا
اخرش و خورد حالا نوبت چيپس بود كه بشينه بخوره اونم نشست با كمال پررويي
خورد منم بدون هيچ حرفي رفتم دستشويي بعدم رفتم تو همون اتاقه دراز كشيدم
خسته بودم ميخواستم بخوابم تو خواب خشملم بودم كه يهو سياوش داد زد
ساناززززززززز
همچين داد زد كه از تخت افتادم پايين
به دور و ورم نگاه كردم ديدم سياوش داره ميخنده
-زهرماررررررررر برو گمشو بيرون خر نفهم
-هووووووو استپ داداش پاشو بيا تو اون اتاق بخواب
-برو بابا دوباره گرفتم خوابيدم و پتورم رو خودم كشيدم كه يهو.
كه يهو شق
افتادم پايين اين سياوش بيشور پام و كشيده بود پرتم كرد از تخت پايين منم
سرم محكم خورد به بدنه تخت فلزي واي اينقد درد ميكرد كه اشكم در اومد ولي
نذاشتم بريزم پايين خيلي دختر لوسي شده بودم دقيقه به دقيقه ميزدم زير گريه
از وقتي كه مسعود عكسارو اورده بود و كسي حرفاي من و باور نمي كرد اينجوري
شده بودم
با صداي قهقه سياوش به خودم اومدم ،با نفرت بهش نگاه كردم و گفتم
-الان خيلي فكر كردي با نمكي؟
-تو به حرف من گوش نكردي منم مجبور شدم
-گمشو بيرون سياوش من اگه نخوام قيافه نحس تورو ببينم بايد كيو ببينم؟
-من و
-برو بيرون حوصله ندارم
-پاشو خودت و لوس نكن بريم تو اون اتاق بخواب
-نممممممممممميييييييييي خوااااااااااااام
-نمياي ديگه نه؟
-نوچچچچچچچچچ
-اوكي پس ترسيدي نياي بگي سياوش ميترسم،اونموقع حالت و ميگيرم ها
-برو بابا
من
شبارو نميتونستم تو يه اتاق تنها بخوابم از تاريكي ميترسيدم اونم به خاطر
اينكه زمان بچگيم يه شب دزد اومد خونمون از همون زمان تا حالا ديگه تنهايي
نميخوابيدم سارا پيشم ميخوابيد،اي خدا حالا چيكار كنم ،بيخيال ميگيرم
ميخوابم بالاخره كه بايد عادت كنم
چشام و بستم وسعي كردم به خوابم با صداي پارس سگس كه مال خونه همسايه بود سريع بلند شدم
خدايا
چيكار كنم به ساعت نگاه كردم ساعت دو نصف شب بود با صدايي كه از تو خيابن
اومد سريع از اتاق زدم بيرون رفتم تو اتاق سياوش خواب خواب بود
-سياوش،سياوش بيدار نشد تكونش داد
-هوي سياوش با توم
از خواب پريد
-چيه؟چته اين وقت شب؟
سرم و انداختم پايين
-من ميترسم يه صداهايي مياد
-پوفففففففف مگه بهت نگفتم بيا اينجا بخواب
-خب حالا
دستاشو باز كرد:بيا بخواب دختره سر تق
منم
از خداخواسته پريدم تو بغلش و چشام و بستم اولين باري بود كه اينقد به
سياوش نزديك بودم حالا از هيجان خوابم نميبرد و هي تكون ميخردم
-اه چقد تكون ميخوري بگير بخواب ديگه
-خب بابا من چيكار به تو دارم بعدم پشتم و بهش كردم اونم از پشت بغلم كرد
ديگه واقعا خوابم ميومد گرفتم خوابيدم صبح وقتي كه بيدار شدم ديدم سياوش نيست
رفتم دست و صورتم و شستم و بعدشم رفتم اشپزخونه صبحونه بخورماين سياوشم معلوم نيس كجا رفته
خيلي
خوشحالا نشستم پشت ميزو شروع كردم صبحونه خوردم،بعدشم ميزو جمع كردم وtv و
روشن نشستم خاله شادونه نگاه كردن اخ كه اگه الان پت ومت ميذاشت چقد من و
خوشحال ميكرد ولي هرچي نشستم نذاشت ديگه اخراش داشتم غرغر ميكردم و فحش
ميدادم كه سياوش اومد
-سلام
-سلام كجا بودي؟
-رفتم بيرون پيش يكي از دوستام
-هوووووممممم
-راستي اين خانوم صداقت واسه شام دعوتمون كرد
-صداقت؟
-همسايه روبه رويي ديگه همين كه ديشب اومده بود در خونه
-هااااا،قبول كردي؟
-آره نبايد ميكردم؟
-نه
-اونوقت چرا؟
-چون من ميگم
-ااااااااا؟نه بابا بزرگ شدي
-بودم چش نداشتي ببيني
-باشه بابا اين قدر حرف نزن سرم درد ميكنه
-ارزش نداري
صداي زنگ گوشيم بلند شد
-ساناز گوشيت
-كر كه نيستم شنيدم
زهرا بود دوستم عزيزم دلم واسش تنگ شده بود
-به سلام زهرا خانوم خوبين شما؟
-سلام عزيزم تو خوبي؟
-مرسي چي شده يادي از ما كردين؟
-راستش ميخواستيم امروز بيايم خونتون با بچه ها
-ساعت چند؟
-ساعتاي 5 ميايم كه مزاحم شب شمام نشيم جايي كه نميرين
-امشب شام دعوتيم هشت ،هشت ونيم بايد بريم
-اوووووووووو،مگه ما ميخوايم چقد بمونيم
-قدمتون روچشم
-فقط ادرس و اس كن
-اوكي عزيزم فعلا
-ميبينمت فعلا
ادرس و واسش اس كردم و داد زدم
-سياوشششششششش
-زهرمار
-تو جيگرت پاشو برو ميوه و شيريني بخر مهمون داريم
-كي هست؟
-دوستامن
-مگه ما امشب شام دعوت نيستيم؟
-ساعت 5 ميان
-همون موقعا ميرم الان حوصله ندارم
-باشهه
رفتم آشپزخونه
داشتم فكر ميكردم ناهار چي درست كنم من عاشق آشپزي و آرايشگري بودم و
كلاساي هردوتارم رفته بودم و در حد عالي كار ميكردم خب ديگه تعريف بسه
حالا چي درست كنمممممم؟بزار از سياوش بپرسم
-سياووووووووشششش؟
-هاااااا؟
-ناهار چي درست كنم؟
-كوفت
-نوش جونت
برو همون كوفتت و بخور اگه واسه تو درست كردم حالا ببين
من خودم عاشق ماكاروني بودم اونم با نه ديگ سيب زميني چربششششش اخ جون
واسه
خودم ماكاروني درست كردم وسايل سالادم از يخچال در آوردم و پشت صندلي
نشستم و اونم درست كردم بعدم خيلييييييي ريلكس نشستم وشروع كردم به خوردن
به اندازه ي يه نفر غذا درست كرده بودم سياوش اومد تو آشپزخونه بچم در
قابلمه رو باز كرد وقتي ديد خاليه گفت ناهار كو پس؟
-نداريم واسه يه نفر درست كردم
-پس من چي؟
-گفتي كوفت ميخوري منم گفتم نوش جونت برو همونو بخور
-اا ايننجورياس؟
-آره همينجورياس
-باشه بعدم رفت يه چنگال برداشت و صندليشو چسبوند به صندلي من و چنگالش و كرد تو غذاي من،اه ه ه ه
-برو اونور نكن چنگالتو تو غذاي من
اصلا بهم محل نداد منم خيلي ريلكس نشستم خوردم بعدش كه تموم شد سياوش گفت
اومممممممم خيلي چسبيد ازين به بعد باهام تو يه بشقاب غذا ميخوريم
منم جعبه دستمال كاغذي كه دستم بود پرت كردم سمتش كه زد زير خنده و در رفت
ساعت 2:30 بود هنوز زود بود تا بچه ها بيان -سياوش
-چيه؟
-لپ تابتو ميدي؟
-ميخواي چيكار؟
-ميخوام برم اينترنت
-بيا برش دار
-مرسي
رفتم لپ تابشو برداشتم و اول از همه رفتم ياهو on كه شدم ديدم شاهينم one
-سلام ساناز خوبي؟
-سلام مرسي،تو خوبي؟
-آره بد نيستم چرا اينقد دير مياي ياهو؟
-شرمنده اين چند وقته سرم خيلي شلوغ پلوغ بود واسه همين
-هومممممممم عجب ديگه چه خبر؟
-خبر خاصي نيست
داري چه غلطي ميكني؟
وايييييييي گوشم كرد شد عجب دادي زد غيرتت تو حلقم شووووووووووررررررممممم
-كور كه نيستي ميبيني كه دارم چت ميكنم
-نخير نيستم دارم ميبينم اونوقت باكي؟
-با شاهين
-شاهين كدوم خريهههه؟
-اه سياوش چه خبرته چرا داد ميزني؟
-اينترنت ميخواي كه بياي با اين عوضيا چت كني اره؟
-آره اصلا هميني كه هست به تو ربطي نداره
شقققققققققق يكي خوابوند تو گوشم
-تو گوه ميخوري دختره ي ...
جااااااااااااااننننن اين با من بود
شققققققققق حالا من يكي خوابوندم تو گوشش از عصبانيت داشتم ميلرزيدم
-مراقب حرف زدنت باش احمق ... خودتي و اون دوست دختر بيشورت فكر كردي خبر ندارم داري چه گهي ميخوري؟
-صداتو بيار پايين،من هركاري بخوام ميكنم به توم هيچ ربطي نداره
-پس منم هركاري بخوام ميكنم
-د نه ديگه بذارم هر گهي بخوري كه بعد به من بگن سياوش عجب بي غيرتيه كه زنش ج ...شد رفت عين خيالشم نيست
ديگه
داشت گنده تر از دهنش حرف ميزد يكي ديگم خوابوندم در گوشش و رفتم سمت اتاق
كه از پشت دستم و گرفت -واستا جوابشم بگير بعدشم يكي خوابوند تو گوشم با
گريه بهش نگاه كردم و هيچي نگفتم رفتم تو اتاق و در محكم زدم بهم
-هويييييييييييي مال بابات نيست كه اينطوري ميكني
محلش ندادم
ديگه تا ساعت 4:30 بيرون نرفتم اونم ديگه چيزي نگفت بايد يه دوش ميگرفتم هم
سرم درد ميكرد هم اينكه بچه ها نبايد چشاي ورم كرده و سرخم و ميديدن البته
خنگ كه نبودن نفهمن گريه كردم بيخيال
رفتم اتاق مشترك از تو كمدم يه
شلوار دامني سبز با يه تيشرت سبز كه روش شكل يه قلب داشت برداشتم و رفتم
حمام بعد يه رب كارم تموم شد اومدم از حموم بيرون
سياوش نبود احتمالا رفته بود ميوه و شيريني بخره
بعد
اينكه موهام و اتو كشيدم يه تل سبزم كه يه پاپيون گنده سبز روش داشت
گذاشتم رو سرم بعدم يه آرايش نسبتا غليظم كردم و خوشمل رفتم بيرون رفتم
آشپزخونه تا شربت درست كنم نميدونستم البته چند نفرن و كدوماشون ميان
تو
آشپزخونه مشغول بودم كه زنگ و زدن ساعت 5:10 دقيقه بود به احتمال زياد بچه
ها بودن،از چشمي در نگاه كردم كه قيافه خندون زهرا و ديدم،تا درو باز كردم
يهو همشون باهم شوت شدن داخل به اين ديوونه بازيهاشون ديگه عادت كرده بودم
-چه خبرتونه بابا يكي يكي
-به به عروس خانوم هنوزم كه زبونت درازه خانوم
-به كوري چشم تو چرا نباشه
-اوه اوه نه بابا شوهر داري بهت ساخته
-اه بيا برو تو زيادي حرف نزن
باهمه
ي بچه ها رو بوسي كردم و اونام بهم تبريك گفتم از بي بچه ها فقط زهرا
ميدونست دليل ازدواجمو به همين دلي من و زهرا زيادي جلوشون تابلو بازي در
نمياورديم اوفففففففف تازه سياوشم كه بياد بايد باهاش خوب رفتار كنم تا
اينا نفهمن
-خيلي خوش اومدين
نازنين-مرسي عزيزم حالا كو شوهرت؟
با يه عشوه و نازي گفتم:وا چرا بايد نشونتون بدم؟
نيلوفر-اوه بابا عشوت تو حلق آقا سياوشت
همشن باهم گفتن ايشاا...
-زهرمار بشينيد برم براتون شربت بيارم
مريم-نميخواد بابا بيا بشين ما اومديم تورو ببينيم نيومديم كه چيز ميز بخوريم
منم مثل پررو ها گفتم باشه بعدم خيلي راحت رفتم نشستم كنار دستش كه دادشون در اومد
درسا-هوييييييييييييي حالا اين مريم يه تعارف كرد پاشو بابا ما اومديم اينجا چيز ميز بخوريم نه اينكه قيافه نحستو ببينيم
-اي بابا تكليفتون و مشخص كنيد اومدين من و ببينيد يا چيز ميز بخورين؟
يهو همشون گفتن هيچكدوم
وا اينا يه چيزيشون بود ها
-پس واسه چي اومدين؟
غزل-اومديم شوهرتو ببينيم بعدم همشون زدن زير خنده
-خاك تو سرتون من و باش گفتم دوستام ميان ديدن من بعدم يه حالت ناراحت به خودم گرفتم و گفتم:هييييييييي هيشكي من و دوست نداره
زهرا-من دوست دارم عزيزم حالا برو اون شربتارو بيار كه مرديم از گرما بعدم اين اسپيلت و روشن كن
-باشه من رفتم ففضولي نكنيد ها
رفتم آشپزخونه 7تا ليوان شربت آوردم اومدم تو حال كه ديدم به به خواهرا همشون كشف حجاب كردن
-نه بابا تعارف نكنيد لباس راحتي ميخواين بيارم براتون
فاطمه-داري؟
-پاشو جمع كن خودتو بچه پررو
شربتارو تعارف كردم و نشستم كنار زهرا
-خب ديگه چه خبرا؟
تا اين و گفتم زنگ و زدن،اين ديگه سياوش بود
-فكر كنم سياوشه شماها حجاب كنيد تا من درو باز ميكنم
اونام مثل وحشيا پريدن روهمديگه تا مانتو و شالاشون و كه رو يه مبل ديگه گذاشتن بردارن
زهرا-حالا اين شورت ميمرد يكم ديرتر بياد همين الان در اورديمشون بهش خنديدم و در و باز كردم سياوش بود
-سلام عزيزم
فكر كنم سياوش چشاش8تا شد كه من چرا اينجوري باهاش حرف زدم آروم طوري كه فقط خودش بشنوه گفتم:زياد تعجب نكن بچه ها اومدن حواست باشه
يه آهاني گفت و سرش و تكون داد خواست بياد تو كه دستمو گذاشتم جلوي درو داد زدم بچه ها حجاب كردين؟
-آره اره
-اوكي دستمو برداشتمو و پلاستيكاي خريدو از تو دست سياوش گرفتم و رفتم آشپزخونه
گذاشتمشون رو اپن و ظرف ميوه و شيريني رو از تو كابينت در اوردم تو همين موقع صداي سلام عليك سياوش و بچه هارو شنيدم
رفتم تو حال كه ديدم مريم و غزل و فاطمه همينجوري زل زدن به سياوش يهوووووووو
رگ غيرتم قلمبه كرد رفتم دست سياوس گرفتم تو دستم و رو به اون سه تا گفتم هويييييي قورت دادين شوهرم و بچه پرروها
با
اين حرفم سياوش برگشت و لپمو بوسيد و يه كوچولو گازم گرفت كه هيچي بهش
نگفتم ازون ورم هي اين زهرا و نيلوفر ورپريده اداي عق زدن در مياوردن منم
كه خجالتي سرخ شدم،كه سياوش گفت من ميرم تو اتاق كاري نداري با من خانومي؟
-نه برو
-پس يدونه ازون شربتاي خوشمزت كه داره بهم چشمك ميزنه واسم بيار
-باشه
اگه خوشتون اومد بگید قسمت بعدی رو هم بذارم