سایه و هم سایه ها

سایه تا 7 چند ساعتی وقت داشت. امشب با دوستش مینا قرار سینما گذاشته
بود. حوله و لباس زیرش را برداشت و به سمت حمام رفت تا دوش بگیرد. بخار آب
فضای حمام را اشباع کرده بود. برادر کوچک ترش را دید که توی وان لم داده
شانه هایش تکان می خورد. چند گام جلو رفت و دید علی وحشیانه به جان آلت
کوچکش افتاده. گفت : چیکار میکنی علی؟
طفلک یکهو فریاد زد و از جا
پرید. خیلی هل شده بود. چشمانش به سرخی میزد و دست اش می لرزید. سراسیمه
جواب داد : مال خودمه خب دوست دارم تند تند بشورمش.
سایه سکوت کرد و سری به نشانه ی تاسف تکان داد.
علی گفت : چیه؟ چرا سرتو مث گاو میندازی پایین میای تو حموم؟
سایه حوله را آویزان کرد و درب حمام را به علی نشان داد.
-بدو لباساتو بپوش گم شو بیرون..
علی زد زیر گریه و لباس هایش را تن کرد و از حمام بیرون رفت. جلوی در حمام ایستاد و به سایه گفت : آبجی به مامان چیزی نگیا..
***
سایه توی وان نشسته بود . موهای خیس سرش را دست می کشید.
بوی تند و آشنایی که از گوشه ی حمام به سرتاسر فضا سرایت می کرد مشامش را می آزرد.
سر و تنش را آب کشید و از حمام بیرون آمد. لباس هایش را پوشید و جلوی آینه
رفت. سرخی لب هایش را پررنگ تر کرد. شال حریر سوسنی که هدیه مینا بود را
سر کرد. فکرش اما درگیر علی بود.
به اتاق برادر کوچکترش رفت و پرسید: پس تو اون سوتین بنفشه منو برداشته بودی از کمد؟
-ممم من؟! من چیکار دارم به لباسای تو؟ حالا..مگه چی شده؟
-هیچی همینطوری پرسیدم.
کوله اش سر شانه انداخت و از خانه بیرون رفت. به سمت ایستگاه تاکسی قدم
برمی داشت. چند پسر جوان سر کوچه ایستاده بودند. از کنارشان گذشت. نگاهش را
از آنها گرفت. پچ پچ می کردند. یکی از اندام سایه تعریف کرد!
دیگری گفت : قیافه نداره اما..
سایه بی تفاوت مسیرش را از پیاده رو ادامه داد. چند قدمی از آنها دور شد.
احساس کرد کسی تعقیبش می کند ولی جرئت نداشت که رو برگرداند و نگاه کند.
آهسته قدم برمی داشت. صدای نفس هایی بریده بریده پشت سرش شنید. چیزی بین
پاهایش حس کرد. حالا مطمئن بود که یک دست ، بین پاهایش قفل شده.
جیغ کشید و سرعتش را بیشتر کرد. پسر جوان در حالیکه بلند بلند می خندید رو به دوستانش کرد و گفت : عجب چیزی بود لامصب!
سایه زیر لب فحش هایی می داد. خیلی ترسیده بود. خود را به ایستگاه تاکسی
رساند و روی صندی جلوی اولین تاکسی نشست. قلبش تند تند می زد. صندلی ها عقب
هنوز خالی مانده بود. راننده منتظر نماند و حرکت کرد. تاکسی پشت اولین
چراغ قرمز ایستاد.
راننده به سایه گفت : دانشجویی؟
-بله
-سر کار میری؟
-نه متاسفانه
راننده رویش را سمت سایه برگرداند و پایین تا بالای او را ورانداز کرد : حیف نیست؟
-چی؟!
لبخند موزیانه ای روی لب های راننده نقش بست.
-حیف نیست دختر به این خوشکلی و جیگری بیکار باشه؟
اخم های سایه توی هم رفت و ساکت ماند . نگاهی به ساعتش انداخت. نیم ساعت به هفت بود.
راننده گفت : من خودم طالبتم خانومی
سایه : نگه دار مرتیکه!
راننده پایش را روی پدال گاز گذاشت. سایه داد زد : گفتم نگه دار پیاده می شم!
راننده سرعتش را کم کرد و کنار خیابان ایستاد.
سایه در را باز کرد و اسکناس هزارتومانی را سمت راننده پرتاب کرد. چشمان راننده خیره به باسن بزرگ سایه بود.
...
آدم های توی خیابان را طور دیگری می دید. همه را یک سر و گردن می دید که
به واسطه ی شکم و احتمالا دل و همچنین مشتی رگ و روده و سایر اعضا به آلت
تناسلی شان متصل می شدند. سرعتش را زیاد کرد. قدم های بلند برمی داشت. مردی
مغازه دار که روی چهارپایه ای جلوی در نشسته بود و نگاهش به پایین تنه ی
سایه گره خورده بود داد زد : جر نخوری..
سایه سرعتش را بیشتر کرد. خودش را به سینما رساند. مینا را جلوی در دید. خودش را توی بغل او انداخت.
مینا : چی شده سایه؟!
سایه با بغضی که تو گلویش گیر افتاده بود گفت : اینا چرا امروز اینطوری شدن؟!
مینا : کیا؟! سلامت کو؟
سایه : سلام. همه ی این آدما ! همه شون . نمی دونی تا اینجا به چه بدبختی
اومدم. از توی خونه خودمون هم شروع شد. رفته بودم دوش بگیرم ، علی ...
مینا توی حرفش آمد : سایه فیلم شروع شد. بریم تو. بعدا حرف می زنیم عزیزم
سایه و مینا وارد سالن بزرگ سینما شدند.
سایه : چیه اسم این فیلم؟
مینا : چارچنگولی! بیا همین عقبا بشینیم.
سایه : من ردیف جلو راحت ترم.
مینا اصرار زیادی داشت که روی صندلی های ردیف آخر بنشینند و سایه امتناع
می کرد. بلاخره روی ردیف یکی مانده به آخر نشستند. سالن خلوت بود. روی ردیف
های آخر هم کسی جز آنها ننشسته بود.
فیلم شروع شد و هر دو خیره به پرده سینما بودند. مینا دست سایه را در دست گرفته بود و نوازش می کرد.
بازیگر فیلم که انگار در عالم خواب ، با دختر رویاهایش همخواب شده بود ،
مدام تکان می خورد و با حالتی خاص اسم دختر را صدا می زد و عرق روی سر و
صورتش نشسته بود.
دست مینا روی ران سایه سر خورد و بین دوپایش متوقف
شد. سایه نگاهی به مینا انداخت. مینا هم توی حال خودش نبود.داشت لب هایش را
سمت لب های او می آورد. سایه دست مینا را از روی پایش برداشت و گفت : خوشم
نمیاد مینا! همه تون امروز یه طوری شدین!!
....
سایه سالن سینما را ترک کرد و با یک تاکسی دربست به خانه برگشت. کلافه شده بود.
روی صندلی مقابل کامپیوتر نشست و صفحه فیسبوک اش را باز کرد. به واسطه ی
دوستی من با یکی از دوستانش ، بیت شعری که من روی دیوارم گذاشته بودم را
دید و لایک کرد و با دلی دردمند و گلویی بغض آلود و چشمانی بارانی ،
اتفاقات امروزش را زیر آن عکس کامنت گذاشت.
من هم طبق معمول قبل اینکه
جملاتش را بخوانم به پروفایلش رفتم و نگاهی به عکس هایش انداختم. انصافا
اندام خیلی خوب و چهر ه ای تحریک کننده داشت. چشم های میشی درشت و لب های
خوش فرم و.. . بگذریم. برای چند ثانیه در ذهن خبیثم ، او را در آغوش خود
دیدم. ناخودآگاه زیر همان عکسش نظری گذاشتم و نوشتم که چهره و اندام خیلی
خوب و به شدت س××ی دارد . فورا برایش درخواست دوستی فرستادم . و بعد مشغول
خواندن کامنتش شدم.
سایه بیچاره بلافاصله زیر کامنت قبلی اش ، این را اضافه کرد : " همه تون امروز یه طوری شدین".
ولی انصافا علی بهمنی شعر زیبایی گفته بود. همان بیت شعری که سایه لایک کرد را می گویم :
میل به سکس درد تمام قبیله است / چون بغض باد کرده ی حلق است شهر من / نه
به کراک و نه بنگ و تریاک و نه حشیش / معتاد به مسکن جلق است شهر من.